من دردها رو دوست دارم و با غم ها زندگی می کنم
اما تو به من بگو
غم واقعی کجای این دنیا نشسته و منتظر منه؟
اما تو به من بگو
غم واقعی کجای این دنیا نشسته و منتظر منه؟
Forwarded from معکوس (مینویسم)
حاج اقا بازار از دستمون در رفته چیکار کنیم؟
+ پول داریم فرار کنیم؟
نه حاجی شما دو سال دیگه اینجا مسئولید
+ چه کار کنیم؟
مثل همیشه حواسشون رو پرت کنیم
+ این دفعه دست رو نقطه ضعف بذارید. یه کمم احساسیش کنید بیشتر جوگیر بشن
بریزیم تو مدرسه ها؟
+ نه برادر، شیمیایی بزنید کافیه
+ پول داریم فرار کنیم؟
نه حاجی شما دو سال دیگه اینجا مسئولید
+ چه کار کنیم؟
مثل همیشه حواسشون رو پرت کنیم
+ این دفعه دست رو نقطه ضعف بذارید. یه کمم احساسیش کنید بیشتر جوگیر بشن
بریزیم تو مدرسه ها؟
+ نه برادر، شیمیایی بزنید کافیه
معکوس
حاج اقا بازار از دستمون در رفته چیکار کنیم؟ + پول داریم فرار کنیم؟ نه حاجی شما دو سال دیگه اینجا مسئولید + چه کار کنیم؟ مثل همیشه حواسشون رو پرت کنیم + این دفعه دست رو نقطه ضعف بذارید. یه کمم احساسیش کنید بیشتر جوگیر بشن بریزیم تو مدرسه ها؟ + نه برادر، شیمیایی…
و سوال پیش میاد که حاجی
نماز صبح مگه اول وقتش خوب نبود؟
پس چرا نمیری سر نمازت!
نماز صبح مگه اول وقتش خوب نبود؟
پس چرا نمیری سر نمازت!
ذهن نیمه مرده
وقتی که بخار شیشه را بوسید توقع داشت آب از گلویش پایین برود. تشنه بود. تشنه ی لبهای خودش که ردشان روی بخار چسبیده بود و ترک هارا مشاهده می کرد. میوه های بهاری زودرس و شکوفههای خجالتی هم با خیانت زمستان به بهار دوباره داشتند میریختند. او محو تمامشان بود. محو خیابانهای ترسناکی که تنها عامل ترسش دوپا بیشتر نداشت. هرجا که چشم میدید دستش را ناخودآگاه باز میکرد. نفسش را ذره ذره مثل مسکن قورت میداد. اما او توهمات ترسناکش را دوست داشت. میفهمید که باید پایش به خاطرهها گیر کند و زمین بخورد تا زخمهایش را دوست داشته باشد. گاهی عاشق میشد تا در دره نگاه معشوقش پرت شود. میخواست کمی بسوزد. دست گیری دیگران را بکند و خیانت ببیند و از تن زخمی سرشار از پشت کردن های دیگران راضی باشد. او حتی خودش را هم نمیفهمید اما همه چیز او دوستداشتنی بود. حداقل برای خودش! حداقل برای ذهن نیمه مرده ی او…
وقتی که بخار شیشه را بوسید توقع داشت آب از گلویش پایین برود. تشنه بود. تشنه ی لبهای خودش که ردشان روی بخار چسبیده بود و ترک هارا مشاهده می کرد. میوه های بهاری زودرس و شکوفههای خجالتی هم با خیانت زمستان به بهار دوباره داشتند میریختند. او محو تمامشان بود. محو خیابانهای ترسناکی که تنها عامل ترسش دوپا بیشتر نداشت. هرجا که چشم میدید دستش را ناخودآگاه باز میکرد. نفسش را ذره ذره مثل مسکن قورت میداد. اما او توهمات ترسناکش را دوست داشت. میفهمید که باید پایش به خاطرهها گیر کند و زمین بخورد تا زخمهایش را دوست داشته باشد. گاهی عاشق میشد تا در دره نگاه معشوقش پرت شود. میخواست کمی بسوزد. دست گیری دیگران را بکند و خیانت ببیند و از تن زخمی سرشار از پشت کردن های دیگران راضی باشد. او حتی خودش را هم نمیفهمید اما همه چیز او دوستداشتنی بود. حداقل برای خودش! حداقل برای ذهن نیمه مرده ی او…
معکوس
ذهن نیمه مرده وقتی که بخار شیشه را بوسید توقع داشت آب از گلویش پایین برود. تشنه بود. تشنه ی لبهای خودش که ردشان روی بخار چسبیده بود و ترک هارا مشاهده می کرد. میوه های بهاری زودرس و شکوفههای خجالتی هم با خیانت زمستان به بهار دوباره داشتند میریختند. او…
ذهن نیمه مرده( نسخه اصلاح شده)
بوسهاش با بخار شیشه که همراه شد چشم به راه آب بود تا از گلویش پایین برود. تا دیگر رد ترکهای لب های تشنه اش روی شیشه باقی نماند.
میوه ها درادغام خجالت و خیانت بهار و زمستان زودتر میافتادند. او محوشان بود. محو ترسهای دوپای داخل خیابانها. ترسهایی که چشمان به او میدادند و او ناخودآگاه دستانش را برایشان باز میکرد. نفسش را ذره ذره مثل مسکن قورت میداد. اما هیچ چیز باعث نشد او توهماتش را دوست نداشته باشد. توهماتی که کابوسوار در ذهنش شکل میگرفتند و پژمرده میشدند. و میآموخت از آنها که زخمها زمانی دوست داشتنی میشوند که پایش به خاطرهای گیرکند و زمین بخورد. گاهی دره نگاه معشوقش پرتگاهش میشد و گاهی میخواست کمی بسوزد برای نبودن! گاهی میخواست دستگیر دیگران شود و خیانتها و خنجرهای از پشت فرو کردهشان را ببیند و از تن زخمی خود مسرور باشد.
او خودش را هم نمیفهمید اما همه چیز او حداقل برای خودش دوست داشتنی بود. برای ذهن نیمه مرده ی او…
بوسهاش با بخار شیشه که همراه شد چشم به راه آب بود تا از گلویش پایین برود. تا دیگر رد ترکهای لب های تشنه اش روی شیشه باقی نماند.
میوه ها درادغام خجالت و خیانت بهار و زمستان زودتر میافتادند. او محوشان بود. محو ترسهای دوپای داخل خیابانها. ترسهایی که چشمان به او میدادند و او ناخودآگاه دستانش را برایشان باز میکرد. نفسش را ذره ذره مثل مسکن قورت میداد. اما هیچ چیز باعث نشد او توهماتش را دوست نداشته باشد. توهماتی که کابوسوار در ذهنش شکل میگرفتند و پژمرده میشدند. و میآموخت از آنها که زخمها زمانی دوست داشتنی میشوند که پایش به خاطرهای گیرکند و زمین بخورد. گاهی دره نگاه معشوقش پرتگاهش میشد و گاهی میخواست کمی بسوزد برای نبودن! گاهی میخواست دستگیر دیگران شود و خیانتها و خنجرهای از پشت فرو کردهشان را ببیند و از تن زخمی خود مسرور باشد.
او خودش را هم نمیفهمید اما همه چیز او حداقل برای خودش دوست داشتنی بود. برای ذهن نیمه مرده ی او…
معکوس
ذهن نیمه مرده( نسخه اصلاح شده) بوسهاش با بخار شیشه که همراه شد چشم به راه آب بود تا از گلویش پایین برود. تا دیگر رد ترکهای لب های تشنه اش روی شیشه باقی نماند. میوه ها درادغام خجالت و خیانت بهار و زمستان زودتر میافتادند. او محوشان بود. محو ترسهای دوپای…
من برای شما نسخه اولیه متن رو همون لحظه که نوشتم اول فرستادم
بعد اومدم بازنویسیش کردم(تازه فقط یکبار) و نسخه بازنویسی شدش رو هم براتون گذاشتم تا مقایسه کنید
کسایی که متن میفرستادید و من میگفتم بازنویسی کنید خیلی بهتر میشه
منظورم تقریبا همچین چیزی بود
فرقی داشت؟
کمکی کرد؟
بعد اومدم بازنویسیش کردم(تازه فقط یکبار) و نسخه بازنویسی شدش رو هم براتون گذاشتم تا مقایسه کنید
کسایی که متن میفرستادید و من میگفتم بازنویسی کنید خیلی بهتر میشه
منظورم تقریبا همچین چیزی بود
فرقی داشت؟
کمکی کرد؟
اونی که مارو تشویق میکنه خودمون باشیم خودش جرأت اینکارو نداره
خودت بودن برای جامعهای که تماما سیرکی بیش نیست زجره!
زجر!
خودت بودن برای جامعهای که تماما سیرکی بیش نیست زجره!
زجر!
شمایی که تو عروسیاتون چند کیلو غذا اسراف میشه
برای فقر مردم سیستان بلوچستان اعتراض نکنید!
برای فقر مردم سیستان بلوچستان اعتراض نکنید!
ما از شیرینی جهان چیزی نمیدانیم. حتی هوایمان تلخ است. شاید یک ماهی شیرینی را بفهمد. او آبشش دارد!
رسیدن به یک مفهوم عرفانی مطلق یا پوچی مطلق آسون ترین کاره
چیز جدیدی باید از این دنیا فهمید
چیز جدیدی باید از این دنیا فهمید