معکوس
764 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
قشنگ ترین شعری که خوندید؟
در من‌ اعتراضاتی بیدا‌د می کند که با هیچ انقلابی آرام نخواهد گرفت
برگ می شوم روی تن برکه ی خودم
Hert
Dariush Sarbaz
گاهی وقتا هم باید ننوشت تا سکوت همه چیزو به خودم برسونه
معکوس
قسمتی از متن: پارت آخر معرفی #تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است اما چه شد که من راهی این غم های دوست داشتنی شدم. کجای زندگی مسیرم را تغییر دادم و سیاهی ر ا بغل کردم که حالا این گرفتگی ها را مثل قلب، قسمتی از خود بدانم. اصلا چرا باید نسخه ای شادتر و باانگیزه…
اینارو یادتونه؟
نمونه متناشو براتون فرستادم بیاین تو چند پارت بخونید

متن کاملش همراه با چند نویسنده
🥲دیگه چاپ شد

اگر کسی این کتابو میخواد بهم پیام بده
کامل راجبش توضیح میدم
……
Forwarded from Deleted Account
Deleted Account
Photo
تو کتابفروشیا پیدا نمیشه و باید شخصا براتون بفرستم
یه نکته ریز
این کتاب با اون رمان اصلی فرق داره
منتظر اونم باشید❤️
Forwarded from ℳ𝒾𝓃ℯ..☁︎
قسمت اول اشتراک گذاشتن چیزایی که یاد گرفتم
خب
به احترام اون ۵۱ نفر

به نام خدا
سلام
اولین چیزی که راجع به نوشتن باید بهتون بگم اینه که شما از نوشتن چی میخواین؟
میخواین تبلیغ نویس بشید(باور کنید کار کمی نیست پولشم خوبه)
داستان نویس شید
یا میخواید بشینید متنای احساسی بنویسید برای آدمایی که چیزی از نوشتن نمی دونن؟

شما نباید تو نوشتن به کم قانع باشید
و به قول رابرت مک کی ایراد امروز کسایی که نوشتنو دوس دارن اینه که فکر می کنن مادرزاد و بدون آموزش نویسنده ان و این ته ته اشتباهه
پس
از نوشتن چی می خواین؟
بیاین ببینیم چیکار باید بکنیم برای اینکه اسم خودمون رو نویسنده بذاریم
عزیز من
ما قراره چت کنیم
بالا صفحه گوشیت ننوشتن فقط کوتاه پاسخ هر کدام نیم نمره
شاهد تجاوز عرب و فارسم به آبای آزاد خلیج


فدایی
تعطیل شدیممممممم
معکوس
تعطیل شدیممممممم
خوشحالم شب تولد داداشم با خیال راحت میتونم کنارش باشم و بهش تبریک بگم
داداش کوچولوی دوست داشتنی من
‏رسمی/آزمون آیلتس در ایران لغو شد؛
سلام کُره‌ی شمالی.


@Twite_hub
قلم بزن
بزرگ تویی
نه منتقدی که فقط ایرادهای تو را می گوید
نوک میزنم به ارزن لب هایت
سلام
نصفه شب بود. جرئت نداشت دستانش را از جیب پاره پالتویی که از گوشه خیابان پیدا کرده بود بیرون آورد. شال پوسیده اش را محکم تر دور صورتش می پیچید. جلوی کفش سوراخش را با آخرین پاکت سیگار بهمنی که کشیده بود پر کرده بود. ناگهان عینک آفتابی نیمه شکسته جلوی پایش دید. برداشت و به چشمش زد و گفت: به امید طلوع خورشید!