وعده ی سبز شدن دوباره مضحک است. من روزی که سبز بودهام را یادم نیست. تکرارش کجا بود؟
پذیرش شگفتی عشق برای بعضی از ما از دوران ظلمات قبل از اون سختتره. تصور کنید! دوران خیلی خیلی زیادی از عمرمون به پرورش تنهایی گذشته. به پذیرش سنگینی و سخت بودن روحمون و حالا یه پدیدهای این چنین لطیف سراغمون بیاد! چهطور بپذیریم وجودی که تو تاریکیها پرسه میزده حالا صرفا نفسهای یکی دیگه از یه خون و جنس دیگه این شکلی ما رو آروم و نرم کنه؟ خیلی سخته که بپذیریم اون حجم از سنگ بودن و پذیرفتنشون حالا به شکل یک توده ی خمیری تو دستای معشوق دراومده و اون انسان خودساخته این شکلی حالا بین دستای یکی دیگه است. کسی که جهان رو سرش خراب میشد براش مهم نبود و بلند میشد و به زندگیش ادامه میداد حالا یک ناخوشی کوچیک یا کمی آزار از یه آدم دیگه -از جنس افرادی که قبل از اون ارزشمند نمیدونستیمشون انقدر که بههم بریزیم- اینطور روح و روانمون رو پرتلاطم میکنه.
قدم برداشتن از اون شکنجهها به این آرامشی که با بوسه ایجاد میشه اولش مگه میشه مضحک نباشه و به سادگی باورش کنیم؟ اما ما انسانیم. گویا اگر سالیان سال هم در قید و بند افکار خودمون و اون دردهای خودمون بمونیم عشقی ممکنه روزی بیاد و بزنه زیر همه چی جوری که یادت بره خودت رو. انگار بنایی که سالها وقت گذاشتی برای ساختنش باید خراب بشه تا چیز جدیدی ساخته بشه. گرچه دنیا همونه. گرچه میدونی هنوز دنیا همونقدر تاریکه که قبلا بود؛ اما حتی اگر وجودت سراسر از اون تاریکیها باشه بازهم تو اون انسان قبل نیستی. حداقل قید و بندت دیگه اون جنس نیست.
حقیقتا سخته اینطور از روی خودمون رد بشیم اما عشق ما رو بارها از روی خودمون رد میکنه.
به قول داستایوفسکی مهم نیست کی هستی. بالاخره یه جا هرچی هم باشه قلبت برای یک اسم میتپه.
قدم برداشتن از اون شکنجهها به این آرامشی که با بوسه ایجاد میشه اولش مگه میشه مضحک نباشه و به سادگی باورش کنیم؟ اما ما انسانیم. گویا اگر سالیان سال هم در قید و بند افکار خودمون و اون دردهای خودمون بمونیم عشقی ممکنه روزی بیاد و بزنه زیر همه چی جوری که یادت بره خودت رو. انگار بنایی که سالها وقت گذاشتی برای ساختنش باید خراب بشه تا چیز جدیدی ساخته بشه. گرچه دنیا همونه. گرچه میدونی هنوز دنیا همونقدر تاریکه که قبلا بود؛ اما حتی اگر وجودت سراسر از اون تاریکیها باشه بازهم تو اون انسان قبل نیستی. حداقل قید و بندت دیگه اون جنس نیست.
حقیقتا سخته اینطور از روی خودمون رد بشیم اما عشق ما رو بارها از روی خودمون رد میکنه.
به قول داستایوفسکی مهم نیست کی هستی. بالاخره یه جا هرچی هم باشه قلبت برای یک اسم میتپه.
Forwarded from معکوس (ننویسنده)
<
اما انسان در عشق خلاصه نمیشه. مزخرفه این حرف که همه چیز عاشقی است. شاید شما با عشق حالتون دگرگون بشه یا دنیاتون عوض بشه
اما چهطور ظلمات درونتون رو از بین میبرید؟
ماهیت جهان تغییر میکنه؟
رنجی که دارید با عشق صرفا ماستمالی میشه.
و هیچوقت نمیتونید شونههای خودتون رو از جا بکنید و روی شونه ی یکی دیگه بذارید!
اما انسان در عشق خلاصه نمیشه. مزخرفه این حرف که همه چیز عاشقی است. شاید شما با عشق حالتون دگرگون بشه یا دنیاتون عوض بشه
اما چهطور ظلمات درونتون رو از بین میبرید؟
ماهیت جهان تغییر میکنه؟
رنجی که دارید با عشق صرفا ماستمالی میشه.
و هیچوقت نمیتونید شونههای خودتون رو از جا بکنید و روی شونه ی یکی دیگه بذارید!
اگر حال و احوالت را تکه پاره کنند و هر تکه را گوشهای بیندازند احتمالا جستجوگر خوبی میشوی.