نه منی مانده نه ما.
اینها که میبینید خردهریزههاییست که از چشمانمان ریخته شده.
اینها که میبینید خردهریزههاییست که از چشمانمان ریخته شده.
چه کسی میفهمد؟ هیچکس! و شاید بهتر هم همین باشد. شاید بهتر است که دیگران ندانند چه بر سرم آمده. در این تنهایی، دیگر نیازی به توضیح دادن نیست.
کافکا
کافکا
یک سری از نویسندههایی که برای زنده موندن تو این دنیا به نوشتههاشون نیاز داریم:
https://t.me/reverse131313/18311
https://t.me/reverse131313/18320
https://t.me/reverse131313/18329
https://t.me/reverse131313/18335
https://t.me/reverse131313/18311
https://t.me/reverse131313/18320
https://t.me/reverse131313/18329
https://t.me/reverse131313/18335
چیزی ندارم جز این دستان تهی دست
اما دوستت دارم
رگهایم را برای تو آوردهام که علاقهای به آبی نداری
عذر میخواهم از تو
زیرا نیمی از قلبم
نزد دوستانم به امانت است
در این سن بالا و ارتفاع کم
آستینم به چشمم نمیرسد
گهوارهای در قلبم تکان میخورد
به تازگی پا به جهانت گذاشتهام
و افسوس میخورم
که برای عبور از خیابانهای عریض
قدمهای کوتاهی دارم
این گلدان را کجای دلم بگذارم
که مشرف به پنجرهات باشد
واقعا چه ساعاتی از روز را
به چشمانم اختصاص دهم
که ناودانها و معابر نرنجند از من؟
غمت غمگینم کرده است
اما دوستت دارم
-حسین صفا
اما دوستت دارم
رگهایم را برای تو آوردهام که علاقهای به آبی نداری
عذر میخواهم از تو
زیرا نیمی از قلبم
نزد دوستانم به امانت است
در این سن بالا و ارتفاع کم
آستینم به چشمم نمیرسد
گهوارهای در قلبم تکان میخورد
به تازگی پا به جهانت گذاشتهام
و افسوس میخورم
که برای عبور از خیابانهای عریض
قدمهای کوتاهی دارم
این گلدان را کجای دلم بگذارم
که مشرف به پنجرهات باشد
واقعا چه ساعاتی از روز را
به چشمانم اختصاص دهم
که ناودانها و معابر نرنجند از من؟
غمت غمگینم کرده است
اما دوستت دارم
-حسین صفا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
موزه فرش ایران:
#ننوشته
انگشتان پیری دارم. خموده و بدخلق و پرچین و چروک نیستند؛ پیرند. آنقدر پیر که حتی با واکر هم نمیتوان آنها را سرویس بهداشتی برد. اگر گردویی بیفتد زمین از درخت چندین و چند سالهای که خود کاشتهاند نمیتوانند خم شوند و آن را بردارند. انگشتان من پیرند چون دلشان خواسته. اگر بخواهند پا میشوند و از شوش تا منیریه را میدوند و برمیگردند اما نشستهاند کنج اتاقی که بوی نم گونی برنج میدهد و کلاه نمدی را پرت میکنند این سو و آن سو. تشک سفیدشان رنگ باخته و بوی عرق تا لای اندک موی سرشان پیچیده. فکر میکنند در حمام سر میخورند. از ترس این سرخوردنها نه میروند نه میآیند. چند روز قبل یکی از فرزاندش خبررسانده که فضلالله بیواکر خورده زمین و لگنش شکسته و نمیتواند راه برود. انگشتانم بعد از شنیدن این حرف با مشت روی ران خود میزنند و میگویند بنشین که جایت همینجاست.
انگشتانم را گاهی ته یک انباری زنگ زده پیدا میکنم. با عصا تا آنجا میروند و به وسایل قدیمی نگاهی میاندازند. انباری درست زیر طبقه اول در پشت پارکینگ آپارتمان است اما هرگاه که انگشتانم قصد میکنند به انباری بروند در انزوای خود، بدون اینکه کسی بفهمد یا خیالی در برود؛ از چهار پله ی سنگی حیاط پایین میروند، درخت خرمالو خشکیده را رد میکنند و به در انباری زنگ زدهای که بیست و یک پله فرو رفته در حلق زمین دارد نگاه میکنند. بدون اینکه بگویند چه حیف که پیرم و نمیتوانم از اینها پایین بروم تندتند پلهها را پایین میروند تا همسایهای از بالای بام خانهاش اشکهای او را برای خشکیدگی درخت خرمالو نبیند.کلیدش را از جوراب درمیاورد و درانباری را باز میکند و روی یک چهارپایه ی قدیمی مینشیند و از ابتدا چروکهای کف دستش را میشمارد و به عدد ۷۱ که رسید بیاختیار گریه میکند.
انگشتانم برای اینکه من را به عنوان نوه ی خود بپذیرند سخت تلاش کردند اما آنها نتوانستند چون هرقدر فکر میکردند که نام من چیست فراموششان میشد و میشاشیدند به شلوارشان.
انگشتانم را گذاشتم خانه سالمندان. میدانم دیگران بهتر از من از آنها مراقبت میکنند.
انگشتان پیری دارم. خموده و بدخلق و پرچین و چروک نیستند؛ پیرند. آنقدر پیر که حتی با واکر هم نمیتوان آنها را سرویس بهداشتی برد. اگر گردویی بیفتد زمین از درخت چندین و چند سالهای که خود کاشتهاند نمیتوانند خم شوند و آن را بردارند. انگشتان من پیرند چون دلشان خواسته. اگر بخواهند پا میشوند و از شوش تا منیریه را میدوند و برمیگردند اما نشستهاند کنج اتاقی که بوی نم گونی برنج میدهد و کلاه نمدی را پرت میکنند این سو و آن سو. تشک سفیدشان رنگ باخته و بوی عرق تا لای اندک موی سرشان پیچیده. فکر میکنند در حمام سر میخورند. از ترس این سرخوردنها نه میروند نه میآیند. چند روز قبل یکی از فرزاندش خبررسانده که فضلالله بیواکر خورده زمین و لگنش شکسته و نمیتواند راه برود. انگشتانم بعد از شنیدن این حرف با مشت روی ران خود میزنند و میگویند بنشین که جایت همینجاست.
انگشتانم را گاهی ته یک انباری زنگ زده پیدا میکنم. با عصا تا آنجا میروند و به وسایل قدیمی نگاهی میاندازند. انباری درست زیر طبقه اول در پشت پارکینگ آپارتمان است اما هرگاه که انگشتانم قصد میکنند به انباری بروند در انزوای خود، بدون اینکه کسی بفهمد یا خیالی در برود؛ از چهار پله ی سنگی حیاط پایین میروند، درخت خرمالو خشکیده را رد میکنند و به در انباری زنگ زدهای که بیست و یک پله فرو رفته در حلق زمین دارد نگاه میکنند. بدون اینکه بگویند چه حیف که پیرم و نمیتوانم از اینها پایین بروم تندتند پلهها را پایین میروند تا همسایهای از بالای بام خانهاش اشکهای او را برای خشکیدگی درخت خرمالو نبیند.کلیدش را از جوراب درمیاورد و درانباری را باز میکند و روی یک چهارپایه ی قدیمی مینشیند و از ابتدا چروکهای کف دستش را میشمارد و به عدد ۷۱ که رسید بیاختیار گریه میکند.
انگشتانم برای اینکه من را به عنوان نوه ی خود بپذیرند سخت تلاش کردند اما آنها نتوانستند چون هرقدر فکر میکردند که نام من چیست فراموششان میشد و میشاشیدند به شلوارشان.
انگشتانم را گذاشتم خانه سالمندان. میدانم دیگران بهتر از من از آنها مراقبت میکنند.
چه چیز میانِ آدمها عوض شده؟
نمرة کفشها، نمرة عینکها، رنگِ لباسها
یا رنج که هیچ تغییری نمیکند؟
آیا مُـردنِ آدمها
اخطار نیست؟
چرا آدمها خود را به گاوآهنِ فلسفه میبندند؟
چه چیز جز ما در این مزرعه درو میشود
چه چیز ؟
من از پیچیدهشدن در میانِ کلمات نفرت دارم
چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده بودن ــ
از این توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد
شهرام شیدایی
چه چیز میانِ آدمها عوض شده؟
نمرة کفشها، نمرة عینکها، رنگِ لباسها
یا رنج که هیچ تغییری نمیکند؟
آیا مُـردنِ آدمها
اخطار نیست؟
چرا آدمها خود را به گاوآهنِ فلسفه میبندند؟
چه چیز جز ما در این مزرعه درو میشود
چه چیز ؟
من از پیچیدهشدن در میانِ کلمات نفرت دارم
چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده بودن ــ
از این توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد
شهرام شیدایی
احساس میکنم وجود زنان پر از مخدرهای گوناگون و مشروبهای مختلف است. اما در هر مرد تنها یک نخ سیگار نیمهشب آرام میسوزد.
-
-