باور بفرمایید این مملکت بهشت امثال همین فرخ نژاد و تنابنده و ژوله و رامبد جوان و مهران مدیری و امثالهم است.
افرادی که یک روز با سینمای لوده و ضدفرهنگی میلیاردها تومان به جیب می زنند، روز دیگر هم برای شکلک درآوردن یا بازی در سریالهای تلویزیون صدها و میلیاردها تومان دریافت می کنند، از بازی در هیچ نقشی ابایی ندارند، از پرداخت مالیات معافند و در آخر بار و بندیل را بسته و بدون هیچ درک و شعور سیاسی، تاریخی و فلسفی، ژست مبارز و چه گوارا بودن می گیرند.
جماعتی که هم خود را قهرمان اکت سیاسی و اجتماعی می دانند، هم لقمه درشت خوان گسترده صدا و سیما را بر می دارند و هم سر سفره محبوبیت و مردمی بودن در ردیف اول نشسته اند و هم قهرمانان انتقاد از وضع موجودند.
مملکت بهشت همین طبقه است که بیشترین آسیب را به سینما و موسیقی و هنر وارد می کنند و در عین حال به میلیاردرهای محبوب دل توده ها بدل می شوند.
هرگونه که حساب کنیم مایه ننگ ما آن نیروی ارتش که با ماهی هشت، نه میلیون تومان حقوق به وظیفه ذاتی خود که دفاع و حفاظت از مرزهای کشور است می پردازد نیست، بلکه شما بهاصطلاح هنرمندان و امثال شما هستید.
@kharmagaas
افرادی که یک روز با سینمای لوده و ضدفرهنگی میلیاردها تومان به جیب می زنند، روز دیگر هم برای شکلک درآوردن یا بازی در سریالهای تلویزیون صدها و میلیاردها تومان دریافت می کنند، از بازی در هیچ نقشی ابایی ندارند، از پرداخت مالیات معافند و در آخر بار و بندیل را بسته و بدون هیچ درک و شعور سیاسی، تاریخی و فلسفی، ژست مبارز و چه گوارا بودن می گیرند.
جماعتی که هم خود را قهرمان اکت سیاسی و اجتماعی می دانند، هم لقمه درشت خوان گسترده صدا و سیما را بر می دارند و هم سر سفره محبوبیت و مردمی بودن در ردیف اول نشسته اند و هم قهرمانان انتقاد از وضع موجودند.
مملکت بهشت همین طبقه است که بیشترین آسیب را به سینما و موسیقی و هنر وارد می کنند و در عین حال به میلیاردرهای محبوب دل توده ها بدل می شوند.
هرگونه که حساب کنیم مایه ننگ ما آن نیروی ارتش که با ماهی هشت، نه میلیون تومان حقوق به وظیفه ذاتی خود که دفاع و حفاظت از مرزهای کشور است می پردازد نیست، بلکه شما بهاصطلاح هنرمندان و امثال شما هستید.
@kharmagaas
متاسفانه زندگی آنقدرها هم که فکر میکنیم فیلم سینمایی نیست که اول تا آخر ماجرا را با روندی منظم و نسبتا مناسب نشانمان دهند و درنهایت درلحظهای که قرار است همه چیز تغییر کند با نور صحنه بازی کنند و موسیقی پخش کنند و بازیگر در اوج احساس خود باشد.
خیر.
زندگی را آنجا میشود فهمید که ساعت ۹ شب وقتی از در خانه بیرون میزنی و بیست قدم جلو میروی تا آشغالهایت را سر کوچه بیندازی داخل سطل، حین برگشتن به سمت خانه حتی با حضور صدای بلند و کرکننده ی خشخش دمپاییهایت به این فکر میکنی که دیگر باید قید یکی از مهمترین عقاید زندگیت را بزنی.
خیر.
زندگی را آنجا میشود فهمید که ساعت ۹ شب وقتی از در خانه بیرون میزنی و بیست قدم جلو میروی تا آشغالهایت را سر کوچه بیندازی داخل سطل، حین برگشتن به سمت خانه حتی با حضور صدای بلند و کرکننده ی خشخش دمپاییهایت به این فکر میکنی که دیگر باید قید یکی از مهمترین عقاید زندگیت را بزنی.
من دلم میخواهد و البته فکر میکنم که میتوانم ۲۵۶ صفحه راجع به تنهایی و انزوا بنویسم. اما حوصلهام نمیکشد. پس
به همین بسنده میکنم که انزوا برخلاف ماهیتی که دارد شبیه به «سکوت» نیست. فکر کنم مانند یک سوت یکنواخت باشد که در گوش میپیچد. کم نمیشود. صدایی به آن اضافه نمیشود و در لحظهای قطع نمیشود.
سکوت خیلی قابلتحملتر از یک سوت دائمی است. من سکوتی درون انزوا نمیبینم زیرا این انزوایی که جلوی دست و پای من ریخته هیچوقت ساکت و تنها نمیماند.
به همین بسنده میکنم که انزوا برخلاف ماهیتی که دارد شبیه به «سکوت» نیست. فکر کنم مانند یک سوت یکنواخت باشد که در گوش میپیچد. کم نمیشود. صدایی به آن اضافه نمیشود و در لحظهای قطع نمیشود.
سکوت خیلی قابلتحملتر از یک سوت دائمی است. من سکوتی درون انزوا نمیبینم زیرا این انزوایی که جلوی دست و پای من ریخته هیچوقت ساکت و تنها نمیماند.
من اخیرا احساس میکنم پاندای متولد شده از تو تخم بابا غازه ی پاندا کونگفوکارم.
انسان بعد از مدتی حتی غمِ وجودش رنگ میبازه. اون موقع رنگ خاصی ندارن. وقتی کسی رنگ خاصی نداشته باشه جزو سلیقه ی عموم برای شروع ارتباط و حتی ادامش قرار نمیگیره. گذران زندگیش آنچنان براش اهمیت پیدا نمیکنه و کمکم همهچیز این وسط گم میشه چون نمیتونه همرنگهای خودش رو کنارش نگه داره.
بیرنگها موجودات کوچک و شکنندهای هستند. اهمیتی نداره چقدر بیتفاوت و قوی با شما برخورد کنند بلکه درنهایت اونها حتی از نگاهها رنج میکشند.
انسانهای بیرنگ رو شما از این فاصله که ایستادهاید نخواهید دید.
بیرنگها موجودات کوچک و شکنندهای هستند. اهمیتی نداره چقدر بیتفاوت و قوی با شما برخورد کنند بلکه درنهایت اونها حتی از نگاهها رنج میکشند.
انسانهای بیرنگ رو شما از این فاصله که ایستادهاید نخواهید دید.
دستانت که شرم میکنند از سرما
در خفای جیب میلولند
ندامت سرمای انگشتانم را
حرارت لبهای تو میدانند
اگر گل نحیف سرت شرمندهی باران شد
بگو ببار
حاصل سر به زیری اشکت
کسی شاداب خواهد شد
در خفای جیب میلولند
ندامت سرمای انگشتانم را
حرارت لبهای تو میدانند
اگر گل نحیف سرت شرمندهی باران شد
بگو ببار
حاصل سر به زیری اشکت
کسی شاداب خواهد شد
خوشا فَصلی کِه دور از غم
هَمَه کَه شُنَه وا شُنَه
دَست وا دَست ، سایَه وا سایَه
شارَفتَه خُنَه وا خُنَه
خَزُنِ زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن
بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چِه جُنِن
-شاعرش نمیدونم چه کسیه
هَمَه کَه شُنَه وا شُنَه
دَست وا دَست ، سایَه وا سایَه
شارَفتَه خُنَه وا خُنَه
خَزُنِ زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن
بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چِه جُنِن
-شاعرش نمیدونم چه کسیه