معکوس
764 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
اصلا لایف‌استایل بعضیارو می‌بینم برگام می‌ریزه از این حجم از فعالیت
من سه روز پشت هم رفتم بیرون
امروز قسم خوردم یک هفته از تختم بیرون نیام
Daryacheye Noor
Aref
ZarreBin
Mohsen Chavoshi
Shabe Tarik
Mahasti
Mazerat nemikham
Kaboos
معکوس
Photo
تنهایی اعتیاد نمی‌آورد. تنهایی به اندازه ی خود کافی است. برای هر فرد بندی از تنهایی -می‌خواهد کلفت یا نازک باشد- دور گردن آویخته شده. روزی آن را حس می‌کند که از مبدا خود خیلی دور شود و نخ کشیده شده، دور گردن او را برنجاند. فکر می‌کنم نخ من کوتاه‌ترین نخی است که ساخته شده. بیشتر شبیه قلاده سگ.
نون پنیر چایی شیرین ساعت ۴ صبح>>>>>
یه چیزی خدمتتون عرض کنم شماهایی که دارید داستان می‌نویسید
من یه بار تو یه جمعی داستان عروسک چوبی رو فرستادم
دقیقا کنار هم دو تا نقد اومد
یکی میگفت چه شروع خوبی کاش آخرش هم مثل اولش میشد
و یکی میگفت اولش خسته کننده بود اما پایان خیلی جذابی داشت

خواستم بگم خیلی خودتون و ذهنتون رو درگیر نقدهای این چنینی نکنید و به کارتون برسید
سواد کارتون رو بالا ببرید
کجای زندگی رو اشتباه رفتم که همیشه نمی‌تونم روزی ۱۲ ساعت بخوابم؟
زیر مبل، پشت پرده، کشوی سوم کابینت کنار گاز آشپزخانه، پشت تخت، ته کمد دیواری و بین دستان خودم. هیچ‌جا دلیلی پیدا نکردم تا از خودم متنفر نباشم.
معکوس
بهمن بوی اسفند می‌دهد..pdf
داستان بلند «بهمن بوی اسفند می‌دهد»

-آرش شیبانی
داره شب می‌شه
آسمون کم‌کم پتوشو می‌ندازه رو شهر بخوابه.
#ننوشته

من گاهی سرم را بالا می‌آورم. سخت، انگار ده کیلو وزنه به گردنم همیشه آویخته است. اگر آن لحظه‌ بچه‌ای ببینم خودم را فحش می‌دهم که چرا سرم بالا آمده. تفاوتی نمی‌کند آن بچه چقدر از جهان ما دور است. چقدر پدر مادرش با هرچه دستشان می‌رسیده و نمی‌رسیده او را به خواب زده‌اند. من از حضور کودکان شرمسارم؛ زیرا به من یادآوری می‌کنند که روزگاری کودک بوده‌ام. آن زمان که بعد از ظهر جمعه‌های دل‌انگیز، از صندلی عقب می‌جهیدم روی دستی ماشین، می‌لولیدم بین پدر و مادرم و تقلا می‌کردم تا آهنگ شاد صدایش بیشتر شود می‌گذشت تا پسربچه ی ما برود لپش را بچسباند به لب‌های شیشه ی پشت راننده. در دل تابستان، پشت غروبی که آفتابش به زحمت صنوبر‌ها را دور می‌زد چشم‌های افتاده از دنیایش را نبندد و به این فکر کند که چرا چاوشی می‌گوید «هرروز پائیزه.» شب کودکی‌اش را بردارد و ببرد کنج تخت. بوسه و شب‌ به‌خیر‌ها را که شنید، تیک‌تاک ساعت که پرواز کرد و نشست وسط فرش پذیرایی، برود دنبال آن تیک‌تاک و ساعت یک شب از او بپرسد چرا «هرروز پائیزه.»
من گاهی سرم را بالا می‌آورم. سخت، انگار ده کیلو وزنه به گردنم همیشه آویخته است. اگر آن لحظه‌ بچه‌ای ببینم خودم را فحش می‌دهم که چرا سرم بالا آمده. تفاوتی نمی‌کند آن بچه چقدر از جهان ما دور است. چقدر پدر مادرش با هرچه دستشان می‌رسیده و نمی‌رسیده او را به خواب زده‌اند. من از حضور کودکان شرمسارم؛ زیرا به من یادآوری می‌کنند که شاید هنوز کودک باشم. کودکی که همه ی وجودش را این ‌بار می‌گذارد زیر فرش. جایی که هیچ تیک‌تاکی دستش به آن نرسد و کمبود‌هایش را روی تمام گل‌های قالی که به آن‌ها شاشیده و نشاشیده ببیند. بلرزد از این‌که لباس‌های کودکانه به تنش نمی‌خورد و هنوز نخ‌هایی او را به تار و پود فرش پذیرایی خانه‌شان گره زده.
خاطرم هست خانه را عوض کردیم. فرش را عوض کردیم. ساعت خانه عوض شد. من هنوز از تیک‌تاک‌ها می‌ترسیدم و دیگر برایم مهم نبود «هرروز پائیزه.» آن لحظه فکر می‌کردم به این‌که چرا باید می‌چسبیدم به شیشه و به این فکر می‌کردم که چرا بابت زنده بودن از کسی اجازه نگرفته‌ام؟ همیشه جنازه ی بچگی‌هایم را روی گل‌های فرش‌ها می‌بینم. همه‌اش تقصیر بچه بودن است.