من به شب خیانت کردم.
قسمت اول:
ساعت ۴ و ۴۴ از پس نگاه عقربه های به کندی میگذرد. خواب که تمام مدت به زور به من چسبیده بود مثل مادهای سبزرنگ و لزج از زیر کمر و دست و پایم لیز میخورد و از تخت پایین میرود. صدای شرشر شیرآب حمام که از دیشب بازگذاشتمش به آرامی قطره های کف حمام روی مغزم میرود. آسمان از پنجره لو رفته. شب رو به موت است و ستارهها زیر تیغ صبحگاه گرگ و میش قتل عام میشوند برای طلوع خورشیدی دیگر. طلوع خورشیدی که یادم بیندازد امروز هم نمردهام.
دوباره!
از خیانتم به شب و هر احساس کلافه کننده دیگری چون شب خرسندم. با تمام لباس های تنم و برهنگی روحم و در دوراهی این که مشوش هستم یا متشنج؛ خواب را به در و دیوار پرت میکنم. در آن نورهای رفته و صدای آب چشمانم همه چیز را بیرنگ میبیند بدون اینکه یادش بیاید آخرین بار فرش، دیوار و وسائل چه رنگی بود. هیچ رنگی! حتی ذهنمم بیرنگ و خام راه میرود و من فقط رنگ چشمان او را در خاطرم هست.
هوا بوی آزادی میدهد. بوی منی که در پاهای خود گرفتارم و روحم بارها مسیر خانه تا خیابان را دویده و عرق ریخته و برگشته. روحی که تا او دویده.
قسمت اول:
ساعت ۴ و ۴۴ از پس نگاه عقربه های به کندی میگذرد. خواب که تمام مدت به زور به من چسبیده بود مثل مادهای سبزرنگ و لزج از زیر کمر و دست و پایم لیز میخورد و از تخت پایین میرود. صدای شرشر شیرآب حمام که از دیشب بازگذاشتمش به آرامی قطره های کف حمام روی مغزم میرود. آسمان از پنجره لو رفته. شب رو به موت است و ستارهها زیر تیغ صبحگاه گرگ و میش قتل عام میشوند برای طلوع خورشیدی دیگر. طلوع خورشیدی که یادم بیندازد امروز هم نمردهام.
دوباره!
از خیانتم به شب و هر احساس کلافه کننده دیگری چون شب خرسندم. با تمام لباس های تنم و برهنگی روحم و در دوراهی این که مشوش هستم یا متشنج؛ خواب را به در و دیوار پرت میکنم. در آن نورهای رفته و صدای آب چشمانم همه چیز را بیرنگ میبیند بدون اینکه یادش بیاید آخرین بار فرش، دیوار و وسائل چه رنگی بود. هیچ رنگی! حتی ذهنمم بیرنگ و خام راه میرود و من فقط رنگ چشمان او را در خاطرم هست.
هوا بوی آزادی میدهد. بوی منی که در پاهای خود گرفتارم و روحم بارها مسیر خانه تا خیابان را دویده و عرق ریخته و برگشته. روحی که تا او دویده.
دوست ندارم به زور ممبر جمع کنم
من این چنل رو مثل یک خونواده دوست دارم
هرکسی که عضوش بشه
قسمتی از من و زندگیم میشه
پس
به همتون خوش آمد حسابی میگم!💛
من این چنل رو مثل یک خونواده دوست دارم
هرکسی که عضوش بشه
قسمتی از من و زندگیم میشه
پس
به همتون خوش آمد حسابی میگم!💛
نویسنده کارش این است که شخصیتهای داستانی را زنده و با جنبوجوش بسازد. بعد از آن کاری ندارد جز آنکه، دنبال آدمهای زندهای که ساخته بیفتد و گزارشگر احوالشان باشد و طرح را موافق با حرکت شخصیتهای داستانی تغییر بدهد و پیش ببرد..
هیچ چیز آزاردهنده تر از این نیست که بفهمی اما سنت اجازه نده با دنیای اطرافت فهمت رو مقایسه کنی
-تمام تلاشت بود؟
+احتمالا
-با دلت همراه شدی؟
+احتمالا
-با عقلت چطور؟
+قطعا! نه، احتمالا.
-غیر قابل تحمل شدهاند؟
+به احتمال زیاد.
-تو من را میشناسی؟
+احتمالا.
-من کی هستم؟
+نور امید احمقانه ی دلم؟
-احتمالا
+احتمالا
-با دلت همراه شدی؟
+احتمالا
-با عقلت چطور؟
+قطعا! نه، احتمالا.
-غیر قابل تحمل شدهاند؟
+به احتمال زیاد.
-تو من را میشناسی؟
+احتمالا.
-من کی هستم؟
+نور امید احمقانه ی دلم؟
-احتمالا
آرش
بیا عین آدم بنویس
الکی مارو تو تشبیهات پیچیدت غرق نکن
بذار مفهوم رو گم نکنیم
نصف متنات سردرگم کننده است
درست بنویس
مگه ساده نویسی رو ازت گرفتن؟
بیا عین آدم بنویس
الکی مارو تو تشبیهات پیچیدت غرق نکن
بذار مفهوم رو گم نکنیم
نصف متنات سردرگم کننده است
درست بنویس
مگه ساده نویسی رو ازت گرفتن؟
++++•=
یک هفته و یک روز است غمگینم
عمرم هم دو روز بوده
‘
حتی همین حالا بمیرم
<><>
قبرم چهاربرابر سنگین تر خواهد شد!
یک هفته و یک روز است غمگینم
عمرم هم دو روز بوده
‘
حتی همین حالا بمیرم
<><>
قبرم چهاربرابر سنگین تر خواهد شد!
دنیا مثل درخت توته
زمانی که به رشد برسیم و کامل بشیم
مجبوریم به ترک و جدایی از دیگران
و تبدیل میشیم به شیرین ترین
و البتههه
بی خاصیت ترین توت
زیر دست و پای عابرا
تا توت های خام به ما بخندن از اون جایگاه به اصطلاح والای خودشون
زمانی که به رشد برسیم و کامل بشیم
مجبوریم به ترک و جدایی از دیگران
و تبدیل میشیم به شیرین ترین
و البتههه
بی خاصیت ترین توت
زیر دست و پای عابرا
تا توت های خام به ما بخندن از اون جایگاه به اصطلاح والای خودشون
Forwarded from معکوس (آقای نویسنده نیستم)
تهوع!
یک خط ثابتِ حرف، قسمتی از نوار مغزم شده که به هیچ طریقی نمیتوانم آن را تحمل کنم. حرف های دیگران! حتی گاهی حاضرم برای خاموشی آن نوار تمام نوارها را قطع کنم چون هیچ گاه دستم به دهان جماعت نمی رسد. حتی اگر توان داشتم و تک به تکشان را می بستم، چگونه می توانستم نوشته هایشان، عکس هایشان، فیلم هایشان و نگاهشان را از بین ببرم. حتی اگر قدرتی مطلق برای ریشه کن کردن همه این ها بود به هیچ شکلی تفکراتشان را نمی توانستم دستکاری کنم. پس، من پر از خواستن برای توانستن و سراپا نتوانستن هستم. نتوانستن برای تغییری در خود. منی که پر از ارتباط با خودم جای اینکه بتوانم با این انسان ها ارتباطی بگیرم. از زیر تیغ نگاه، تا لبه ی پرتگاه دهان ها شاید کمی فاصله بیندازم.
شاید کلمه تهوع که سارتر از آن استفاده کرده بود دقیقا تعریف درستی از غمبادهایی به اسم اجتماع اطراف من است.
الفِ درمانده!
یک خط ثابتِ حرف، قسمتی از نوار مغزم شده که به هیچ طریقی نمیتوانم آن را تحمل کنم. حرف های دیگران! حتی گاهی حاضرم برای خاموشی آن نوار تمام نوارها را قطع کنم چون هیچ گاه دستم به دهان جماعت نمی رسد. حتی اگر توان داشتم و تک به تکشان را می بستم، چگونه می توانستم نوشته هایشان، عکس هایشان، فیلم هایشان و نگاهشان را از بین ببرم. حتی اگر قدرتی مطلق برای ریشه کن کردن همه این ها بود به هیچ شکلی تفکراتشان را نمی توانستم دستکاری کنم. پس، من پر از خواستن برای توانستن و سراپا نتوانستن هستم. نتوانستن برای تغییری در خود. منی که پر از ارتباط با خودم جای اینکه بتوانم با این انسان ها ارتباطی بگیرم. از زیر تیغ نگاه، تا لبه ی پرتگاه دهان ها شاید کمی فاصله بیندازم.
شاید کلمه تهوع که سارتر از آن استفاده کرده بود دقیقا تعریف درستی از غمبادهایی به اسم اجتماع اطراف من است.
الفِ درمانده!