داستانی به اسم آینه رو تموم کردم
داستانیه که برای روند داستانیش خیلی فکر کردم و ساختار داستان توش خیلی مهم بوده
خلاصه که امشبم نشد فردا شب میذارمش بخونید و لذت ببرید
داستانیه که برای روند داستانیش خیلی فکر کردم و ساختار داستان توش خیلی مهم بوده
خلاصه که امشبم نشد فردا شب میذارمش بخونید و لذت ببرید
قسمتی از داستان؛
بعد از اینکه همه ی روزم را برایش تعریف کردم و گوشه ای از دستشویی نشستم تازه یادم آمد جماعتی بیرون منتظر من هستند تا بروم و خودم را فاحشه ای کنم برای عرضه به نورهای متجاوز و رقص های طناب و زنجیر به دست. حالا هدفم از زندگی چیست؟ دربند تابوهایی بمانم که برایم قرار داده بودند و خود را برادری دلسوز بدانم؟ همسری عاشق بشوم درحالی که حتی درکی از عشق ندارم؟ فرزندی دلبند و سر به راه برای خانواده ای که دنبال جنازه ی من نمی گردند؟ کارمند نمونه شرکتی که روزی با تمام سرمایه اش زیر خاک می رود؟ یا هدف من همین انسان بودن است؟ همین که ابلهانه زندگی کرده؟ و اگر خودش را به شکلی ترسناک در آینه نمی دید همینطور می ماند؟
بعد از اینکه همه ی روزم را برایش تعریف کردم و گوشه ای از دستشویی نشستم تازه یادم آمد جماعتی بیرون منتظر من هستند تا بروم و خودم را فاحشه ای کنم برای عرضه به نورهای متجاوز و رقص های طناب و زنجیر به دست. حالا هدفم از زندگی چیست؟ دربند تابوهایی بمانم که برایم قرار داده بودند و خود را برادری دلسوز بدانم؟ همسری عاشق بشوم درحالی که حتی درکی از عشق ندارم؟ فرزندی دلبند و سر به راه برای خانواده ای که دنبال جنازه ی من نمی گردند؟ کارمند نمونه شرکتی که روزی با تمام سرمایه اش زیر خاک می رود؟ یا هدف من همین انسان بودن است؟ همین که ابلهانه زندگی کرده؟ و اگر خودش را به شکلی ترسناک در آینه نمی دید همینطور می ماند؟
عشق دو حبه قنده که تو چایی ریخته میشه
یکی تویی یکی اون
بعدش حل میشید
و جفتتون میشید چایی شیرین
دیگه قند خالی نمیمونه
یکی تویی یکی اون
بعدش حل میشید
و جفتتون میشید چایی شیرین
دیگه قند خالی نمیمونه
میدانی،
ما میخواستیم دنیا را عوض کنیم،
حالا میبینم فقط خودمان عوض شدهایم.
#هوشنگ_گلشیری
📚 #آینههای_دردار
ما میخواستیم دنیا را عوض کنیم،
حالا میبینم فقط خودمان عوض شدهایم.
#هوشنگ_گلشیری
📚 #آینههای_دردار
Forwarded from MUSIC POETRY (SIYΛ с̷ ̷п̷ ̷и̷.̷)
.
نمیشود آدم هزار سال استبداد را در خونش داشته باشد و بتواند ناگهان مفهوم کامل آزادی را درک کند.
مارسل #پروست
.
نمیشود آدم هزار سال استبداد را در خونش داشته باشد و بتواند ناگهان مفهوم کامل آزادی را درک کند.
مارسل #پروست
.
یا من از این مرز دورم یا دنیای من کوچک. صراحتا می گویم حقیقت، عدالت و هر مفهومی که برایش می شود جنگید برای من دیگر شاید ذره ای نمی ارزد. و من فقط هفده سالم بود؟
بعید می دانم.
شاید تنها چیزی که در این دنیا ارزش ماندن داشته باشد آرامشی است که از نبودن های دیگران به دست بیاید.
زنده به گور ترین حالت کتاب صادق هدایتم!
بعید می دانم.
شاید تنها چیزی که در این دنیا ارزش ماندن داشته باشد آرامشی است که از نبودن های دیگران به دست بیاید.
زنده به گور ترین حالت کتاب صادق هدایتم!
چرا که حالا کنج خودم می نشینم. شاید سردی دستانی پشت مرا خالی کرده
شاید مرگ از بیخ گوش من گذشته باشد
شاید شادی های من مچاله و گوشه ی اتاق افتاده
اصلا شاید روح من با بدترین کابوس از خواب پریده
ابری بهاری که جان باریدن ندارد
و یک عالم خرده شکسته های تصوراتی که روی زمین پخش شده اند
من این ها را از تو هدیه گرفته ام؟
شاید
حتی شب ها را از ترس ستارگان بیرون از خود نمی روم
سرم را جز به بالشت شانه ی کسی نخواهم گذاشت
و شاید
اکنون به خود اجازه دهم که گاری دردهایم را به دوش بکشم
درست است!
بالاخره می توانم با صراحتی عمیق این را به خودم بگویم و از خود، خودم را بازخواست کنم
شاید
شاید مرگ از بیخ گوش من گذشته باشد
شاید شادی های من مچاله و گوشه ی اتاق افتاده
اصلا شاید روح من با بدترین کابوس از خواب پریده
ابری بهاری که جان باریدن ندارد
و یک عالم خرده شکسته های تصوراتی که روی زمین پخش شده اند
من این ها را از تو هدیه گرفته ام؟
شاید
حتی شب ها را از ترس ستارگان بیرون از خود نمی روم
سرم را جز به بالشت شانه ی کسی نخواهم گذاشت
و شاید
اکنون به خود اجازه دهم که گاری دردهایم را به دوش بکشم
درست است!
بالاخره می توانم با صراحتی عمیق این را به خودم بگویم و از خود، خودم را بازخواست کنم
شاید
ممنوعه ترین راهی
برگرد به سوی خود
که قانون ها گرچه ناقص اند
ولیکن تو بمان دربندشان
که این بندهاست که من خودخواه را
قانون شکنی کند که به وصالت رسید
نقض ترین من!
برگرد به سوی خود
که قانون ها گرچه ناقص اند
ولیکن تو بمان دربندشان
که این بندهاست که من خودخواه را
قانون شکنی کند که به وصالت رسید
نقض ترین من!