اونی که مارو تشویق میکنه خودمون باشیم خودش جرأت اینکارو نداره
خودت بودن برای جامعهای که تماما سیرکی بیش نیست زجره!
زجر!
خودت بودن برای جامعهای که تماما سیرکی بیش نیست زجره!
زجر!
شمایی که تو عروسیاتون چند کیلو غذا اسراف میشه
برای فقر مردم سیستان بلوچستان اعتراض نکنید!
برای فقر مردم سیستان بلوچستان اعتراض نکنید!
ما از شیرینی جهان چیزی نمیدانیم. حتی هوایمان تلخ است. شاید یک ماهی شیرینی را بفهمد. او آبشش دارد!
رسیدن به یک مفهوم عرفانی مطلق یا پوچی مطلق آسون ترین کاره
چیز جدیدی باید از این دنیا فهمید
چیز جدیدی باید از این دنیا فهمید
نویسندگان مبتدی از احساسات آغاز میکنند و در پی آن واقعگرایی را از یاد میبرند. نخست طرح واقعبینانهای بریز، قرص و محکم. بعد روی کاناپه لم بده، تخیل کن و تا آنجا که میتوانی فکرت را بپروران، احیایش کن، جان هنری به آن ببخش، به آن فرم بده تا بیهویت و بیچهارچوب نماند.
کتاب: خاطرات سیلویا پلات، سیلویا پلات
کتاب: خاطرات سیلویا پلات، سیلویا پلات
من به شب خیانت کردم.
قسمت اول:
ساعت ۴ و ۴۴ از پس نگاه عقربه های به کندی میگذرد. خواب که تمام مدت به زور به من چسبیده بود مثل مادهای سبزرنگ و لزج از زیر کمر و دست و پایم لیز میخورد و از تخت پایین میرود. صدای شرشر شیرآب حمام که از دیشب بازگذاشتمش به آرامی قطره های کف حمام روی مغزم میرود. آسمان از پنجره لو رفته. شب رو به موت است و ستارهها زیر تیغ صبحگاه گرگ و میش قتل عام میشوند برای طلوع خورشیدی دیگر. طلوع خورشیدی که یادم بیندازد امروز هم نمردهام.
دوباره!
از خیانتم به شب و هر احساس کلافه کننده دیگری چون شب خرسندم. با تمام لباس های تنم و برهنگی روحم و در دوراهی این که مشوش هستم یا متشنج؛ خواب را به در و دیوار پرت میکنم. در آن نورهای رفته و صدای آب چشمانم همه چیز را بیرنگ میبیند بدون اینکه یادش بیاید آخرین بار فرش، دیوار و وسائل چه رنگی بود. هیچ رنگی! حتی ذهنمم بیرنگ و خام راه میرود و من فقط رنگ چشمان او را در خاطرم هست.
هوا بوی آزادی میدهد. بوی منی که در پاهای خود گرفتارم و روحم بارها مسیر خانه تا خیابان را دویده و عرق ریخته و برگشته. روحی که تا او دویده.
قسمت اول:
ساعت ۴ و ۴۴ از پس نگاه عقربه های به کندی میگذرد. خواب که تمام مدت به زور به من چسبیده بود مثل مادهای سبزرنگ و لزج از زیر کمر و دست و پایم لیز میخورد و از تخت پایین میرود. صدای شرشر شیرآب حمام که از دیشب بازگذاشتمش به آرامی قطره های کف حمام روی مغزم میرود. آسمان از پنجره لو رفته. شب رو به موت است و ستارهها زیر تیغ صبحگاه گرگ و میش قتل عام میشوند برای طلوع خورشیدی دیگر. طلوع خورشیدی که یادم بیندازد امروز هم نمردهام.
دوباره!
از خیانتم به شب و هر احساس کلافه کننده دیگری چون شب خرسندم. با تمام لباس های تنم و برهنگی روحم و در دوراهی این که مشوش هستم یا متشنج؛ خواب را به در و دیوار پرت میکنم. در آن نورهای رفته و صدای آب چشمانم همه چیز را بیرنگ میبیند بدون اینکه یادش بیاید آخرین بار فرش، دیوار و وسائل چه رنگی بود. هیچ رنگی! حتی ذهنمم بیرنگ و خام راه میرود و من فقط رنگ چشمان او را در خاطرم هست.
هوا بوی آزادی میدهد. بوی منی که در پاهای خود گرفتارم و روحم بارها مسیر خانه تا خیابان را دویده و عرق ریخته و برگشته. روحی که تا او دویده.
دوست ندارم به زور ممبر جمع کنم
من این چنل رو مثل یک خونواده دوست دارم
هرکسی که عضوش بشه
قسمتی از من و زندگیم میشه
پس
به همتون خوش آمد حسابی میگم!💛
من این چنل رو مثل یک خونواده دوست دارم
هرکسی که عضوش بشه
قسمتی از من و زندگیم میشه
پس
به همتون خوش آمد حسابی میگم!💛
نویسنده کارش این است که شخصیتهای داستانی را زنده و با جنبوجوش بسازد. بعد از آن کاری ندارد جز آنکه، دنبال آدمهای زندهای که ساخته بیفتد و گزارشگر احوالشان باشد و طرح را موافق با حرکت شخصیتهای داستانی تغییر بدهد و پیش ببرد..
هیچ چیز آزاردهنده تر از این نیست که بفهمی اما سنت اجازه نده با دنیای اطرافت فهمت رو مقایسه کنی
-تمام تلاشت بود؟
+احتمالا
-با دلت همراه شدی؟
+احتمالا
-با عقلت چطور؟
+قطعا! نه، احتمالا.
-غیر قابل تحمل شدهاند؟
+به احتمال زیاد.
-تو من را میشناسی؟
+احتمالا.
-من کی هستم؟
+نور امید احمقانه ی دلم؟
-احتمالا
+احتمالا
-با دلت همراه شدی؟
+احتمالا
-با عقلت چطور؟
+قطعا! نه، احتمالا.
-غیر قابل تحمل شدهاند؟
+به احتمال زیاد.
-تو من را میشناسی؟
+احتمالا.
-من کی هستم؟
+نور امید احمقانه ی دلم؟
-احتمالا