بلند شدم و رقصیدم. باد در من جوانه زده بود. و من شاد بودم از تغییرات فراوانم. از شکلات تلخ آقای نویسنده شده بودم آبنباتی در دستان دختربچه ای سه ساله. چشم هایم برای دیدن دنیا می تپید. به سرخوشی دانش آموزی که سخت ترینش امتحانش لغو شده. من مشت باز شده ام برای نوازش موهای دریا. و از بلندای شهر دل شهر را نگاه می کنم. امروز دلم میخواهد چشمم را روی عذابها ببندم. تو چه می کنی؟
آینه ناگهان بلند شد و گفت
مطمئنی این حرف ها دروغ نبود؟
آینه ناگهان بلند شد و گفت
مطمئنی این حرف ها دروغ نبود؟
یکسال دیگر دوران غریبیام گذشت. و همچنان حتی در اتاق خودم غریبهام.
و پر از حتی های دیگر که گلویم را گرفته. می خواهم امروزم را غریبهتر بمانم؛ تا سال آینده غریبههایی را بیشتر دوست داشته باشم.
سلام من به نوزادی که هفده سال پیش به دنیا آمد.
و پر از حتی های دیگر که گلویم را گرفته. می خواهم امروزم را غریبهتر بمانم؛ تا سال آینده غریبههایی را بیشتر دوست داشته باشم.
سلام من به نوزادی که هفده سال پیش به دنیا آمد.
دلم میخواهد خودم را در بین متن ها پخش و پلا کنم اما می بینم حیف است که خودم را برای نوشته های دیگرم خرج نکنم
ما با کسی که دوستش داریم سایکوبازی درمیاریم
پست حاوی نکته است
پست حاوی نکته است
Forwarded from ماجراجویی در جهان داستان
اونایی که طعم تاریکی و سیاهیو چشیدن، بیشترین نور رو واسه بخشیدن به بقیه دارن 💫از مفاهیم انتزاعی در آخر به این رسیدم که تو را به سادگی دوست دارم
حدود۱۵ روز تا انتشار کتابم مونده و دلم میخواد این پونزده روز تو کما باشم