معکوس
763 subscribers
827 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
ولی من فهمیدم چیزی به اسم بیخیالی مطلق وجود نداره
شما اگر تموم زندگی خودت رو بیخیال بشی
همیشه از یه جنبه ی دیگه روی همه چیز حساس میشی
زنده ایم؟
محض مخالفت.
من خودم کسی بودم که بارها و بارها زیر نقد اضافه گویی رفتم
ببین از یه جایی به بعد نویسندگی به این جملات درهم تنیده قشنگ ختم نمیشه
نویسندگی باید به یه روش مفهوم جدید برسونه
و خب
من کی باشم که از قلمای قشنگ ایراد بگیرم
منتها
برای منی که دو ساله فقط داشتم انتزاعی مینوشتم میخوندم
خسته کنندست دیگه
چون چیزی نیست که ببریش تو چهارچوب استاندارد و بعد بخوای نقدش کنی
انکار بخوای بگی خمیر شل مایعه یا جامد و ایراد بگیری به این یا نقد کنی یا تعریف کنی
بخاطر این مفاهیم
با این پست
۵۰ بار توی این چنل کلمه تنها به کار رفته میشه
پس این کلمه دیگه تنها نیست
من از تو هیچ جمله تاثیرگذاری به خاطر ندارم چون هروقت صحبت میکردی من فقط به خود تو نگاه می کردم و حواسم پرت تو بود
اگر با یک نفر یکساعت بازی کنید خیلی بهتر او راخواهید شناخت تا با او یکسال صحبت کنید



بارنی استنسون
نویسنده موجودی است غریب، مخالف‌خوان و معنی‌ناپذیر. نوشتن، حرف‌نزدن است، و دم فروبستن. نوشتن، نعرهٔ بی‌صداست. نویسنده فروبسته دَم است اغلب، بیش‌تر گوش می‌دهد، کم‌تر حرف می‌زند. چون ممکن نیست که آدم بتواند دربارهٔ کتابی که نوشته یا حتی کتابی که مشغول نوشتنش است با کسی حرف بزند. غیرممکن است.

«نوشتن یک کتاب، مثل بچه به دنیا آوردن است، چیزی است که از وجود شما زاده می‌شود. در آرزوی بچه‌دار شدن، که بعضی اوقات می‌تواند زنی را به مرز جنون برساند، نیازی مبرم به فراتر رفتن از زندگی وجود دارد؛ نیاز به داشتن بچه‌ای از خود و از مردی که دوست می‌داریم؛ ولی در نوشتن یک کتاب تنها هستیم، تنهای تنها. سرنوشت کتاب هم با سرنوشت یک کودک متفاوت است.»

مارگریت دوراس

@GhazalKhoshghalam
خنده هایش را کنار نبات درلیوان چای ریختم و نوشیدم
چای من بیش از حد شیرین شده بود
عکسی که در آن رویا بود
درخاطره ای تار افتاد
عکسی که در آن خندیدم
از سینه ی دیوار افتاد


حسین غیاثی
Forwarded from معکوس (آقای نویسنده نیستم)
خداÛŒ زندانی (1).docx
29.1 KB
معکوس
خداÛŒ زندانی (1).docx
داستان ۷ صفحه ای خدای زندانی


اگر براتون باز نشد بگید بفرستم
Forwarded from معکوس (آقای نویسنده نیستم)
موضوع رمان اینجا کلمات بی معنی است🔒

این رمان یه کم فرق داره✏️🔍

تاحالا شده انقدر ناراحت باشی یا انقدر ذوق کنی که نتونی بین کلمه های درست یه کلمرو انتخاب کنی؟
یا اینکه گاهی وقتا شده دنیات برات کوچیک بشه و تو دقیق ندونی کجای این دنیا ایستادی؟
اگر قرار باشه ما نه با احساساتمون تصمیم بگیریم نه با عقل و منطقمون، پس دیگه چی برای ادامه دادن می‌مونه؟

داستان ما از همین جمله ها شروع می‌شه.

داستان، داستان یه دهکده است. جایی که هیچکس اختیارش دست خودش نیست و کسی حق فکر یا حرف زدن نداره. حتی دهن مردم رو هم شکل لبخند دوختن! مردم این دهکده به این زندگی عادت کردن تا اینکه یه پسری میاد و کنجکاویای این پسر میره تو دست و پای کسی که داره این دهکده رو مدیریت می کنه.
و داستان پسر ما به همین چهارخط داستان فانتزی ختم نمی‌شه.
اون دلش میخواد آزادی رو بچشه
به آزادی میرسه
و بعد میفهمه چیزی که ما آدم ها تو روزمرگیمون بهش میگیم آزادی توهمه که باید اصلاح بشه و اون پسر دنبال خودش می گرده.
اون می گرده تا بفهمه این دنیا چقد از درون خودش بزرگتره…
سرنگ ها همگان قرمز
و رنگ ها همگان قرمز
سماع مولویان قرمز
جهان کران به کران قرمز
که نقشی از رژ گلگونت
هنوز بر لب این جام است




حسین صفا
Madaare Sefr Darajeh
Alireza Ghorbani
Forwarded from معکوس (اشتباه نسبتا خوب)
قسمتی از متن:
پارت آخر معرفی

#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است


اما چه شد که من راهی این غم های دوست داشتنی شدم. کجای زندگی مسیرم را تغییر دادم و سیاهی ر ا بغل کردم که حالا این گرفتگی ها را مثل قلب، قسمتی از خود بدانم. اصلا چرا باید نسخه ای شادتر و باانگیزه تر از من دل مرا اشغال کند درحالی که من خودم را از جریانات بی پروای این احساسات ناموزون جدا کرده ام؟ این همه لباس های سیاه کمدم، عطر های تلخ روی میزم و ربان مشکی بالای برگه ام که همیشه عزادار قلم من است از کجا آمده؟ سوالم بی جواب نیست اما در این چند خط نمی گنجد. همیشه بر این باورم که هر چیز که نتواند حقیقی شود باید رویایش را داشت اما رویا همیشه آسیب پذیر و آسیب زننده است. حتی تمام زجرها می تواند رویایی شیرین از آینده ای دور دست باشد که هیچ گاه نرسیده. مثل کسی که با خواندن شعر های عاشقانه از اشک فراق یار گریه اش بگیرد در حالی که تا به حال معشوقی نداشته. مثل زمانی است که ماهی از تنگ، زیبایی دریا را بپرسد. خیالات ما هم گاهی آزارمان می دهد و مردمانی که همیشه به تو می گویند خیال مضحک است تو را شکننده تر می کنند. نمی دانند در پس هر خیال ما هزاران واقعیتی خوابیده که توانسته آن را بسازد.
چون هنر مدرن بیشتر روی ضعف‌های بشر ساخته شده تا توانایی‌هایش در نتیجه هر چه بیشتر خطا کرده باشی کرانه‌های بدعت وسیع‌تری برای خودت دست‌وپا می‌کنی.



©️شهروز نظری
Forwarded from کتابخونه
انصاف نیست یک بار بدنیا آمدن و این همه مردن...
- فروغ فرخزاد
ولی یک روز من می مانم و منی که از من جدا شده است
انزوا را دوست دارم، گاهی. چاره ای جز آرام بودن به تو نمی دهد. مثلا تنهایی بنشینی شلوغ ترین جای شهر بعد خودت را به در و دیوار دلت بزنی و بپر و بالا کنی. حداقل آن لحظه می توانی خوب خنده های تصنعی دیگران را از آن پوزخند شیطنت آمیز و قضاوت گر خودت تشخیص دهی. نه؟
یا شاید به بهانه کتابی که دستت است تک تک آدم ها را از زیر تیغ نگاهت رد کنی، و ناگهان به زمین و زمان تفاوت انزوا و تنهایی شک کنی.
احساس می کنی داستان های زیادی از جلوی چشمت رد می شوند و گاهی دوست داری به داستان پشت حرف آدم ها ناخنک بزنی. اما بازهم بر می گردی به سکوت و دست های داخل جیبت.
از حق نگذریم، چند لحظه ای دلت می خواهد یکی از این آدم ها بلند شود بیاید کنارت بنشیند بگوید سلام
یا یکی از دوستانت کنارت بود و میزد به شانه هایت می گفت چته؟
اما بازهم به حال و هوای نفس های تنهای خودت بر می گردی.
من که خودم کتاب کنار دستم را بغل می کنم.
مثلا نوشته های جان فانته را وقتی می خوانم حس می کنم کلمات مرا تنها نمی گذارند.
هنوز هم نمی دانم این تنهایی شیرین است یا منم که دلم نمی خواهد تلخی اش را درک کنم!