معکوس
قسمتی از متن: پارت آخر معرفی #تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است اما چه شد که من راهی این غم های دوست داشتنی شدم. کجای زندگی مسیرم را تغییر دادم و سیاهی ر ا بغل کردم که حالا این گرفتگی ها را مثل قلب، قسمتی از خود بدانم. اصلا چرا باید نسخه ای شادتر و باانگیزه…
ولی من هنوز میگم این بیست صفحه بهترین متنی شده که تاحالا نوشتم!
چون هنر مدرن بیشتر روی ضعفهای بشر ساخته شده تا تواناییهایش در نتیجه هر چه بیشتر خطا کرده باشی کرانههای بدعت وسیعتری برای خودت دستوپا میکنی.
©️شهروز نظری
©️شهروز نظری
انزوا را دوست دارم، گاهی. چاره ای جز آرام بودن به تو نمی دهد. مثلا تنهایی بنشینی شلوغ ترین جای شهر بعد خودت را به در و دیوار دلت بزنی و بپر و بالا کنی. حداقل آن لحظه می توانی خوب خنده های تصنعی دیگران را از آن پوزخند شیطنت آمیز و قضاوت گر خودت تشخیص دهی. نه؟
یا شاید به بهانه کتابی که دستت است تک تک آدم ها را از زیر تیغ نگاهت رد کنی، و ناگهان به زمین و زمان تفاوت انزوا و تنهایی شک کنی.
احساس می کنی داستان های زیادی از جلوی چشمت رد می شوند و گاهی دوست داری به داستان پشت حرف آدم ها ناخنک بزنی. اما بازهم بر می گردی به سکوت و دست های داخل جیبت.
از حق نگذریم، چند لحظه ای دلت می خواهد یکی از این آدم ها بلند شود بیاید کنارت بنشیند بگوید سلام
یا یکی از دوستانت کنارت بود و میزد به شانه هایت می گفت چته؟
اما بازهم به حال و هوای نفس های تنهای خودت بر می گردی.
من که خودم کتاب کنار دستم را بغل می کنم.
مثلا نوشته های جان فانته را وقتی می خوانم حس می کنم کلمات مرا تنها نمی گذارند.
هنوز هم نمی دانم این تنهایی شیرین است یا منم که دلم نمی خواهد تلخی اش را درک کنم!
یا شاید به بهانه کتابی که دستت است تک تک آدم ها را از زیر تیغ نگاهت رد کنی، و ناگهان به زمین و زمان تفاوت انزوا و تنهایی شک کنی.
احساس می کنی داستان های زیادی از جلوی چشمت رد می شوند و گاهی دوست داری به داستان پشت حرف آدم ها ناخنک بزنی. اما بازهم بر می گردی به سکوت و دست های داخل جیبت.
از حق نگذریم، چند لحظه ای دلت می خواهد یکی از این آدم ها بلند شود بیاید کنارت بنشیند بگوید سلام
یا یکی از دوستانت کنارت بود و میزد به شانه هایت می گفت چته؟
اما بازهم به حال و هوای نفس های تنهای خودت بر می گردی.
من که خودم کتاب کنار دستم را بغل می کنم.
مثلا نوشته های جان فانته را وقتی می خوانم حس می کنم کلمات مرا تنها نمی گذارند.
هنوز هم نمی دانم این تنهایی شیرین است یا منم که دلم نمی خواهد تلخی اش را درک کنم!
کار دنیا به اینجا کشیده است
گاوها روی سیمهای تلگراف می نشینند و شطرنج بازی می کنند
طوطی زیر دامن رقاص اسپانیایی
مثل شیپورچی سر فرماندهی، آواز حزین می خواند
و توپها از بام تا شام مویه می کنند
این همان دشت اسطوخودوسی است که جناب شهردار
هنگامی که چشم خود را از دست داد از آن سخن می گفت
فقط آتش نشانی می تواند کابوس را از اتاق نشیمن بیرون کند
اما شلنگها همه از بین رفته اند
از شعرهای اوایل دادائیسم
گاوها روی سیمهای تلگراف می نشینند و شطرنج بازی می کنند
طوطی زیر دامن رقاص اسپانیایی
مثل شیپورچی سر فرماندهی، آواز حزین می خواند
و توپها از بام تا شام مویه می کنند
این همان دشت اسطوخودوسی است که جناب شهردار
هنگامی که چشم خود را از دست داد از آن سخن می گفت
فقط آتش نشانی می تواند کابوس را از اتاق نشیمن بیرون کند
اما شلنگها همه از بین رفته اند
از شعرهای اوایل دادائیسم
خانه ای خواهم ساخت
که ستونش باشی
تا ببارد باران
به نم سقف دلی خیس
به اذان دم صبح
به دو خط آینه ی چشم خدا
به سکوت لب تو
دوستت دارم باز
آرامش به تمنای دلم افتاده:
«بپذیرید مرا
بپذیرید مرا
بپذیرید مرا»
دوستت دارم باز
نم نم صبح طلوع
پیچکم
نیلوفرم
رقص کن دور تن خسته ی من
من که در عشق و غزل مبتدیم
دوستت دارم باز
که ستونش باشی
تا ببارد باران
به نم سقف دلی خیس
به اذان دم صبح
به دو خط آینه ی چشم خدا
به سکوت لب تو
دوستت دارم باز
آرامش به تمنای دلم افتاده:
«بپذیرید مرا
بپذیرید مرا
بپذیرید مرا»
دوستت دارم باز
نم نم صبح طلوع
پیچکم
نیلوفرم
رقص کن دور تن خسته ی من
من که در عشق و غزل مبتدیم
دوستت دارم باز
یه تئوری توی این رمان هست
میگه روح انقدر بزرگه توی یک جسم جا نمیگیره
هر دو تا جسم یک روح رو تشکیل میدن
یکی منطق
یکی احساسات
و زمانی این روح کامل میشه
که این دو تا روح همدیگر رو درکنار هم بفهمن🙂
میگه روح انقدر بزرگه توی یک جسم جا نمیگیره
هر دو تا جسم یک روح رو تشکیل میدن
یکی منطق
یکی احساسات
و زمانی این روح کامل میشه
که این دو تا روح همدیگر رو درکنار هم بفهمن🙂
خفقان با توست
با صدایت جریان گرفته امشب
اشک هایت ستودنی است
حفظ جان می کند نفس های سردت
باغبانی، گلی، درختی چیزی
برای این باغ نمی آوری؟
هنوز خزان است چشمانت
هنوز پر از خش خش برگم
دست تقدیر در جیب
پای حرف های تو نشستن زنجیر
و موسمی نخواهد آمد حالا
فضای با تو بودن خلا شده یا طوفانی است؟
نمیدانمت
چشم باز کن
قفست چیست که از آن آزادی می خواهی؟
من؟
بشکن مرا
که می شکند شعر
تا تو آزاد باشی
با صدایت جریان گرفته امشب
اشک هایت ستودنی است
حفظ جان می کند نفس های سردت
باغبانی، گلی، درختی چیزی
برای این باغ نمی آوری؟
هنوز خزان است چشمانت
هنوز پر از خش خش برگم
دست تقدیر در جیب
پای حرف های تو نشستن زنجیر
و موسمی نخواهد آمد حالا
فضای با تو بودن خلا شده یا طوفانی است؟
نمیدانمت
چشم باز کن
قفست چیست که از آن آزادی می خواهی؟
من؟
بشکن مرا
که می شکند شعر
تا تو آزاد باشی