زندگی غروب کودکیم شده. آن زمان که مادرم میگفت توپبازی داخل کوچه کافی است. ساقم زخم شده بود، سر هیچ و پوچ دعوا کرده بودم، یقهام پاره بود و بغضم پشت تیرچراغبرقی چند لحظه اشک شده بود؛ اما دلم نمیخواست بروم خانه. میخواستم کودک بمانم.
تو به من ظرافتهایی از غم را یاد دادی که خود به تنهایی نمیتوانستم ببینمشان؛ زیرا که غم در دل آرامشمان بود.
ولی شاید اون لحظهای که تو داری از صدای جیرجیرک مینالی که نمیتونی بخوابی
اون داره برای بچش لالایی میخونه
اون داره برای بچش لالایی میخونه
با اینکه قلمم ادعا میکند که من فکر میکنم و چشمانی برای دیدن جهان دارم یا پوست نافذی برای لمس احساسات، ولی من تماما خود را زیر سوال میبرم؛ و میدانم که بسیار کور و کر و بیحوصلهام. با اینحال میفهمم انسانها پژمردهاند. گمان کنم این تنها چیزی است که ادعای فهمیدنش را دارم.
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
تنها قانون مهم نویسنده این است که مطالب را طوری بنویسد که خودتان حوصله نداشته باشید چنان بنویسید.
© جان مورتیمر
@Writing_lovers
© جان مورتیمر
@Writing_lovers
Despicable Me 4
برای گیشه
یه شروع خوب، ادامه ی عالی، پایان تکراری و خسته کننده
ضعیفترین نسخه ی این انیمیشن
#معرفی_فیلم
برای گیشه
یه شروع خوب، ادامه ی عالی، پایان تکراری و خسته کننده
ضعیفترین نسخه ی این انیمیشن
#معرفی_فیلم
بعد از سه ساعت متوالی زل زدن به برگههای داستانی که نوشتم
فهمیدم سه ساعت گذشته و من فقط سه خط نوشتم و بقیش داشتم فکر میکردم
داشتم فرو میرفتم تو حس غریبانه ی شبم
خلاصه که سه ساعت و سه خط و هیچ!
صبح شده
بیزارم
فهمیدم سه ساعت گذشته و من فقط سه خط نوشتم و بقیش داشتم فکر میکردم
داشتم فرو میرفتم تو حس غریبانه ی شبم
خلاصه که سه ساعت و سه خط و هیچ!
صبح شده
بیزارم