معکوس
760 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
ذهن نیمه مرده



وقتی که بخار شیشه را بوسید توقع داشت آب از گلویش پایین برود. تشنه بود. تشنه ی لب‌های خودش که ردشان روی بخار چسبیده بود و ترک هارا مشاهده می کرد. میوه های بهاری زودرس و شکوفه‌های خجالتی هم با خیانت زمستان به بهار دوباره داشتند می‌ریختند. او محو تمامشان بود. محو خیابان‌های ترسناکی که تنها عامل ترسش دوپا بیشتر نداشت. هرجا که چشم می‌دید دستش را ناخودآگاه باز می‌کرد. نفسش را ذره ذره مثل مسکن قورت می‌داد. اما او توهمات ترسناکش را دوست داشت. می‌فهمید که باید پایش به خاطره‌ها گیر کند و زمین بخورد تا زخم‌هایش را دوست داشته باشد. گاهی عاشق می‌شد تا در دره نگاه معشوقش پرت شود. می‌خواست کمی بسوزد. دست گیری دیگران را بکند و خیانت ببیند و از تن زخمی سرشار از پشت کردن های دیگران راضی باشد. او حتی خودش را هم نمی‌فهمید اما همه چیز او دوست‌داشتنی بود. حداقل برای خودش! حداقل برای ذهن نیمه مرده ی او…
Audio
روزها قاتلمن
غیراز جمعه که خون‌ریز تره
خیلی خب!
ولی چیزایی که داری بهش فکر می‌کنی احمقانه است!
نقصم اشتباه خوبم شد
تا نویسنده بشم و بنویسم
معکوس
ذهن نیمه مرده وقتی که بخار شیشه را بوسید توقع داشت آب از گلویش پایین برود. تشنه بود. تشنه ی لب‌های خودش که ردشان روی بخار چسبیده بود و ترک هارا مشاهده می کرد. میوه های بهاری زودرس و شکوفه‌های خجالتی هم با خیانت زمستان به بهار دوباره داشتند می‌ریختند. او…
ذهن نیمه مرده( نسخه اصلاح شده)




بوسه‌اش با بخار شیشه که همراه شد چشم به راه آب بود تا از گلویش پایین برود. تا دیگر رد ترک‌های لب های تشنه اش روی شیشه باقی نماند.
میوه ها درادغام خجالت و خیانت بهار و زمستان زودتر می‌افتادند. او محوشان بود. محو ترس‌های دوپای داخل خیابان‌ها. ترس‌هایی که چشمان به او می‌دادند و او ناخودآگاه دستانش را برایشان باز میکرد. نفسش را ذره ذره مثل مسکن قورت می‌داد. اما هیچ چیز باعث نشد او توهماتش را دوست نداشته باشد. توهماتی که کابوس‌وار در ذهنش شکل می‌گرفتند و پژمرده می‌شدند. و می‌آموخت از آن‌ها که زخم‌ها زمانی دوست داشتنی می‌شوند که پایش به خاطره‌ای گیرکند و زمین بخورد. گاهی دره نگاه معشوقش پرت‌گاهش می‌شد و گاهی می‌خواست کمی بسوزد برای نبودن! گاهی می‌خواست دست‌گیر دیگران شود و خیانت‌ها و خنجرهای از پشت فرو کرده‌شان را ببیند و از تن زخمی خود مسرور باشد.
او خودش را هم نمی‌فهمید اما همه چیز او حداقل برای خودش دوست داشتنی بود. برای ذهن نیمه مرده ی او…
معکوس
ذهن نیمه مرده( نسخه اصلاح شده) بوسه‌اش با بخار شیشه که همراه شد چشم به راه آب بود تا از گلویش پایین برود. تا دیگر رد ترک‌های لب های تشنه اش روی شیشه باقی نماند. میوه ها درادغام خجالت و خیانت بهار و زمستان زودتر می‌افتادند. او محوشان بود. محو ترس‌های دوپای…
من برای شما نسخه اولیه متن رو همون لحظه که نوشتم اول فرستادم
بعد اومدم بازنویسیش کردم(تازه فقط یکبار) و نسخه بازنویسی شدش رو هم براتون گذاشتم تا مقایسه کنید

کسایی که متن میفرستادید و من می‌گفتم بازنویسی کنید خیلی بهتر می‌شه
منظورم تقریبا همچین چیزی بود
فرقی داشت؟
کمکی کرد؟
به زیبایی اعتراض کنید
به زیبایی آزادی!
Forwarded from ننویسنده
و منم که نمیتونم دم به دقیقه بخاطر گندهایم عذربخواهم
اونی که مارو تشویق می‌کنه خودمون باشیم خودش جرأت این‌کارو نداره
خودت بودن برای جامعه‌ای که تماما سیرکی بیش نیست زجره!
زجر!
شمایی که تو عروسیاتون چند کیلو غذا اسراف می‌شه
برای فقر مردم سیستان بلوچستان اعتراض نکنید!
Tasnife Ze Daste Mahboub
Mohammadreza Shajarian
ایطوریاس!
ما از شیرینی جهان چیزی نمی‌دانیم. حتی هوایمان تلخ است. شاید یک ماهی شیرینی را بفهمد. او آبشش دارد!
Forwarded from ننویسنده
فکر کنم تنها چیزی ک هیچو‌قت خوابش نمیاد غمه
رسیدن به یک مفهوم عرفانی مطلق یا پوچی مطلق آسون ترین کاره
چیز جدیدی باید از این دنیا فهمید
Snow Waltz
iday
نویسندگان مبتدی از احساسات آغاز می‌کنند و در پی آن واقع‌گرایی را از یاد می‌برند. نخست‌ طرح واقع‌بینانه‌ای بریز، قرص و ‌محکم. بعد روی کاناپه لم بده، تخیل کن و تا آنجا که می‌توانی فکرت را بپروران، احیایش کن، جان هنری به آن ببخش، به آن فرم بده تا بی‌هویت و بی‌چهارچوب نماند.

کتاب: خاطرات سیلویا پلات، سیلویا پلات
من به شب خیانت کردم.
قسمت اول:




ساعت ۴ و ۴۴ از پس نگاه عقربه های به کندی می‌گذرد. خواب که تمام مدت به زور به من چسبیده بود مثل ماده‌ای سبزرنگ و لزج از زیر کمر و دست و پایم لیز می‌خورد و از تخت پایین می‌رود. صدای شرشر شیرآب حمام که از دیشب بازگذاشتمش به آرامی قطره های کف حمام روی مغزم می‌رود. آسمان از پنجره لو رفته. شب رو به موت است و ستاره‌ها زیر تیغ صبح‌گاه گرگ و میش قتل عام می‌شوند برای طلوع خورشیدی دیگر. طلوع خورشیدی که یادم بیندازد امروز هم نمرده‌ام.
دوباره!
از خیانتم به شب و هر احساس کلافه کننده دیگری چون شب خرسندم. با تمام لباس های تنم و برهنگی روحم و در دوراهی این که مشوش هستم یا متشنج؛ خواب را به در و دیوار پرت می‌کنم. در آن نورهای رفته و صدای آب چشمانم همه چیز را بی‌رنگ می‌بیند بدون اینکه یادش بیاید آخرین بار فرش، دیوار و وسائل چه رنگی بود. هیچ رنگی! حتی ذهنمم بی‌رنگ و خام راه می‌رود و من فقط رنگ چشمان او را در خاطرم هست.
هوا بوی آزادی می‌دهد. بوی منی که در پاهای خود گرفتارم و روحم بارها مسیر خانه تا خیابان را دویده و عرق ریخته و برگشته. روحی که تا او دویده.
GA
Safir
من به خلاهای بسیار نیازمندم!
و انقدر از این نیاز دورم که باید فراموشش کنم!