Forwarded from مخاطب ذهن بیدار و خاص
سعادت ما، محصول توجه به دو قطب متضاد امّا مكمل است: از يك سو، نياز به يكى شدن با ديگرى و از سوى ديگر، نياز به مجزا بودن.
توانايى يك زوج براى رشد دوباره، بستگى به تنفس حياتى بين اين دو قطب دارد. مرحلهٔ دم، شامل رخدادهاى با هم بودن همدلانه است؛ مرحلهٔ بازدم، شامل رخدادهايى است كه در آنها خود را تنها مىيابيم و بار ديگر به فرديت خويش متصل میشويم.
✍🏽 #گاى_كورنو
📕 عاشقی یعنی جدایی
توانايى يك زوج براى رشد دوباره، بستگى به تنفس حياتى بين اين دو قطب دارد. مرحلهٔ دم، شامل رخدادهاى با هم بودن همدلانه است؛ مرحلهٔ بازدم، شامل رخدادهايى است كه در آنها خود را تنها مىيابيم و بار ديگر به فرديت خويش متصل میشويم.
✍🏽 #گاى_كورنو
📕 عاشقی یعنی جدایی
معکوس
Ø¢ÛÙÙ.pdf
قسمتی از داستان:
. من با فلسفه ی عشق از همان ابتدای مسیر مشکل داشتم. به خیالم عشق توهمی برای افراد ضعیف بود که نتوانسته اند عواطف معقول و سطحی را از جانب دیگران درک کنند و تنها مانده اند. پس بخاطر این تنهایی اکنون به دنبال حسی ماورایی بین انسان هایی کاملا عادی می گردند و با تلنگری کوچک در توهمات خود غرق می شوند. درحالی که همیشه با چشم دیده ام که زوج¬ها تب عشقشان فروکش می کند و درنهایت همان محبت همیشگی و غیرماورایی نصیبشان می شود. محبت همیشه خاکستر بوده و هست. فقط گاهی با آتشی به اسم عشق زبانه می کشد و دوباره فروکش می کند
. من با فلسفه ی عشق از همان ابتدای مسیر مشکل داشتم. به خیالم عشق توهمی برای افراد ضعیف بود که نتوانسته اند عواطف معقول و سطحی را از جانب دیگران درک کنند و تنها مانده اند. پس بخاطر این تنهایی اکنون به دنبال حسی ماورایی بین انسان هایی کاملا عادی می گردند و با تلنگری کوچک در توهمات خود غرق می شوند. درحالی که همیشه با چشم دیده ام که زوج¬ها تب عشقشان فروکش می کند و درنهایت همان محبت همیشگی و غیرماورایی نصیبشان می شود. محبت همیشه خاکستر بوده و هست. فقط گاهی با آتشی به اسم عشق زبانه می کشد و دوباره فروکش می کند
اقا الان یه منتقد ادبی گفت داستانات خوبه و قلم خفنی داری( خودم میدانم عی بابا)
ولی تو ایران سبک کافکایی یا همون سوررئال دارک
به جایی نمیرسه جناب
من همینجا میگم من میخوام این سبکو بنویسم
و شماها شاهد باشین دیگه
یا من یه روز نقطه عطفی تو داستان نویسی ایران میشم!
یا با کله میخورم زمین
ولی تو ایران سبک کافکایی یا همون سوررئال دارک
به جایی نمیرسه جناب
من همینجا میگم من میخوام این سبکو بنویسم
و شماها شاهد باشین دیگه
یا من یه روز نقطه عطفی تو داستان نویسی ایران میشم!
یا با کله میخورم زمین
هیچ کلمه ای وحشتناکتر از خیانت نیست ؛
این کلمه یک کشور را همان گونه خوار میکند که
مردی را که معشوقه اش یا دوستش به او خیانت کرده باشد ...!
📚 مرگ وزیر مختار
👤 #یوری_نیکلایویچ
این کلمه یک کشور را همان گونه خوار میکند که
مردی را که معشوقه اش یا دوستش به او خیانت کرده باشد ...!
📚 مرگ وزیر مختار
👤 #یوری_نیکلایویچ
بوی عید میدهی. انگار یکسال دیگر از تو عقب مانده ام و تحمیل شده ای بر روح من
خاکت جدید
نامت جدید
بوی جدید
تو حقیقتا بوی عید میدهی
خائن به تمام روح زمستانی من
خاکت جدید
نامت جدید
بوی جدید
تو حقیقتا بوی عید میدهی
خائن به تمام روح زمستانی من
تو هرچی هستی تویی
بدترین موجود از نظر دیگران هم باشی
خود خودتی
کسی که اینو بپذیره خوش بخت ترین ادم دنیاست
بدترین موجود از نظر دیگران هم باشی
خود خودتی
کسی که اینو بپذیره خوش بخت ترین ادم دنیاست
تنهایی را دوست دارم به شرط اینکه هرزگاهی دوستی بیاید تا درباه اش گپ بزنیم
لوئیس بونوئل
لوئیس بونوئل
مثل من نباشید
من پرم از ادمایی که دلشون خواسته از من دورترین حالت ممکن باشن
و میدونید ایراد چیه؟
من علت بیشترشون رو حتی نمیدونم یا یادم نیست!
و این اصلا شاخ بودن نیست
حتی حس میکنم یه کم بی شعوریه(شایدم بیشتر از یه کم)
با اینکه راجب خودمه
خلاصه که اینا بده
بیاین بهم سلام کنید لطفا
تشکر
من پرم از ادمایی که دلشون خواسته از من دورترین حالت ممکن باشن
و میدونید ایراد چیه؟
من علت بیشترشون رو حتی نمیدونم یا یادم نیست!
و این اصلا شاخ بودن نیست
حتی حس میکنم یه کم بی شعوریه(شایدم بیشتر از یه کم)
با اینکه راجب خودمه
خلاصه که اینا بده
بیاین بهم سلام کنید لطفا
تشکر
#ننوشته
من خواستم تمامم را از این دنیا بگیرم و با دُمی بر روی کول خود از اینجا رجوع کنم به جایی که باید باشم. اما میدانید چه شد؟
فهمیدم تمام من دست من نیست. حتی تکه های خاصی را از من دزدیده اند و بی خبرم از مکان نامعلومش. تکه های خاصی را نیز مانند اعتیاد به سیگاری کوچک دود کرده ام و بخشی را هم خدای رحیم! به من نداده. خودم را ناچار به استبدادی گوسفندوار دیدم و پیروی از دستورات نداده ی خودم به خودم!
من مانده بودم و انسان های منطقی که میگفتند حالا وقت ناامید شدن است و چارهای جز تبعیت نداشتم. خودم را به در و دیوار ناامیدی زدم. پوست خودم را با دستان خودم کندم و گوشتش را برای مردم به سیخ کشیدم و استخوان هایم را جلوی سگانشان ریختم. چیزی از من نماند جز قلبی کوچک که تنها قسمتم بود که هنوز مال من بود و می توانستم آن را برگردانم. طی داستان هایی طولانی چشم هایم را پس گرفتم قبل از اینکه یکی از همان ادم ها با آن ها برای دختربچه ی غرغرو اش عروسک درست کند؛ آن دو گوی خسته را کنجی تنها قرار دادم تا شاهد فعل و انفعالات دلم باشم. هروقت که نگاهم حوصله اش از دنیا سر می رفت و دلش رویا می خواست خودش را می بست و بعد از هر رویا قلبم را درمانده تر میدیدم اما هنوز به برگرداندن و نجاتش امید داشتم. دلم میخواست لانه ی کوچکی با شاخه های چوبی و طفل روی یک درخت سنوبر بسازم و قلبم را بالای درخت برای پرنده ای بگذارم تا شکم خودش و جوجههایش سیر شود اما دیدم دست ندارم. هر کار که میخواستم بکنم میدیدم نه جسمی برایم مانده نه احساسی نه ذهنی برای برنامه ریزی. هیچ چیز نداشتم جز چشم هایی خمیده و دائم الخمر و قلبی که روز به روز منفعل تر می شد اما هنوز امید داشت. ۴ سال گذشت و قلب من هر روز عطش بازگشتش به ناامیدی گره می خورد. مثل تابلو فرشی بود که تار و پودش در خود بافته می شد و شکل می گرفت تا برود و روی دیوار همان قلب عذابی ناتمام شود. او میدانست اگر نتواند تا قبل از کشیده شدن پرده ی ناامیدی بر روی وجودش مشکل را حل نکند و به جایی دیگر نرود این رنج برای همیشه داغ وجودش خواهد بود. همه چیز به همین شکل گذشت تا اینکه شبی قلب تصمیم گرفت خودش را ویران و بی نبض کند. او تسلیم شده بود و ناامید از کمک دنیای اطرافش و تنها راهش این بود که خودش با خود کنار بیاید. پس شب تا صبح تلاش کرد. سعی کرد خودش را به سمت دره سکوت سوق دهد اما دره ای که تصور می کرد برای پرتاب آماده شده فقط دری بن بست بود. تا اینکه یکی از همان آدم ها آمد و کمکش کرد. آن آدم گفت: داری چیکار میکنی؟
-میخوام بی نبض بشم.
-کی این اجازه رو به تو داده؟
-من خودم این رو میخوام.
-فکر کنم یادت رفته ولی قلب تو اولین چیزی بود که از دست دادیش.
من خواستم تمامم را از این دنیا بگیرم و با دُمی بر روی کول خود از اینجا رجوع کنم به جایی که باید باشم. اما میدانید چه شد؟
فهمیدم تمام من دست من نیست. حتی تکه های خاصی را از من دزدیده اند و بی خبرم از مکان نامعلومش. تکه های خاصی را نیز مانند اعتیاد به سیگاری کوچک دود کرده ام و بخشی را هم خدای رحیم! به من نداده. خودم را ناچار به استبدادی گوسفندوار دیدم و پیروی از دستورات نداده ی خودم به خودم!
من مانده بودم و انسان های منطقی که میگفتند حالا وقت ناامید شدن است و چارهای جز تبعیت نداشتم. خودم را به در و دیوار ناامیدی زدم. پوست خودم را با دستان خودم کندم و گوشتش را برای مردم به سیخ کشیدم و استخوان هایم را جلوی سگانشان ریختم. چیزی از من نماند جز قلبی کوچک که تنها قسمتم بود که هنوز مال من بود و می توانستم آن را برگردانم. طی داستان هایی طولانی چشم هایم را پس گرفتم قبل از اینکه یکی از همان ادم ها با آن ها برای دختربچه ی غرغرو اش عروسک درست کند؛ آن دو گوی خسته را کنجی تنها قرار دادم تا شاهد فعل و انفعالات دلم باشم. هروقت که نگاهم حوصله اش از دنیا سر می رفت و دلش رویا می خواست خودش را می بست و بعد از هر رویا قلبم را درمانده تر میدیدم اما هنوز به برگرداندن و نجاتش امید داشتم. دلم میخواست لانه ی کوچکی با شاخه های چوبی و طفل روی یک درخت سنوبر بسازم و قلبم را بالای درخت برای پرنده ای بگذارم تا شکم خودش و جوجههایش سیر شود اما دیدم دست ندارم. هر کار که میخواستم بکنم میدیدم نه جسمی برایم مانده نه احساسی نه ذهنی برای برنامه ریزی. هیچ چیز نداشتم جز چشم هایی خمیده و دائم الخمر و قلبی که روز به روز منفعل تر می شد اما هنوز امید داشت. ۴ سال گذشت و قلب من هر روز عطش بازگشتش به ناامیدی گره می خورد. مثل تابلو فرشی بود که تار و پودش در خود بافته می شد و شکل می گرفت تا برود و روی دیوار همان قلب عذابی ناتمام شود. او میدانست اگر نتواند تا قبل از کشیده شدن پرده ی ناامیدی بر روی وجودش مشکل را حل نکند و به جایی دیگر نرود این رنج برای همیشه داغ وجودش خواهد بود. همه چیز به همین شکل گذشت تا اینکه شبی قلب تصمیم گرفت خودش را ویران و بی نبض کند. او تسلیم شده بود و ناامید از کمک دنیای اطرافش و تنها راهش این بود که خودش با خود کنار بیاید. پس شب تا صبح تلاش کرد. سعی کرد خودش را به سمت دره سکوت سوق دهد اما دره ای که تصور می کرد برای پرتاب آماده شده فقط دری بن بست بود. تا اینکه یکی از همان آدم ها آمد و کمکش کرد. آن آدم گفت: داری چیکار میکنی؟
-میخوام بی نبض بشم.
-کی این اجازه رو به تو داده؟
-من خودم این رو میخوام.
-فکر کنم یادت رفته ولی قلب تو اولین چیزی بود که از دست دادیش.
معکوس
Audio
شاید براتون جالب باشه بدونید که من حدود یکسال پیش یه پادکست ضبط کردم که بخاطر ناراضی بودن خودم فصل ۲ کنسل شد🥲
اما خب
اپیزود اولش این مدلیا بود
دارم فکر میکنم کدوم اعتماد به نفس باعث شد با این صدا پادکست ضبط کنم😂
اما خب
اپیزود اولش این مدلیا بود
دارم فکر میکنم کدوم اعتماد به نفس باعث شد با این صدا پادکست ضبط کنم😂
دیگران حوصله ی اینکه شما فریاد بزنید کی هستید و چه سختی هایی کشیدید رو ندارن.
یه موقع هایی فقط بگو که چی؟!
تو پوچ گرا نمیشی
یه موقع هایی به همهچی امیدوار باش
احمق نمیشی
یه موقعهایی فقط بگو خدا!
تو دینزده نمیشی
یه موقع هایی بیخیالش شو
یه موقع هایی سفت بچسب بهش
یه موقع هایی داد بزن و از نظر بقیه بیادب باش
یه موقع هایی متمدن و آروم بمون
یه موقعهایی عاشق شو
یه موقعهایی متنفر بمون
مگه اصن ما چیزی جز همین یه وقتایی یه چیزی شدن هستیم؟
تو پوچ گرا نمیشی
یه موقع هایی به همهچی امیدوار باش
احمق نمیشی
یه موقعهایی فقط بگو خدا!
تو دینزده نمیشی
یه موقع هایی بیخیالش شو
یه موقع هایی سفت بچسب بهش
یه موقع هایی داد بزن و از نظر بقیه بیادب باش
یه موقع هایی متمدن و آروم بمون
یه موقعهایی عاشق شو
یه موقعهایی متنفر بمون
مگه اصن ما چیزی جز همین یه وقتایی یه چیزی شدن هستیم؟
همه ی ما میتوانیم نیمه ی گمشده ی هم باشیم
مهم اینه که یکی بیاید و تمام ما شود!
مهم اینه که یکی بیاید و تمام ما شود!
من با اندک علم نداشتهام از نوشتن و ادبیات
فهمیدم
جملات قصار برای چندلحظه زیبان
اگر با متنی که میخونی تا آخر عمر زندگی کردی اون شاهکاره و بس!
فهمیدم
جملات قصار برای چندلحظه زیبان
اگر با متنی که میخونی تا آخر عمر زندگی کردی اون شاهکاره و بس!
انگار دنیا پیچکی در دل من کاشته. یا روزی گل خواهم داد و باغچه ی این باغبان ظالم را زیبا خواهم کرد؛ یا به آدم های قیچی نما دستور چیدنم را میدهد.
خدا نکنه حالت یه روز انقدر خوب بشه که یادت بره هنوز هم باید از خیلی چیزا انتقام بگیری!