Forwarded from That’s all folks!
فکر نکنم حتا دوستدار ادبیات باشم! بیشتر یکجور اعتیاد بیخوده که نمیتونم ترکش کنم. گاهی با زجر کتاب میخونم انگار اگه نخونم مریض میشم و خوندنش هم زیاد فایدهای برام نداره. تموم روز فکر میکنم چهکار کنم که خوشم هم بیاد و خوش بگذره، هیچی پیدا نمیکنم. یک آدم کسل و بیخودی شدم.
احتمالا عشق، پای لنگ جهان است.
تفسیر و توضیحاتش را هم تو خودم نگه میدارم.
تفسیر و توضیحاتش را هم تو خودم نگه میدارم.
Forwarded from معکوس (ننویسنده)
داخل چشمها مثل یه خونه ی آوار شده است. باید بین اون آجرهای فروریخته بری و دنبال یه قاب عکس شکسته از کودکیها بگردی. همون رو برداری. از توی قاب دربیاری. خاکش رو پاک کنی. ببوسیش و دراز بکشی وسط همون خرابهها و از حضورت خوشحال باشی و لبخند بزنی.
و شاید فردا بفهمی اون قاب عکس چه آواری تو چشمات ایجاد کرده.
و شاید فردا بفهمی اون قاب عکس چه آواری تو چشمات ایجاد کرده.
خزان مسافتی از من بود
که در تدارک رفتن بود
ولی همین که خزان می رفت
دوباره باز خزان می شد
حسین صفا
که در تدارک رفتن بود
ولی همین که خزان می رفت
دوباره باز خزان می شد
حسین صفا
دولت اصلاحات جناب روحانی و ادامه دهندگان راه اون سال ۹۸ اونقدر خون و خونریزی کردن که حد و حساب نداره
جناب رئیسی هم اون دوران ریاست قوه قضائیه و مسئول اصلی صدور احکام بودن
رای دادن به افرادی که راه این دو تا رو ادامه دادن؟
چی بگم والا
پ.ن: آبان ۹۸ هزار بار خونریزتر از شهریور ۴۰۱ بود
جناب رئیسی هم اون دوران ریاست قوه قضائیه و مسئول اصلی صدور احکام بودن
رای دادن به افرادی که راه این دو تا رو ادامه دادن؟
چی بگم والا
پ.ن: آبان ۹۸ هزار بار خونریزتر از شهریور ۴۰۱ بود
معکوس
دولت اصلاحات جناب روحانی و ادامه دهندگان راه اون سال ۹۸ اونقدر خون و خونریزی کردن که حد و حساب نداره جناب رئیسی هم اون دوران ریاست قوه قضائیه و مسئول اصلی صدور احکام بودن رای دادن به افرادی که راه این دو تا رو ادامه دادن؟ چی بگم والا پ.ن: آبان ۹۸ هزار…
البته اینم اضافه کنم
که شاید یه خرابه رو این آدما نتونن بسازن
ولی کسی مثل «جلیلی» هزاربار بدتر خرابش میکنه
که شاید یه خرابه رو این آدما نتونن بسازن
ولی کسی مثل «جلیلی» هزاربار بدتر خرابش میکنه
انسانی که درگیر ادبیات و هنر شده و میگه من به مسائل سیاسی و جامعه ی درون کشورم اهمیت نمیدم ذرهای از هنر رو نفهمیده.
جنس ادبیات میان دستان من از همان جنسهایی هست که ته انباری پیدا میشود. من دلم میخواهد گاهی زنگ بزنم و بروم ته تاریکی نمدار و خاک خورده و شمایی که مرا میخوانید سر و کارتان برای زنده بودن تا پلههای انباری سرک بکشد. اصلا شاید زیبایی هر خانهای انباریاش باشد. مخصوصا آنها که زمان قدیم در پس خیالها و خاطرات، یک خروار واقعیت له و لورده آنجا کز میکرد.
در دنیای کتابها ما هیچ نمیخواهیم جز به روی زانو افتادن. تسلیم حرف اول را میزند در دنیای نوشتهها. هرکس که باشکوهتر گردن افکار ما را بزند را تاج سر مینهیم. حالا من به این فکر میکنم که اگر نوشتهها جایی سبز، به سبزی برگ چای، کم تراکم و پر از افت و خیز نبود و لم میداد به دل ما چه میشد؟
در دنیای کتابها ما هیچ نمیخواهیم جز به روی زانو افتادن. تسلیم حرف اول را میزند در دنیای نوشتهها. هرکس که باشکوهتر گردن افکار ما را بزند را تاج سر مینهیم. حالا من به این فکر میکنم که اگر نوشتهها جایی سبز، به سبزی برگ چای، کم تراکم و پر از افت و خیز نبود و لم میداد به دل ما چه میشد؟