-تمام تلاشت بود؟
+احتمالا
-با دلت همراه شدی؟
+احتمالا
-با عقلت چطور؟
+قطعا! نه، احتمالا.
-غیر قابل تحمل شدهاند؟
+به احتمال زیاد.
-تو من را میشناسی؟
+احتمالا.
-من کی هستم؟
+نور امید احمقانه ی دلم؟
-احتمالا
+احتمالا
-با دلت همراه شدی؟
+احتمالا
-با عقلت چطور؟
+قطعا! نه، احتمالا.
-غیر قابل تحمل شدهاند؟
+به احتمال زیاد.
-تو من را میشناسی؟
+احتمالا.
-من کی هستم؟
+نور امید احمقانه ی دلم؟
-احتمالا
آرش
بیا عین آدم بنویس
الکی مارو تو تشبیهات پیچیدت غرق نکن
بذار مفهوم رو گم نکنیم
نصف متنات سردرگم کننده است
درست بنویس
مگه ساده نویسی رو ازت گرفتن؟
بیا عین آدم بنویس
الکی مارو تو تشبیهات پیچیدت غرق نکن
بذار مفهوم رو گم نکنیم
نصف متنات سردرگم کننده است
درست بنویس
مگه ساده نویسی رو ازت گرفتن؟
++++•=
یک هفته و یک روز است غمگینم
عمرم هم دو روز بوده
‘
حتی همین حالا بمیرم
<><>
قبرم چهاربرابر سنگین تر خواهد شد!
یک هفته و یک روز است غمگینم
عمرم هم دو روز بوده
‘
حتی همین حالا بمیرم
<><>
قبرم چهاربرابر سنگین تر خواهد شد!
دنیا مثل درخت توته
زمانی که به رشد برسیم و کامل بشیم
مجبوریم به ترک و جدایی از دیگران
و تبدیل میشیم به شیرین ترین
و البتههه
بی خاصیت ترین توت
زیر دست و پای عابرا
تا توت های خام به ما بخندن از اون جایگاه به اصطلاح والای خودشون
زمانی که به رشد برسیم و کامل بشیم
مجبوریم به ترک و جدایی از دیگران
و تبدیل میشیم به شیرین ترین
و البتههه
بی خاصیت ترین توت
زیر دست و پای عابرا
تا توت های خام به ما بخندن از اون جایگاه به اصطلاح والای خودشون
Forwarded from معکوس (آقای نویسنده نیستم)
تهوع!
یک خط ثابتِ حرف، قسمتی از نوار مغزم شده که به هیچ طریقی نمیتوانم آن را تحمل کنم. حرف های دیگران! حتی گاهی حاضرم برای خاموشی آن نوار تمام نوارها را قطع کنم چون هیچ گاه دستم به دهان جماعت نمی رسد. حتی اگر توان داشتم و تک به تکشان را می بستم، چگونه می توانستم نوشته هایشان، عکس هایشان، فیلم هایشان و نگاهشان را از بین ببرم. حتی اگر قدرتی مطلق برای ریشه کن کردن همه این ها بود به هیچ شکلی تفکراتشان را نمی توانستم دستکاری کنم. پس، من پر از خواستن برای توانستن و سراپا نتوانستن هستم. نتوانستن برای تغییری در خود. منی که پر از ارتباط با خودم جای اینکه بتوانم با این انسان ها ارتباطی بگیرم. از زیر تیغ نگاه، تا لبه ی پرتگاه دهان ها شاید کمی فاصله بیندازم.
شاید کلمه تهوع که سارتر از آن استفاده کرده بود دقیقا تعریف درستی از غمبادهایی به اسم اجتماع اطراف من است.
الفِ درمانده!
یک خط ثابتِ حرف، قسمتی از نوار مغزم شده که به هیچ طریقی نمیتوانم آن را تحمل کنم. حرف های دیگران! حتی گاهی حاضرم برای خاموشی آن نوار تمام نوارها را قطع کنم چون هیچ گاه دستم به دهان جماعت نمی رسد. حتی اگر توان داشتم و تک به تکشان را می بستم، چگونه می توانستم نوشته هایشان، عکس هایشان، فیلم هایشان و نگاهشان را از بین ببرم. حتی اگر قدرتی مطلق برای ریشه کن کردن همه این ها بود به هیچ شکلی تفکراتشان را نمی توانستم دستکاری کنم. پس، من پر از خواستن برای توانستن و سراپا نتوانستن هستم. نتوانستن برای تغییری در خود. منی که پر از ارتباط با خودم جای اینکه بتوانم با این انسان ها ارتباطی بگیرم. از زیر تیغ نگاه، تا لبه ی پرتگاه دهان ها شاید کمی فاصله بیندازم.
شاید کلمه تهوع که سارتر از آن استفاده کرده بود دقیقا تعریف درستی از غمبادهایی به اسم اجتماع اطراف من است.
الفِ درمانده!
این اولین شعرم بود.:
منم که می شکنم آخر
چو تخته های بی پارو
درخت باغ های شیرازم
بی ترنج ترین شاخه
دربلندترین حالت
فتاده ترین بازو
چنانچه می کشدم خانه
چنانچه می دردم اتاق
چه غمگسار است سکوت
چه ساکت است فرار
منم که می شکنم آخر
چو تخته های بی پارو
درخت باغ های شیرازم
بی ترنج ترین شاخه
دربلندترین حالت
فتاده ترین بازو
چنانچه می کشدم خانه
چنانچه می دردم اتاق
چه غمگسار است سکوت
چه ساکت است فرار
معکوس
اینو با خودم آوردم کتابخونه با هم درس بخونیم!🐤
سر این داره کنده میشه….
ترور اسمیت
یک روز متوجه شد سرطان داره و ۱۸ ماه زنده میمونه. از اون روز همه غذاهای صنعتی و فراوری شده رو حذف کرد، آبمیوه نوشید، غذا اورگانیک خورد، مکمل ویتامین D و مقدار زیادی ویتامین C خورد و از روغن شاهدانه استفاده کرد و در نهایت مرد.
یک روز متوجه شد سرطان داره و ۱۸ ماه زنده میمونه. از اون روز همه غذاهای صنعتی و فراوری شده رو حذف کرد، آبمیوه نوشید، غذا اورگانیک خورد، مکمل ویتامین D و مقدار زیادی ویتامین C خورد و از روغن شاهدانه استفاده کرد و در نهایت مرد.
حماقت دوستداشتنی
ظهر روز چند شنبه بود که درگیر هرروز بودم و تنم با من سخت همراهی می کرد برای مسیر. راه خانه تا مقصد از کنار خطوط پرسر و صدای راه آهن می گذشت. چند تکه ریل نچسبیده هم گوشه و کنار افتاده بود. بی مقصد، بی همدم، جداافتاده.
مثل خودم
و من از همزادپنداری های فراوان همیشه آغوش باز آن ها را می پذیرفتم و از روی آن ها راه میرفتم و بقیه همان مسیر همیشگی را می رفتند. مسیری که دست و پایش کمی خاکی تر به نظر می رسید. پریدن قدم هایم از روی ریل ذوق را درچشمانم حلقه میزد و از اینکه کفش هایم در مقایسه با دیگران کمتر خاکی می شود خرسند بودم. حس تمسخر در ذهنم ریشه می کرد و دیگران درنظرم حقیر بودند.
فقط به این علت که مسیر عادی تر آن ها را مجبور به خودش کرده بود.
یک روز تصمیم گرفتم جا پای دیگران بگذارم و نتیجه ی این کار غرورم را شکست.
مسیری که دیگران انتخاب کرده بودند هزاران بار از مال من مناسب تر و راحت تر بود و جاده ی به ظاهر خاکی
به کفش های معصوم من بیشتر رحم می کرد.
آن روز و تمام افکار آن لحظه ی من تا مدت ها دربند آن اتفاق ماند. دربند رفتارهای دیگران که از دید من حماقت بودند و حالا شاید درست ترین باشند.
مثلا قربان صدقه هایی که از زوج های چسبیده به هم می شنیدم. آن ها به یکدیگر میگفتند نفس من! و من همیشه نفس کسی شدن یا واقعیت داشتن این حرف از دهان آنها برایم جوک بود!
بعدها که احمقی مثل خودم یافتم و فهمیدم بدون او زندگی نمی شود لحظه ای تنم لرزید از قضاوتی که درباره ی نفس من گفتن دیگران داشتم.
از خودم ترسیدم
ترسیدم که شاید مدتهاست منم که دربند عقل، خود را از نعمت حماقتهای دوستداشتنی جدا میکنم.
ظهر روز چند شنبه بود که درگیر هرروز بودم و تنم با من سخت همراهی می کرد برای مسیر. راه خانه تا مقصد از کنار خطوط پرسر و صدای راه آهن می گذشت. چند تکه ریل نچسبیده هم گوشه و کنار افتاده بود. بی مقصد، بی همدم، جداافتاده.
مثل خودم
و من از همزادپنداری های فراوان همیشه آغوش باز آن ها را می پذیرفتم و از روی آن ها راه میرفتم و بقیه همان مسیر همیشگی را می رفتند. مسیری که دست و پایش کمی خاکی تر به نظر می رسید. پریدن قدم هایم از روی ریل ذوق را درچشمانم حلقه میزد و از اینکه کفش هایم در مقایسه با دیگران کمتر خاکی می شود خرسند بودم. حس تمسخر در ذهنم ریشه می کرد و دیگران درنظرم حقیر بودند.
فقط به این علت که مسیر عادی تر آن ها را مجبور به خودش کرده بود.
یک روز تصمیم گرفتم جا پای دیگران بگذارم و نتیجه ی این کار غرورم را شکست.
مسیری که دیگران انتخاب کرده بودند هزاران بار از مال من مناسب تر و راحت تر بود و جاده ی به ظاهر خاکی
به کفش های معصوم من بیشتر رحم می کرد.
آن روز و تمام افکار آن لحظه ی من تا مدت ها دربند آن اتفاق ماند. دربند رفتارهای دیگران که از دید من حماقت بودند و حالا شاید درست ترین باشند.
مثلا قربان صدقه هایی که از زوج های چسبیده به هم می شنیدم. آن ها به یکدیگر میگفتند نفس من! و من همیشه نفس کسی شدن یا واقعیت داشتن این حرف از دهان آنها برایم جوک بود!
بعدها که احمقی مثل خودم یافتم و فهمیدم بدون او زندگی نمی شود لحظه ای تنم لرزید از قضاوتی که درباره ی نفس من گفتن دیگران داشتم.
از خودم ترسیدم
ترسیدم که شاید مدتهاست منم که دربند عقل، خود را از نعمت حماقتهای دوستداشتنی جدا میکنم.