آدم ها هیزم تفکرات و دیالوگ های اطرافشون شدن
و از همه خنده دار تر اینه که فکر میکنن این دیالوگ هایی که با یه کم فکر کردن سطحی تو ذهن خودشون چپونده شده نتیجه سال ها و مدت ها درد گ رنج ذهنیه که کشیدن ولی کاملا غلطه
این چیزا شاید برای اونا عمقی باشه
ولی یکی از سطحی ترین و خنده دار ترین اتفاقای دنیاست
خلاصه که هیزم دیالوگ های اطرافتون نباشید
ببینید خود واقعیتون دارید بر اساس همینا ساخته می شید یا دارید دور می شید.
#ننوشته
و از همه خنده دار تر اینه که فکر میکنن این دیالوگ هایی که با یه کم فکر کردن سطحی تو ذهن خودشون چپونده شده نتیجه سال ها و مدت ها درد گ رنج ذهنیه که کشیدن ولی کاملا غلطه
این چیزا شاید برای اونا عمقی باشه
ولی یکی از سطحی ترین و خنده دار ترین اتفاقای دنیاست
خلاصه که هیزم دیالوگ های اطرافتون نباشید
ببینید خود واقعیتون دارید بر اساس همینا ساخته می شید یا دارید دور می شید.
#ننوشته
مدت ها می شد که از بغض فقط معنی اش در ذهنم مانده بود و هیچ چیز مرا وادار به این خفگی نمی کرد. یا بیابانی بودم که هیچکس حتی اشک هایم را به آن راه نمی دادم یا دریایی بودم که پشت لبخند های واقعی قایم باشک بازی می کند. توفیری ندارد که کدام بود؛ بغص نبود. یادم آمد. میان دریای کلماتم غرق بودم. میان حرف های نگفته و گفته هایی که فکر می کردم چقدر مرا متفاوت کرده. میان دوستانم. اما من این نبودم. من جریان ناپاک یک غرور غیر منطقی بودم و هستم که حتی به خودش و تنهاییش رحم نمی کرده. شاید باید خودم را لا به لای قرص های قلب دیگران بیابم. تکه پاره هایم روحم آن چنان دور از دسترس اند که مغزم گله می کند که چرا مرا با این همه دنیای منطق تنها گذاشته ای. نمی دانم کدام سکوت وصف حال من است اما زندگی درست مثل تنهایی است. آن چنان ریشه اش را در دل محکم می کند که هر چه با محبت دیگران خاک روحم را می کنم به خودم نمی رسم.
هوای این حبس نفس گیر است.
#ننوشته
هوای این حبس نفس گیر است.
#ننوشته
تعریف بیگانه آلبر کامو رو زیاد شنیده بودم
ولی وقتی خط اول رو خوندم فهمیدم چه شاهکاریه
همون خط اول مستقیم میگه: مادرم امروز مرد. نمی دانم. شاید هم دیروز بود.
یعنی همین یه خط برای تو کافیه که بدونی تا آخر داستان با چه شخصیتی و چه دنیای داستانی سر و کار داری
این یعنی شاهکار....
ولی وقتی خط اول رو خوندم فهمیدم چه شاهکاریه
همون خط اول مستقیم میگه: مادرم امروز مرد. نمی دانم. شاید هم دیروز بود.
یعنی همین یه خط برای تو کافیه که بدونی تا آخر داستان با چه شخصیتی و چه دنیای داستانی سر و کار داری
این یعنی شاهکار....
ادبیات بهترین بازیچهای است که بشر اختراع کرده است تا مردم را مسخره کند.
صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز
صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز
میپرسید روح کجاست؟
هر موقع روح شما دردش بگیرد خواهید دانست که کجاست.
📕دختر_استالین
✍🏼#رزماری_سالیوان
هر موقع روح شما دردش بگیرد خواهید دانست که کجاست.
📕دختر_استالین
✍🏼#رزماری_سالیوان
فکر نمی کردم حسی زیبا تر از آغوش تو باشد
تااینکه با رقصیدن با موزیک بعد امتحان تو راه خونه آشنا شدم
تااینکه با رقصیدن با موزیک بعد امتحان تو راه خونه آشنا شدم
معکوس
ادبیات بهترین بازیچهای است که بشر اختراع کرده است تا مردم را مسخره کند. صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز
اگر به ترکیب
عشق، جنگ و شگفتی علاقه دارید
صدسال تنهایی رو از دست ندید
عشق، جنگ و شگفتی علاقه دارید
صدسال تنهایی رو از دست ندید
تاريخ یقینی است که در نقطه تلاقی نارسایی حافظه و نابسندگی مدارک حاصل می شود.
جولین بارنز
جولین بارنز
اجتماع سیاه!
نور زرد و مسخره لوستر دور حدقه ام مثل مار می پیچد. اذیت کننده تر از حرف های پوچ اطرافیان و دست هایی که از هیجان بالا و پایین می شوند نیست. به صدای بالا سر مردی که چهارخانه سفید پوشیده و کت سورمه ای کهنه و نخ نمایش روی دسته مبل لم داده زل می زنم. لیوان قهوه جلوی روی او تلخی اش را به صورت من پس میزند. مسخره است! لب های جنبان و وحشی برای ولع شکم و دریدن پوست میوه ها! و منی که گوشه خلوت روشنای خودم با بوی قهوه و زل زده به تیک تاک ساعت و گوش های بیچاره ام از سر و صدای پرشور و نشاط دیگران از قضاوت زیر چشمیه آدم های مغرور آزار می بینم. دلم برای کاغذ سفیدم تنگ است از بس که روبرویم حرف های زرد و خبرهای توخالی دیگران را می شنوم. بوی زباله میدهند. لایشان باید نفتالین بریزی و تاشان کنی و بیندازیشان ته کمد تا بپوسند. هیچکس هم شعورش نمی رسد پرده را بکشد تا آفتاب دزدکی داخل خانه را دید نزند. باید منتظر خودم بمانم. با همین قهوه سرد شده و تیک تاک ها. در خیال خودم بودم که چشمانش در دلم آب شد. فهمیدم دنیا سیاه تر از این نمی شود. حتی در دل خورشید.
#ننوشته
نور زرد و مسخره لوستر دور حدقه ام مثل مار می پیچد. اذیت کننده تر از حرف های پوچ اطرافیان و دست هایی که از هیجان بالا و پایین می شوند نیست. به صدای بالا سر مردی که چهارخانه سفید پوشیده و کت سورمه ای کهنه و نخ نمایش روی دسته مبل لم داده زل می زنم. لیوان قهوه جلوی روی او تلخی اش را به صورت من پس میزند. مسخره است! لب های جنبان و وحشی برای ولع شکم و دریدن پوست میوه ها! و منی که گوشه خلوت روشنای خودم با بوی قهوه و زل زده به تیک تاک ساعت و گوش های بیچاره ام از سر و صدای پرشور و نشاط دیگران از قضاوت زیر چشمیه آدم های مغرور آزار می بینم. دلم برای کاغذ سفیدم تنگ است از بس که روبرویم حرف های زرد و خبرهای توخالی دیگران را می شنوم. بوی زباله میدهند. لایشان باید نفتالین بریزی و تاشان کنی و بیندازیشان ته کمد تا بپوسند. هیچکس هم شعورش نمی رسد پرده را بکشد تا آفتاب دزدکی داخل خانه را دید نزند. باید منتظر خودم بمانم. با همین قهوه سرد شده و تیک تاک ها. در خیال خودم بودم که چشمانش در دلم آب شد. فهمیدم دنیا سیاه تر از این نمی شود. حتی در دل خورشید.
#ننوشته