اصلا لایفاستایل بعضیارو میبینم برگام میریزه از این حجم از فعالیت
من سه روز پشت هم رفتم بیرون
امروز قسم خوردم یک هفته از تختم بیرون نیام
من سه روز پشت هم رفتم بیرون
امروز قسم خوردم یک هفته از تختم بیرون نیام
معکوس
✨ این پیام بمونه یادگاری از این مینیمسابقه. سلام به شمایی که نوشتن رو دوست دارید. برای اینکه کمی داستاننویسی رو بیشتر دریابیم دوست دارم یه ماجراجویی کوچیک بین خودمون راه بندازم. شرایط این ماجرا هم به این صورت هست که شما کافیه یک داستان کوتاه بنویسید بدون…
تا الان ۵۲ تا نوشته برای من فرستاده شده.
معکوس
Photo
تنهایی اعتیاد نمیآورد. تنهایی به اندازه ی خود کافی است. برای هر فرد بندی از تنهایی -میخواهد کلفت یا نازک باشد- دور گردن آویخته شده. روزی آن را حس میکند که از مبدا خود خیلی دور شود و نخ کشیده شده، دور گردن او را برنجاند. فکر میکنم نخ من کوتاهترین نخی است که ساخته شده. بیشتر شبیه قلاده سگ.
یه چیزی خدمتتون عرض کنم شماهایی که دارید داستان مینویسید
من یه بار تو یه جمعی داستان عروسک چوبی رو فرستادم
دقیقا کنار هم دو تا نقد اومد
یکی میگفت چه شروع خوبی کاش آخرش هم مثل اولش میشد
و یکی میگفت اولش خسته کننده بود اما پایان خیلی جذابی داشت
خواستم بگم خیلی خودتون و ذهنتون رو درگیر نقدهای این چنینی نکنید و به کارتون برسید
سواد کارتون رو بالا ببرید
من یه بار تو یه جمعی داستان عروسک چوبی رو فرستادم
دقیقا کنار هم دو تا نقد اومد
یکی میگفت چه شروع خوبی کاش آخرش هم مثل اولش میشد
و یکی میگفت اولش خسته کننده بود اما پایان خیلی جذابی داشت
خواستم بگم خیلی خودتون و ذهنتون رو درگیر نقدهای این چنینی نکنید و به کارتون برسید
سواد کارتون رو بالا ببرید
زیر مبل، پشت پرده، کشوی سوم کابینت کنار گاز آشپزخانه، پشت تخت، ته کمد دیواری و بین دستان خودم. هیچجا دلیلی پیدا نکردم تا از خودم متنفر نباشم.
معکوس
بهمن بوی اسفند میدهد..pdf
داستان بلند «بهمن بوی اسفند میدهد»
-آرش شیبانی
-آرش شیبانی
#ننوشته
من گاهی سرم را بالا میآورم. سخت، انگار ده کیلو وزنه به گردنم همیشه آویخته است. اگر آن لحظه بچهای ببینم خودم را فحش میدهم که چرا سرم بالا آمده. تفاوتی نمیکند آن بچه چقدر از جهان ما دور است. چقدر پدر مادرش با هرچه دستشان میرسیده و نمیرسیده او را به خواب زدهاند. من از حضور کودکان شرمسارم؛ زیرا به من یادآوری میکنند که روزگاری کودک بودهام. آن زمان که بعد از ظهر جمعههای دلانگیز، از صندلی عقب میجهیدم روی دستی ماشین، میلولیدم بین پدر و مادرم و تقلا میکردم تا آهنگ شاد صدایش بیشتر شود میگذشت تا پسربچه ی ما برود لپش را بچسباند به لبهای شیشه ی پشت راننده. در دل تابستان، پشت غروبی که آفتابش به زحمت صنوبرها را دور میزد چشمهای افتاده از دنیایش را نبندد و به این فکر کند که چرا چاوشی میگوید «هرروز پائیزه.» شب کودکیاش را بردارد و ببرد کنج تخت. بوسه و شب بهخیرها را که شنید، تیکتاک ساعت که پرواز کرد و نشست وسط فرش پذیرایی، برود دنبال آن تیکتاک و ساعت یک شب از او بپرسد چرا «هرروز پائیزه.»
من گاهی سرم را بالا میآورم. سخت، انگار ده کیلو وزنه به گردنم همیشه آویخته است. اگر آن لحظه بچهای ببینم خودم را فحش میدهم که چرا سرم بالا آمده. تفاوتی نمیکند آن بچه چقدر از جهان ما دور است. چقدر پدر مادرش با هرچه دستشان میرسیده و نمیرسیده او را به خواب زدهاند. من از حضور کودکان شرمسارم؛ زیرا به من یادآوری میکنند که شاید هنوز کودک باشم. کودکی که همه ی وجودش را این بار میگذارد زیر فرش. جایی که هیچ تیکتاکی دستش به آن نرسد و کمبودهایش را روی تمام گلهای قالی که به آنها شاشیده و نشاشیده ببیند. بلرزد از اینکه لباسهای کودکانه به تنش نمیخورد و هنوز نخهایی او را به تار و پود فرش پذیرایی خانهشان گره زده.
خاطرم هست خانه را عوض کردیم. فرش را عوض کردیم. ساعت خانه عوض شد. من هنوز از تیکتاکها میترسیدم و دیگر برایم مهم نبود «هرروز پائیزه.» آن لحظه فکر میکردم به اینکه چرا باید میچسبیدم به شیشه و به این فکر میکردم که چرا بابت زنده بودن از کسی اجازه نگرفتهام؟ همیشه جنازه ی بچگیهایم را روی گلهای فرشها میبینم. همهاش تقصیر بچه بودن است.
من گاهی سرم را بالا میآورم. سخت، انگار ده کیلو وزنه به گردنم همیشه آویخته است. اگر آن لحظه بچهای ببینم خودم را فحش میدهم که چرا سرم بالا آمده. تفاوتی نمیکند آن بچه چقدر از جهان ما دور است. چقدر پدر مادرش با هرچه دستشان میرسیده و نمیرسیده او را به خواب زدهاند. من از حضور کودکان شرمسارم؛ زیرا به من یادآوری میکنند که روزگاری کودک بودهام. آن زمان که بعد از ظهر جمعههای دلانگیز، از صندلی عقب میجهیدم روی دستی ماشین، میلولیدم بین پدر و مادرم و تقلا میکردم تا آهنگ شاد صدایش بیشتر شود میگذشت تا پسربچه ی ما برود لپش را بچسباند به لبهای شیشه ی پشت راننده. در دل تابستان، پشت غروبی که آفتابش به زحمت صنوبرها را دور میزد چشمهای افتاده از دنیایش را نبندد و به این فکر کند که چرا چاوشی میگوید «هرروز پائیزه.» شب کودکیاش را بردارد و ببرد کنج تخت. بوسه و شب بهخیرها را که شنید، تیکتاک ساعت که پرواز کرد و نشست وسط فرش پذیرایی، برود دنبال آن تیکتاک و ساعت یک شب از او بپرسد چرا «هرروز پائیزه.»
من گاهی سرم را بالا میآورم. سخت، انگار ده کیلو وزنه به گردنم همیشه آویخته است. اگر آن لحظه بچهای ببینم خودم را فحش میدهم که چرا سرم بالا آمده. تفاوتی نمیکند آن بچه چقدر از جهان ما دور است. چقدر پدر مادرش با هرچه دستشان میرسیده و نمیرسیده او را به خواب زدهاند. من از حضور کودکان شرمسارم؛ زیرا به من یادآوری میکنند که شاید هنوز کودک باشم. کودکی که همه ی وجودش را این بار میگذارد زیر فرش. جایی که هیچ تیکتاکی دستش به آن نرسد و کمبودهایش را روی تمام گلهای قالی که به آنها شاشیده و نشاشیده ببیند. بلرزد از اینکه لباسهای کودکانه به تنش نمیخورد و هنوز نخهایی او را به تار و پود فرش پذیرایی خانهشان گره زده.
خاطرم هست خانه را عوض کردیم. فرش را عوض کردیم. ساعت خانه عوض شد. من هنوز از تیکتاکها میترسیدم و دیگر برایم مهم نبود «هرروز پائیزه.» آن لحظه فکر میکردم به اینکه چرا باید میچسبیدم به شیشه و به این فکر میکردم که چرا بابت زنده بودن از کسی اجازه نگرفتهام؟ همیشه جنازه ی بچگیهایم را روی گلهای فرشها میبینم. همهاش تقصیر بچه بودن است.