متاسفانه زندگی آنقدرها هم که فکر میکنیم فیلم سینمایی نیست که اول تا آخر ماجرا را با روندی منظم و نسبتا مناسب نشانمان دهند و درنهایت درلحظهای که قرار است همه چیز تغییر کند با نور صحنه بازی کنند و موسیقی پخش کنند و بازیگر در اوج احساس خود باشد.
خیر.
زندگی را آنجا میشود فهمید که ساعت ۹ شب وقتی از در خانه بیرون میزنی و بیست قدم جلو میروی تا آشغالهایت را سر کوچه بیندازی داخل سطل، حین برگشتن به سمت خانه حتی با حضور صدای بلند و کرکننده ی خشخش دمپاییهایت به این فکر میکنی که دیگر باید قید یکی از مهمترین عقاید زندگیت را بزنی.
خیر.
زندگی را آنجا میشود فهمید که ساعت ۹ شب وقتی از در خانه بیرون میزنی و بیست قدم جلو میروی تا آشغالهایت را سر کوچه بیندازی داخل سطل، حین برگشتن به سمت خانه حتی با حضور صدای بلند و کرکننده ی خشخش دمپاییهایت به این فکر میکنی که دیگر باید قید یکی از مهمترین عقاید زندگیت را بزنی.
من دلم میخواهد و البته فکر میکنم که میتوانم ۲۵۶ صفحه راجع به تنهایی و انزوا بنویسم. اما حوصلهام نمیکشد. پس
به همین بسنده میکنم که انزوا برخلاف ماهیتی که دارد شبیه به «سکوت» نیست. فکر کنم مانند یک سوت یکنواخت باشد که در گوش میپیچد. کم نمیشود. صدایی به آن اضافه نمیشود و در لحظهای قطع نمیشود.
سکوت خیلی قابلتحملتر از یک سوت دائمی است. من سکوتی درون انزوا نمیبینم زیرا این انزوایی که جلوی دست و پای من ریخته هیچوقت ساکت و تنها نمیماند.
به همین بسنده میکنم که انزوا برخلاف ماهیتی که دارد شبیه به «سکوت» نیست. فکر کنم مانند یک سوت یکنواخت باشد که در گوش میپیچد. کم نمیشود. صدایی به آن اضافه نمیشود و در لحظهای قطع نمیشود.
سکوت خیلی قابلتحملتر از یک سوت دائمی است. من سکوتی درون انزوا نمیبینم زیرا این انزوایی که جلوی دست و پای من ریخته هیچوقت ساکت و تنها نمیماند.
من اخیرا احساس میکنم پاندای متولد شده از تو تخم بابا غازه ی پاندا کونگفوکارم.
انسان بعد از مدتی حتی غمِ وجودش رنگ میبازه. اون موقع رنگ خاصی ندارن. وقتی کسی رنگ خاصی نداشته باشه جزو سلیقه ی عموم برای شروع ارتباط و حتی ادامش قرار نمیگیره. گذران زندگیش آنچنان براش اهمیت پیدا نمیکنه و کمکم همهچیز این وسط گم میشه چون نمیتونه همرنگهای خودش رو کنارش نگه داره.
بیرنگها موجودات کوچک و شکنندهای هستند. اهمیتی نداره چقدر بیتفاوت و قوی با شما برخورد کنند بلکه درنهایت اونها حتی از نگاهها رنج میکشند.
انسانهای بیرنگ رو شما از این فاصله که ایستادهاید نخواهید دید.
بیرنگها موجودات کوچک و شکنندهای هستند. اهمیتی نداره چقدر بیتفاوت و قوی با شما برخورد کنند بلکه درنهایت اونها حتی از نگاهها رنج میکشند.
انسانهای بیرنگ رو شما از این فاصله که ایستادهاید نخواهید دید.
دستانت که شرم میکنند از سرما
در خفای جیب میلولند
ندامت سرمای انگشتانم را
حرارت لبهای تو میدانند
اگر گل نحیف سرت شرمندهی باران شد
بگو ببار
حاصل سر به زیری اشکت
کسی شاداب خواهد شد
در خفای جیب میلولند
ندامت سرمای انگشتانم را
حرارت لبهای تو میدانند
اگر گل نحیف سرت شرمندهی باران شد
بگو ببار
حاصل سر به زیری اشکت
کسی شاداب خواهد شد
خوشا فَصلی کِه دور از غم
هَمَه کَه شُنَه وا شُنَه
دَست وا دَست ، سایَه وا سایَه
شارَفتَه خُنَه وا خُنَه
خَزُنِ زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن
بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چِه جُنِن
-شاعرش نمیدونم چه کسیه
هَمَه کَه شُنَه وا شُنَه
دَست وا دَست ، سایَه وا سایَه
شارَفتَه خُنَه وا خُنَه
خَزُنِ زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن
بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چِه جُنِن
-شاعرش نمیدونم چه کسیه
خرده دستاوردها و آزادیها همیشه بلای جان ما بوده و هست. حتی گاهی شکستهایمان را این چنین جلوه میکنیم. یا بیاهمیتترینها را برای چنگ زدن به یک لقمه رستاخیز درخشان نشان میدهیم. آزادی با تقلب به دست نمیآید و تقلب نان شب سیاستمداران شده.
داشتم فکر میکردم درحالی که من اینجا نشستم داستانهام تو چندتا کشور مختلف تا الان خونده شدن
هه
ذوق کردم
باانرژی برم سراغ درسام
هه
ذوق کردم
باانرژی برم سراغ درسام
ادبی بودن یادداشتها و غیرادبی بودن سبکش هر دو محصول «آگاهی حاد» او، خصومتش با کلام دیگران و وابستگیاش به آنهاست.
ريچارد پوی یر
ريچارد پوی یر