چرا که حالا کنج خودم می نشینم. شاید سردی دستانی پشت مرا خالی کرده
شاید مرگ از بیخ گوش من گذشته باشد
شاید شادی های من مچاله و گوشه ی اتاق افتاده
اصلا شاید روح من با بدترین کابوس از خواب پریده
ابری بهاری که جان باریدن ندارد
و یک عالم خرده شکسته های تصوراتی که روی زمین پخش شده اند
من این ها را از تو هدیه گرفته ام؟
شاید
حتی شب ها را از ترس ستارگان بیرون از خود نمی روم
سرم را جز به بالشت شانه ی کسی نخواهم گذاشت
و شاید
اکنون به خود اجازه دهم که گاری دردهایم را به دوش بکشم
درست است!
بالاخره می توانم با صراحتی عمیق این را به خودم بگویم و از خود، خودم را بازخواست کنم
شاید
شاید مرگ از بیخ گوش من گذشته باشد
شاید شادی های من مچاله و گوشه ی اتاق افتاده
اصلا شاید روح من با بدترین کابوس از خواب پریده
ابری بهاری که جان باریدن ندارد
و یک عالم خرده شکسته های تصوراتی که روی زمین پخش شده اند
من این ها را از تو هدیه گرفته ام؟
شاید
حتی شب ها را از ترس ستارگان بیرون از خود نمی روم
سرم را جز به بالشت شانه ی کسی نخواهم گذاشت
و شاید
اکنون به خود اجازه دهم که گاری دردهایم را به دوش بکشم
درست است!
بالاخره می توانم با صراحتی عمیق این را به خودم بگویم و از خود، خودم را بازخواست کنم
شاید
ممنوعه ترین راهی
برگرد به سوی خود
که قانون ها گرچه ناقص اند
ولیکن تو بمان دربندشان
که این بندهاست که من خودخواه را
قانون شکنی کند که به وصالت رسید
نقض ترین من!
برگرد به سوی خود
که قانون ها گرچه ناقص اند
ولیکن تو بمان دربندشان
که این بندهاست که من خودخواه را
قانون شکنی کند که به وصالت رسید
نقض ترین من!
من همینجا به دنیا امدم
لای همین آرامش های از دست رفته
از بین عطر کاج، با پس زمینه ای از کبوتر های نشسته و ننشسته، روی دو مشت طلای بی ارزش شاید بشود پر کشید و بال زد اما به آرامش نمی توان رسید.
باران شوی، روی خاکت بباری
با خودت بحث نکنی
و دستان خودت را صمیمانه بگیری
باز هم توانی برای ابراز خوشحالی از داشتن هدیه ای به اسم آرامش نداری
چون تمام این بغض هدیه پیچ شده برای تو فقط همان بزک های رویش است.
پر زدن با یک مشت عقل فرسوده هیچ گاه نامش پرواز نخواهد شد
هرچقدر هم این دنیا را بغل کنی انسانی برای پس زدن آغوشت خواهد آمد
پس
همه می دانیم که انکار این جمله که «آرامش ما درچیزی جز دایه ی مهربان درون یافت می شود نیست» دشوار و حتی غیر ممکن است
اما گاهی انگار آرامش محکم در صورتت سیلی می زند و به این روش خودش را نشان می دهد
و چه کسی در صورت خود سیلی می زند؟
شاید برای آرامش حتی گاهی باید هم مسیر مازوخیسم درون شد.
با اینکه هیچوقت به آن اعتقاد نداشته ام!
لای همین آرامش های از دست رفته
از بین عطر کاج، با پس زمینه ای از کبوتر های نشسته و ننشسته، روی دو مشت طلای بی ارزش شاید بشود پر کشید و بال زد اما به آرامش نمی توان رسید.
باران شوی، روی خاکت بباری
با خودت بحث نکنی
و دستان خودت را صمیمانه بگیری
باز هم توانی برای ابراز خوشحالی از داشتن هدیه ای به اسم آرامش نداری
چون تمام این بغض هدیه پیچ شده برای تو فقط همان بزک های رویش است.
پر زدن با یک مشت عقل فرسوده هیچ گاه نامش پرواز نخواهد شد
هرچقدر هم این دنیا را بغل کنی انسانی برای پس زدن آغوشت خواهد آمد
پس
همه می دانیم که انکار این جمله که «آرامش ما درچیزی جز دایه ی مهربان درون یافت می شود نیست» دشوار و حتی غیر ممکن است
اما گاهی انگار آرامش محکم در صورتت سیلی می زند و به این روش خودش را نشان می دهد
و چه کسی در صورت خود سیلی می زند؟
شاید برای آرامش حتی گاهی باید هم مسیر مازوخیسم درون شد.
با اینکه هیچوقت به آن اعتقاد نداشته ام!
ناگهان به خودت می آیی و دلت می خواهد به همه ناسزا بگویی
آن لحظه اولین ناسزا را به خودت خواهی گفت
چون جلوی زبانت را برای بیانش گرفته ای
آن لحظه اولین ناسزا را به خودت خواهی گفت
چون جلوی زبانت را برای بیانش گرفته ای
هرکس درونش خدایی دارد که او را نمی پرستد. اینطور فکر می کنم که تمام ما درونمان پروردگار و خالقی داریم که با وجود پوست و گوشت و استخوان فکر هایی که برایمان ساخته و از او به ارث برده ایم بازهم دنبال منطقی برای نبودش می گردیم.
گاهی فکر می کنیم خودمان خدای خودمان هستیم و تا برای خالق شدن اغدامی می کنیم همه چیزمان بر هم میریزد. نمی دانم چطور می شود که انسان همیشه محتاج خدایی است بی دلیل. انگار که ناگهان بدون خودش فرو خواهد ریخت. اصلا اگر تمام ستون های وجودمان را به دیگران قرص کنیم تا آن آرامش اولیه نباشد ما هم نیستیم.
دنبال خودمان می گردیم؟
بعید می دانم
انسان دنبال ساختن دوباره ی خودش است چون تا خودش را دیده
فهمیده
نتوانسته شکرگذار خدای درون خودش باشد!
گاهی فکر می کنیم خودمان خدای خودمان هستیم و تا برای خالق شدن اغدامی می کنیم همه چیزمان بر هم میریزد. نمی دانم چطور می شود که انسان همیشه محتاج خدایی است بی دلیل. انگار که ناگهان بدون خودش فرو خواهد ریخت. اصلا اگر تمام ستون های وجودمان را به دیگران قرص کنیم تا آن آرامش اولیه نباشد ما هم نیستیم.
دنبال خودمان می گردیم؟
بعید می دانم
انسان دنبال ساختن دوباره ی خودش است چون تا خودش را دیده
فهمیده
نتوانسته شکرگذار خدای درون خودش باشد!
خدایی نکرده ذهنتون رو دست رسانه ندید
که تموم صدای سوزناکتون بشه شجریان
شعراتون بشه ابتهاج
کتاباتون بشه هدایت
دنیا پر از نویسنده و خواننده و شاعره
که هنوز خونده یا شنیده نشدن
اونطور ک حقشونه
که تموم صدای سوزناکتون بشه شجریان
شعراتون بشه ابتهاج
کتاباتون بشه هدایت
دنیا پر از نویسنده و خواننده و شاعره
که هنوز خونده یا شنیده نشدن
اونطور ک حقشونه
ادبیاتی که در این تاریخ و زمان خرج دفاع از حق نشود
باید مچاله کرد و انداخت دور!
باید مچاله کرد و انداخت دور!
اگه «نوشتن» یه مسابقه بود، پاکّن جاش سکوی قهرمانی بود و کاغذ و قلم بهترتیب در مکانهای دوم و سوم میایستادند.
برای همين ردهبندیه که توی راستهی وراجها هیشکی واسه قهرمان طاق نصرت نمیبنده.
©️یارعلی پورمقدم
برای همين ردهبندیه که توی راستهی وراجها هیشکی واسه قهرمان طاق نصرت نمیبنده.
©️یارعلی پورمقدم
رابطه جنسی باحیوانات در اسپانیا کم بود، با کودکان در هلند هم قانونی شد!
تازه دستور دادن رابطه جنسی با کودکان باید عادی بشه و در مدارس تدریس شود!
از اون بدتر حزب پدوفیل هلند دنبال قانونی کردن رابطه جنسی با مُرده است!
تمدن انسانی؟
باشد!
تازه دستور دادن رابطه جنسی با کودکان باید عادی بشه و در مدارس تدریس شود!
از اون بدتر حزب پدوفیل هلند دنبال قانونی کردن رابطه جنسی با مُرده است!
تمدن انسانی؟
باشد!
فردی پدرش افتاد زندان بخاطر هشتاد میلیون بدهی
و این طفلک یه رپر اماتور
تمام تجهیزات موسیقیشو فروخت
و هنوز یه مبلغ زیادی مونده بود
رپرای خودمون این پولو براش جور کردن
رپ فرهنگ نیست؟
باشد!
و این طفلک یه رپر اماتور
تمام تجهیزات موسیقیشو فروخت
و هنوز یه مبلغ زیادی مونده بود
رپرای خودمون این پولو براش جور کردن
رپ فرهنگ نیست؟
باشد!