معکوس
763 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
تعریف بیگانه آلبر کامو رو زیاد شنیده بودم
ولی وقتی خط اول رو خوندم فهمیدم چه شاهکاریه
همون خط اول مستقیم میگه: مادرم امروز مرد. نمی دانم. شاید هم دیروز بود.
یعنی همین یه خط برای تو کافیه که بدونی تا آخر داستان با چه شخصیتی و چه دنیای داستانی سر و کار داری
این یعنی شاهکار....
ادبیات بهترین بازیچه‌ای است که بشر اختراع کرده است تا مردم را مسخره کند.
صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز
معکوس pinned Deleted message
معکوس pinned Deleted message
معکوس pinned Deleted message
‏می‌پرسید روح کجاست؟
هر موقع روح شما دردش بگیرد خواهید دانست که کجاست.

📕دختر_استالین
✍🏼#رزماری_سالیوان
فکر نمی کردم حسی زیبا تر از آغوش تو باشد





تااینکه با رقصیدن با موزیک بعد امتحان تو راه خونه آشنا شدم
تاريخ یقینی است که در نقطه تلاقی نارسایی حافظه و نابسندگی مدارک حاصل می شود.
جولین بارنز
این همه عمر
گذشت
تا بفهمیم
بعضی از دغدغه هامون
کمتر از ارزش آدمه
اجتماع سیاه!
نور زرد و مسخره لوستر دور حدقه ام مثل مار می پیچد. اذیت کننده تر از حرف های پوچ اطرافیان و دست هایی که از هیجان بالا و پایین می شوند نیست. به صدای بالا سر مردی که چهارخانه سفید پوشیده و کت سورمه ای کهنه و نخ نمایش روی دسته مبل لم داده زل می زنم. لیوان قهوه جلوی روی او تلخی اش را به صورت من پس می‌زند. مسخره است! لب های جنبان و وحشی برای ولع شکم و دریدن پوست میوه ها! و منی که گوشه خلوت روشنای خودم با بوی قهوه و زل زده به تیک تاک ساعت و گوش های بیچاره ام از سر و صدای پرشور و نشاط دیگران از قضاوت زیر چشمیه آدم های مغرور آزار می بینم. دلم برای کاغذ سفیدم تنگ است از بس که روبرویم حرف های زرد و خبرهای توخالی دیگران را می شنوم. بوی زباله می‌دهند. لایشان باید نفتالین بریزی و تاشان کنی و بیندازیشان ته کمد تا بپوسند. هیچکس هم شعورش نمی رسد پرده را بکشد تا آفتاب دزدکی داخل خانه را دید نزند. باید منتظر خودم بمانم. با همین قهوه سرد شده و تیک تاک ها. در خیال خودم بودم که چشمانش در دلم آب شد. فهمیدم دنیا سیاه تر از این نمی شود. حتی در دل خورشید.
#ننوشته
از تئوری های ذهنی و روانشناسی در نهایت چیزی جز تجربه خود آدم نمی مونه
رقص🩰
صدای قدم هایت از دور آشنا تر است شاید چون به نزدیک بودن عادت نداریم.
در تنش رقص های روزانه. با لباس های جذب سیاه و سفید پوسیده. این رقص نمایشی است که ابدیت من و توست. من و تویی که هر روز پاهای برهنه خود را به کفش های تخت سفید بزک می کنیم و ارتعاش نفس هایمان را روی چرخش نا محرم بودن دست ها حس می کنیم. روی صحنه ی نمایش قدم می گذاری و کنار من می آیی. لبانت از همیشه خشک تر و سردیت از همیشه سرد تر است. چشمان بی نگاهت همانطور مبهوت دست مرا می گیرد و جلوی حضار شروع به بازی دادن نور می کنیم. موج بوی اصطکاک چرخش تو را هیچکس جز خنده های بی گناه من نمی فهمد. هیچکس. هیچ کدام از تماشاچی ها! فقط وقتی نمایش تمام می شود تو می روی و من می روم و روح من در پی آمدن روح تو همانطور همانجا می رقصد.
#ننوشته
Forwarded from Panda | چالش هات
دلم واسه روزایی که از ایشون پند میگرفتیم تنگ شده

@irani_panda