بوی بارانی
عمری است که خاک را می بوسی
کفش هایت جنس ابر
آزادی برای قطرات
بوی بارانی
همینقدر دوست داشتنی
عمری است که خاک را می بوسی
کفش هایت جنس ابر
آزادی برای قطرات
بوی بارانی
همینقدر دوست داشتنی
پر از دود است نقش آسمانی که رنگ ندارد. عجیب بوی سیگار می دهد هوایی که نفس نمی کشم و پشت هم فندک ذهن روشن می کنم. خودم را به هم میریزم و عجیب کام های من قفل یکدیگر می شوند. کام عشق، حس و مزخرفات این چنینی که رو به افول است.
به کجا می رود دره ی احساسات؟
به کجا می رود دره ی احساسات؟
بلندگو در گوشم سوت می کشد
آرام می مانم
نور نگاه دیگران چشمانم را از حدقه در می آورد
آرام می مانم
پوستم را نوازش هایشان می خراشد
آرام می مانم
سیم های ساز صدایم را پاره می کنند
آرام می مانم
دست هایم از آغوش هایشان می لرزد
آرام می مانم
لب هایم از بوسه هایشان یخ می زند
آرام می مانم
اما نمی دانم چه بر سر دلم آمد
هنوز هم اینجاست
لا به لای دنده هایم
پر از محبت های نچشیده
اینجاست که آرام بودن را یادم می رود
و بیش از حد آرام می شوم!
آرام می مانم
نور نگاه دیگران چشمانم را از حدقه در می آورد
آرام می مانم
پوستم را نوازش هایشان می خراشد
آرام می مانم
سیم های ساز صدایم را پاره می کنند
آرام می مانم
دست هایم از آغوش هایشان می لرزد
آرام می مانم
لب هایم از بوسه هایشان یخ می زند
آرام می مانم
اما نمی دانم چه بر سر دلم آمد
هنوز هم اینجاست
لا به لای دنده هایم
پر از محبت های نچشیده
اینجاست که آرام بودن را یادم می رود
و بیش از حد آرام می شوم!
نمی فهمم چرا آدم ها صداقت و بی نزاکتی رو اشتباه می گیرن
ماری و مکس
ماری و مکس
معکوس
Ø®Ø¯Ø§Û Ø²ÙØ¯Ø§ÙÛ (1).docx
داستان کوتاهِ «خدای زندانی»
نویسنده: آرش شیبانی
امیدوارم لذت ببرید
نویسنده: آرش شیبانی
امیدوارم لذت ببرید
معکوس
Ø®Ø¯Ø§Û Ø²ÙØ¯Ø§ÙÛ (1).docx
قسمتی از داستان:
خدایی که من میشناسم یک اتاقک 2 در 2 میخواهد که یک گوشه اش بنشیند و دفتر نقاشی اش را دستش بگیرد و بگوید خب، امروز نقش و نگار دل او را زرد روشن میزنم و این یکی را دلم میخواهد کمی سیاه کنم. دنیا است دیگر، سیاهی نیاز دارد.
خلاصه، خدای من همین نقاش خنده روی ساده بود که آمدند، بحث کردند و گفتند من فلان جای خانه ی خدا را میسازم و آن یکی هم گفت من آن قسمت را میسازم و چشم هم چشم یها قصری ساخت به چه ابهت! و من خدای خود را درون قصر خودساخته ی آدم ها با لباس های مجللش زندانی دیدم.
خدایی که من میشناسم یک اتاقک 2 در 2 میخواهد که یک گوشه اش بنشیند و دفتر نقاشی اش را دستش بگیرد و بگوید خب، امروز نقش و نگار دل او را زرد روشن میزنم و این یکی را دلم میخواهد کمی سیاه کنم. دنیا است دیگر، سیاهی نیاز دارد.
خلاصه، خدای من همین نقاش خنده روی ساده بود که آمدند، بحث کردند و گفتند من فلان جای خانه ی خدا را میسازم و آن یکی هم گفت من آن قسمت را میسازم و چشم هم چشم یها قصری ساخت به چه ابهت! و من خدای خود را درون قصر خودساخته ی آدم ها با لباس های مجللش زندانی دیدم.
معکوس
قسمتی از داستان: خدایی که من میشناسم یک اتاقک 2 در 2 میخواهد که یک گوشه اش بنشیند و دفتر نقاشی اش را دستش بگیرد و بگوید خب، امروز نقش و نگار دل او را زرد روشن میزنم و این یکی را دلم میخواهد کمی سیاه کنم. دنیا است دیگر، سیاهی نیاز دارد. خلاصه، خدای من همین…
سخت ترین کاری که یه نویسنده میتونه بکنه؟
اینه که داستان بنویسه!
اینه که داستان بنویسه!