Forwarded from معکوس (آقای نویسنده نیستم)
تهوع!
یک خط ثابتِ حرف، قسمتی از نوار مغزم شده که به هیچ طریقی نمیتوانم آن را تحمل کنم. حرف های دیگران! حتی گاهی حاضرم برای خاموشی آن نوار تمام نوارها را قطع کنم چون هیچ گاه دستم به دهان جماعت نمی رسد. حتی اگر توان داشتم و تک به تکشان را می بستم، چگونه می توانستم نوشته هایشان، عکس هایشان، فیلم هایشان و نگاهشان را از بین ببرم. حتی اگر قدرتی مطلق برای ریشه کن کردن همه این ها بود به هیچ شکلی تفکراتشان را نمی توانستم دستکاری کنم. پس، من پر از خواستن برای توانستن و سراپا نتوانستن هستم. نتوانستن برای تغییری در خود. منی که پر از ارتباط با خودم جای اینکه بتوانم با این انسان ها ارتباطی بگیرم. از زیر تیغ نگاه، تا لبه ی پرتگاه دهان ها شاید کمی فاصله بیندازم.
شاید کلمه تهوع که سارتر از آن استفاده کرده بود دقیقا تعریف درستی از غمبادهایی به اسم اجتماع اطراف من است.
الفِ درمانده!
یک خط ثابتِ حرف، قسمتی از نوار مغزم شده که به هیچ طریقی نمیتوانم آن را تحمل کنم. حرف های دیگران! حتی گاهی حاضرم برای خاموشی آن نوار تمام نوارها را قطع کنم چون هیچ گاه دستم به دهان جماعت نمی رسد. حتی اگر توان داشتم و تک به تکشان را می بستم، چگونه می توانستم نوشته هایشان، عکس هایشان، فیلم هایشان و نگاهشان را از بین ببرم. حتی اگر قدرتی مطلق برای ریشه کن کردن همه این ها بود به هیچ شکلی تفکراتشان را نمی توانستم دستکاری کنم. پس، من پر از خواستن برای توانستن و سراپا نتوانستن هستم. نتوانستن برای تغییری در خود. منی که پر از ارتباط با خودم جای اینکه بتوانم با این انسان ها ارتباطی بگیرم. از زیر تیغ نگاه، تا لبه ی پرتگاه دهان ها شاید کمی فاصله بیندازم.
شاید کلمه تهوع که سارتر از آن استفاده کرده بود دقیقا تعریف درستی از غمبادهایی به اسم اجتماع اطراف من است.
الفِ درمانده!
این اولین شعرم بود.:
منم که می شکنم آخر
چو تخته های بی پارو
درخت باغ های شیرازم
بی ترنج ترین شاخه
دربلندترین حالت
فتاده ترین بازو
چنانچه می کشدم خانه
چنانچه می دردم اتاق
چه غمگسار است سکوت
چه ساکت است فرار
منم که می شکنم آخر
چو تخته های بی پارو
درخت باغ های شیرازم
بی ترنج ترین شاخه
دربلندترین حالت
فتاده ترین بازو
چنانچه می کشدم خانه
چنانچه می دردم اتاق
چه غمگسار است سکوت
چه ساکت است فرار
معکوس
اینو با خودم آوردم کتابخونه با هم درس بخونیم!🐤
سر این داره کنده میشه….
ترور اسمیت
یک روز متوجه شد سرطان داره و ۱۸ ماه زنده میمونه. از اون روز همه غذاهای صنعتی و فراوری شده رو حذف کرد، آبمیوه نوشید، غذا اورگانیک خورد، مکمل ویتامین D و مقدار زیادی ویتامین C خورد و از روغن شاهدانه استفاده کرد و در نهایت مرد.
یک روز متوجه شد سرطان داره و ۱۸ ماه زنده میمونه. از اون روز همه غذاهای صنعتی و فراوری شده رو حذف کرد، آبمیوه نوشید، غذا اورگانیک خورد، مکمل ویتامین D و مقدار زیادی ویتامین C خورد و از روغن شاهدانه استفاده کرد و در نهایت مرد.
حماقت دوستداشتنی
ظهر روز چند شنبه بود که درگیر هرروز بودم و تنم با من سخت همراهی می کرد برای مسیر. راه خانه تا مقصد از کنار خطوط پرسر و صدای راه آهن می گذشت. چند تکه ریل نچسبیده هم گوشه و کنار افتاده بود. بی مقصد، بی همدم، جداافتاده.
مثل خودم
و من از همزادپنداری های فراوان همیشه آغوش باز آن ها را می پذیرفتم و از روی آن ها راه میرفتم و بقیه همان مسیر همیشگی را می رفتند. مسیری که دست و پایش کمی خاکی تر به نظر می رسید. پریدن قدم هایم از روی ریل ذوق را درچشمانم حلقه میزد و از اینکه کفش هایم در مقایسه با دیگران کمتر خاکی می شود خرسند بودم. حس تمسخر در ذهنم ریشه می کرد و دیگران درنظرم حقیر بودند.
فقط به این علت که مسیر عادی تر آن ها را مجبور به خودش کرده بود.
یک روز تصمیم گرفتم جا پای دیگران بگذارم و نتیجه ی این کار غرورم را شکست.
مسیری که دیگران انتخاب کرده بودند هزاران بار از مال من مناسب تر و راحت تر بود و جاده ی به ظاهر خاکی
به کفش های معصوم من بیشتر رحم می کرد.
آن روز و تمام افکار آن لحظه ی من تا مدت ها دربند آن اتفاق ماند. دربند رفتارهای دیگران که از دید من حماقت بودند و حالا شاید درست ترین باشند.
مثلا قربان صدقه هایی که از زوج های چسبیده به هم می شنیدم. آن ها به یکدیگر میگفتند نفس من! و من همیشه نفس کسی شدن یا واقعیت داشتن این حرف از دهان آنها برایم جوک بود!
بعدها که احمقی مثل خودم یافتم و فهمیدم بدون او زندگی نمی شود لحظه ای تنم لرزید از قضاوتی که درباره ی نفس من گفتن دیگران داشتم.
از خودم ترسیدم
ترسیدم که شاید مدتهاست منم که دربند عقل، خود را از نعمت حماقتهای دوستداشتنی جدا میکنم.
ظهر روز چند شنبه بود که درگیر هرروز بودم و تنم با من سخت همراهی می کرد برای مسیر. راه خانه تا مقصد از کنار خطوط پرسر و صدای راه آهن می گذشت. چند تکه ریل نچسبیده هم گوشه و کنار افتاده بود. بی مقصد، بی همدم، جداافتاده.
مثل خودم
و من از همزادپنداری های فراوان همیشه آغوش باز آن ها را می پذیرفتم و از روی آن ها راه میرفتم و بقیه همان مسیر همیشگی را می رفتند. مسیری که دست و پایش کمی خاکی تر به نظر می رسید. پریدن قدم هایم از روی ریل ذوق را درچشمانم حلقه میزد و از اینکه کفش هایم در مقایسه با دیگران کمتر خاکی می شود خرسند بودم. حس تمسخر در ذهنم ریشه می کرد و دیگران درنظرم حقیر بودند.
فقط به این علت که مسیر عادی تر آن ها را مجبور به خودش کرده بود.
یک روز تصمیم گرفتم جا پای دیگران بگذارم و نتیجه ی این کار غرورم را شکست.
مسیری که دیگران انتخاب کرده بودند هزاران بار از مال من مناسب تر و راحت تر بود و جاده ی به ظاهر خاکی
به کفش های معصوم من بیشتر رحم می کرد.
آن روز و تمام افکار آن لحظه ی من تا مدت ها دربند آن اتفاق ماند. دربند رفتارهای دیگران که از دید من حماقت بودند و حالا شاید درست ترین باشند.
مثلا قربان صدقه هایی که از زوج های چسبیده به هم می شنیدم. آن ها به یکدیگر میگفتند نفس من! و من همیشه نفس کسی شدن یا واقعیت داشتن این حرف از دهان آنها برایم جوک بود!
بعدها که احمقی مثل خودم یافتم و فهمیدم بدون او زندگی نمی شود لحظه ای تنم لرزید از قضاوتی که درباره ی نفس من گفتن دیگران داشتم.
از خودم ترسیدم
ترسیدم که شاید مدتهاست منم که دربند عقل، خود را از نعمت حماقتهای دوستداشتنی جدا میکنم.
ننویسنده
Voice message
جسمم حبس در اتاق اما روحم را پیدا نمی کنم. لابهلای رنگ حقیقت گشت میزنم…
چشمِ دل تو آبی
باران نگاهت کو؟
بگذار ببارد باز
بر این علف هرزت
تا باز برآید گل
از ساقه ی تنهایی
باران نگاهت کو؟
بگذار ببارد باز
بر این علف هرزت
تا باز برآید گل
از ساقه ی تنهایی
معکوس
حماقت دوستداشتنی ظهر روز چند شنبه بود که درگیر هرروز بودم و تنم با من سخت همراهی می کرد برای مسیر. راه خانه تا مقصد از کنار خطوط پرسر و صدای راه آهن می گذشت. چند تکه ریل نچسبیده هم گوشه و کنار افتاده بود. بی مقصد، بی همدم، جداافتاده. مثل خودم و من از همزادپنداری…
راه سمت چپ از روی اون ریل ها همون راهه که من میرفتم
راه سمت راست و اون خاکیه اونیه که بقیه میرفتن
راه سمت راست و اون خاکیه اونیه که بقیه میرفتن
میسوزم!
جُرم سوختن چه بود جز اینکه درمیان آدم چوبیها زندگی میکنیم؟
این خرابههای فراوان ذهن حاصل نفرت از کدامشان بود؟
و من توماری از سوالهای کم حرارتم که هماکنون خاکسترش را تنفس میکنم.
بگذارید سادهترش کنیم
این راه نادرست فکری ما نمیدانم به کدام دره میرسد. نمیدانم روحم را درمیان حرفها و خندههای کدام عابر گم کردهام. حتی اگر روحت را به روحم بچسبانی بازهم نمیشناسمت. دردها و غمهای دوست داشتنی ام برایم مرده اند چون دیگر مفهوم دوست داشتن از یادم رفته.
آزادی در ذهنم افسانه ای شده که زندانیهای قدیمی آن را برایم سراییدند درحالی که من هنوز هم ته این چاه با خودم و نقش خط خطی خودم روی سنگ های صیقل خورده دست و پا می زنم.
کارم از شک کردن گذشته.
من یقین دارم که دربرابر این جسم درحال سوختن میان آدمها
مسئولیتی سنگین دارم
و بدنی نحیف برای انجام ندادن تمام این مسئولیت ها!
من یقین دارم به اسارت خودم
برخلاف شک من به زنده ماندم!
جُرم سوختن چه بود جز اینکه درمیان آدم چوبیها زندگی میکنیم؟
این خرابههای فراوان ذهن حاصل نفرت از کدامشان بود؟
و من توماری از سوالهای کم حرارتم که هماکنون خاکسترش را تنفس میکنم.
بگذارید سادهترش کنیم
این راه نادرست فکری ما نمیدانم به کدام دره میرسد. نمیدانم روحم را درمیان حرفها و خندههای کدام عابر گم کردهام. حتی اگر روحت را به روحم بچسبانی بازهم نمیشناسمت. دردها و غمهای دوست داشتنی ام برایم مرده اند چون دیگر مفهوم دوست داشتن از یادم رفته.
آزادی در ذهنم افسانه ای شده که زندانیهای قدیمی آن را برایم سراییدند درحالی که من هنوز هم ته این چاه با خودم و نقش خط خطی خودم روی سنگ های صیقل خورده دست و پا می زنم.
کارم از شک کردن گذشته.
من یقین دارم که دربرابر این جسم درحال سوختن میان آدمها
مسئولیتی سنگین دارم
و بدنی نحیف برای انجام ندادن تمام این مسئولیت ها!
من یقین دارم به اسارت خودم
برخلاف شک من به زنده ماندم!
چی از این ازاردهنده تر
که ما بخاطر اعتراض های درستمون محکوم میشیم
اما بخاطر سکوتمون نه؟
که ما بخاطر اعتراض های درستمون محکوم میشیم
اما بخاطر سکوتمون نه؟
معکوس
alireza.ghorbani.ft.homayoun.shajarian – afsaneye.chashmhayat{webahang.ir}
اونجاش که همایون میگه:
تو حریقی و خزان بود که پایان من است
سوگ باران و بهاران همه آواز من است
میتونم بمیرم و زنده بشم
تو حریقی و خزان بود که پایان من است
سوگ باران و بهاران همه آواز من است
میتونم بمیرم و زنده بشم