خاموشم. بی نام بی نوایی. انگار یخ زده ام. پرم از آب های باطله. چرک نویس مغز های فاسد. هنر است رقص پاییزی. نوشتنی است فحاشی علما. درد خود به خودی دارم. به احترامش باید ایستاد. به احترام چیزی که بی احترام است.
Forwarded from - بهنام
زمانی که کافکا به دلیل بیماری
به برلین نقل مکان میکنه
در پارک دختر کوچکی رو میبینه که
عروسک مورد علاقهش را گم کرده
و گریه میکنه کافکا با دخترک
تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک میگرده
اما پیداش نمیکنن و به دخترک میگه
فردا به پارک بیا تا با هم به دنبالش بگردیم.
فردا کافکا نامهای را به دخترک میده که
توسط عروسک نوشته شده
و به دخترک گفته گریه نکن
من به سفر دور دنیا رفتم و برایت از
ماجراهایی که در سفر دارم مینویسم.
کافکا هر روز نامهای برای دخترک میآورد
و دخترک از شنیدن ماجراها لذت میبرد
تا روزی که کافکا عروسکی را با خودش میاره
و دخترک با دیدنش شروع به گریه میکنه
وبه کافکا میگه این شبیه عروسک من نیست
همونجا کافکا نامه دیگری به دخترک میده که در آن عروسک به دخترک نوشته که مسافرت سبب تغییرش شده.
دخترک عروسک را با خوشحالی بغل میکنه
و به خانه ش میره .
یک سال بعد کافکا میمیره و دخترک سالها بعد زمانی که یه دختر جوان شده داخل عروسک نامهای با امضای کافکا پیدا میکنه که نوشته
هر چیزی را که بدان عشق میورزی
احتمالا زمانی از دست خواهی داد
اما عشق به طریق دیگری
به تو باز خواهد گشت.
گل رز🌷
به برلین نقل مکان میکنه
در پارک دختر کوچکی رو میبینه که
عروسک مورد علاقهش را گم کرده
و گریه میکنه کافکا با دخترک
تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک میگرده
اما پیداش نمیکنن و به دخترک میگه
فردا به پارک بیا تا با هم به دنبالش بگردیم.
فردا کافکا نامهای را به دخترک میده که
توسط عروسک نوشته شده
و به دخترک گفته گریه نکن
من به سفر دور دنیا رفتم و برایت از
ماجراهایی که در سفر دارم مینویسم.
کافکا هر روز نامهای برای دخترک میآورد
و دخترک از شنیدن ماجراها لذت میبرد
تا روزی که کافکا عروسکی را با خودش میاره
و دخترک با دیدنش شروع به گریه میکنه
وبه کافکا میگه این شبیه عروسک من نیست
همونجا کافکا نامه دیگری به دخترک میده که در آن عروسک به دخترک نوشته که مسافرت سبب تغییرش شده.
دخترک عروسک را با خوشحالی بغل میکنه
و به خانه ش میره .
یک سال بعد کافکا میمیره و دخترک سالها بعد زمانی که یه دختر جوان شده داخل عروسک نامهای با امضای کافکا پیدا میکنه که نوشته
هر چیزی را که بدان عشق میورزی
احتمالا زمانی از دست خواهی داد
اما عشق به طریق دیگری
به تو باز خواهد گشت.
گل رز🌷
عزیز من
تو دوره ای که متمدن ترین انسان ها به ارزش ها و اعتقادات هم احترام نمی ذارن
تو توقعی از خودم و خودت نداشته باش
تو دوره ای که متمدن ترین انسان ها به ارزش ها و اعتقادات هم احترام نمی ذارن
تو توقعی از خودم و خودت نداشته باش
همانا در دوزخ آسیایی است که همواره خرد می کند.
چه چیز را؟
عالمان فاجر
قاریان فاسق
زمامداران ستمکار
وزیران خیانتکار
کارشناسان دروغگو
علی ابن ابی طالب
چه چیز را؟
عالمان فاجر
قاریان فاسق
زمامداران ستمکار
وزیران خیانتکار
کارشناسان دروغگو
علی ابن ابی طالب
معکوس
همانا در دوزخ آسیایی است که همواره خرد می کند. چه چیز را؟ عالمان فاجر قاریان فاسق زمامداران ستمکار وزیران خیانتکار کارشناسان دروغگو علی ابن ابی طالب
میدونم خیلیا گیر میدن اسیایی که خرد میکنه تو جهنم دیگه چه چرت و پرتیه
ولی این حرف برای مردم هزار و چهارصد سال پیشه
اصل داستان اون افراده
و نکته جالب اومدن اسم قاری بین این افراده
ولی این حرف برای مردم هزار و چهارصد سال پیشه
اصل داستان اون افراده
و نکته جالب اومدن اسم قاری بین این افراده
سر به زیر میشوی. آنقدر که خودت نمی دانی باید تا کجای زمین رفت. آنگاه گنج می یابی؟ بعید می دانم.
تو می مانی و سری فرو رفته
تو می مانی و سری فرو رفته
داستانی به اسم آینه رو تموم کردم
داستانیه که برای روند داستانیش خیلی فکر کردم و ساختار داستان توش خیلی مهم بوده
خلاصه که امشبم نشد فردا شب میذارمش بخونید و لذت ببرید
داستانیه که برای روند داستانیش خیلی فکر کردم و ساختار داستان توش خیلی مهم بوده
خلاصه که امشبم نشد فردا شب میذارمش بخونید و لذت ببرید
قسمتی از داستان؛
بعد از اینکه همه ی روزم را برایش تعریف کردم و گوشه ای از دستشویی نشستم تازه یادم آمد جماعتی بیرون منتظر من هستند تا بروم و خودم را فاحشه ای کنم برای عرضه به نورهای متجاوز و رقص های طناب و زنجیر به دست. حالا هدفم از زندگی چیست؟ دربند تابوهایی بمانم که برایم قرار داده بودند و خود را برادری دلسوز بدانم؟ همسری عاشق بشوم درحالی که حتی درکی از عشق ندارم؟ فرزندی دلبند و سر به راه برای خانواده ای که دنبال جنازه ی من نمی گردند؟ کارمند نمونه شرکتی که روزی با تمام سرمایه اش زیر خاک می رود؟ یا هدف من همین انسان بودن است؟ همین که ابلهانه زندگی کرده؟ و اگر خودش را به شکلی ترسناک در آینه نمی دید همینطور می ماند؟
بعد از اینکه همه ی روزم را برایش تعریف کردم و گوشه ای از دستشویی نشستم تازه یادم آمد جماعتی بیرون منتظر من هستند تا بروم و خودم را فاحشه ای کنم برای عرضه به نورهای متجاوز و رقص های طناب و زنجیر به دست. حالا هدفم از زندگی چیست؟ دربند تابوهایی بمانم که برایم قرار داده بودند و خود را برادری دلسوز بدانم؟ همسری عاشق بشوم درحالی که حتی درکی از عشق ندارم؟ فرزندی دلبند و سر به راه برای خانواده ای که دنبال جنازه ی من نمی گردند؟ کارمند نمونه شرکتی که روزی با تمام سرمایه اش زیر خاک می رود؟ یا هدف من همین انسان بودن است؟ همین که ابلهانه زندگی کرده؟ و اگر خودش را به شکلی ترسناک در آینه نمی دید همینطور می ماند؟
عشق دو حبه قنده که تو چایی ریخته میشه
یکی تویی یکی اون
بعدش حل میشید
و جفتتون میشید چایی شیرین
دیگه قند خالی نمیمونه
یکی تویی یکی اون
بعدش حل میشید
و جفتتون میشید چایی شیرین
دیگه قند خالی نمیمونه
میدانی،
ما میخواستیم دنیا را عوض کنیم،
حالا میبینم فقط خودمان عوض شدهایم.
#هوشنگ_گلشیری
📚 #آینههای_دردار
ما میخواستیم دنیا را عوض کنیم،
حالا میبینم فقط خودمان عوض شدهایم.
#هوشنگ_گلشیری
📚 #آینههای_دردار