اگر مشکلی پیش نیاد
از اول تا اواسط بهمن رمان به دستای گلتون میتونه برسه
از حالا یه مقدار بیشتر ازش میذارم تا با خیلی چیزاش آشنا بشید
این هشتگ رو دنبال کنید
#چرا_اینجا_کلمات_بی_معنی_است
از اول تا اواسط بهمن رمان به دستای گلتون میتونه برسه
از حالا یه مقدار بیشتر ازش میذارم تا با خیلی چیزاش آشنا بشید
این هشتگ رو دنبال کنید
#چرا_اینجا_کلمات_بی_معنی_است
موضوع رمان اینجا کلمات بی معنی است🔒
این رمان یه کم فرق داره✏️🔍
تاحالا شده انقدر ناراحت باشی یا انقدر ذوق کنی که نتونی بین کلمه های درست یه کلمرو انتخاب کنی؟
یا اینکه گاهی وقتا شده دنیات برات کوچیک بشه و تو دقیق ندونی کجای این دنیا ایستادی؟
اگر قرار باشه ما نه با احساساتمون تصمیم بگیریم نه با عقل و منطقمون، پس دیگه چی برای ادامه دادن میمونه؟
داستان ما از همین جمله ها شروع میشه.
داستان، داستان یه دهکده است. جایی که هیچکس اختیارش دست خودش نیست و کسی حق فکر یا حرف زدن نداره. حتی دهن مردم رو هم شکل لبخند دوختن! مردم این دهکده به این زندگی عادت کردن تا اینکه یه پسری میاد و کنجکاویای این پسر میره تو دست و پای کسی که داره این دهکده رو مدیریت می کنه.
و داستان پسر ما به همین چهارخط داستان فانتزی ختم نمیشه.
اون دلش میخواد آزادی رو بچشه
به آزادی میرسه
و بعد میفهمه چیزی که ما آدم ها تو روزمرگیمون بهش میگیم آزادی توهمه که باید اصلاح بشه و اون پسر دنبال خودش می گرده.
اون می گرده تا بفهمه این دنیا چقد از درون خودش بزرگتره…
این رمان یه کم فرق داره✏️🔍
تاحالا شده انقدر ناراحت باشی یا انقدر ذوق کنی که نتونی بین کلمه های درست یه کلمرو انتخاب کنی؟
یا اینکه گاهی وقتا شده دنیات برات کوچیک بشه و تو دقیق ندونی کجای این دنیا ایستادی؟
اگر قرار باشه ما نه با احساساتمون تصمیم بگیریم نه با عقل و منطقمون، پس دیگه چی برای ادامه دادن میمونه؟
داستان ما از همین جمله ها شروع میشه.
داستان، داستان یه دهکده است. جایی که هیچکس اختیارش دست خودش نیست و کسی حق فکر یا حرف زدن نداره. حتی دهن مردم رو هم شکل لبخند دوختن! مردم این دهکده به این زندگی عادت کردن تا اینکه یه پسری میاد و کنجکاویای این پسر میره تو دست و پای کسی که داره این دهکده رو مدیریت می کنه.
و داستان پسر ما به همین چهارخط داستان فانتزی ختم نمیشه.
اون دلش میخواد آزادی رو بچشه
به آزادی میرسه
و بعد میفهمه چیزی که ما آدم ها تو روزمرگیمون بهش میگیم آزادی توهمه که باید اصلاح بشه و اون پسر دنبال خودش می گرده.
اون می گرده تا بفهمه این دنیا چقد از درون خودش بزرگتره…
قسمتی از رمانم»
راستش را بخواهید همیشه در ذهنم دنیای کلمات اینگونه بوده است. مثل یک باتلاق. وقتی ما درگیر کلمات عجیب و عمیقتری مثل انسانیت، عشق، مهربانی و... میشویم، باعث میشود خودمان را در این باتلاق بیاندازیم. آنجا کلمات سادهتری هستند که مثل یک طناب، میتوانند در اختیار ما قرار بگیرند برای خلاص شدن و توجیه آن باتلاق. اما تنها فایدهای که آن طناب دارد این است که میتوانی قبل از ذره ذره غرق شدن، خودت را خلاص کنی. وقتی همه ما در محدودیتهای کلمات و معانی آنها گیر میکنیم، هر چه هم دست و پا بزنیم فایدهای ندارد. فقط باید جسممان را همانجا بگذاریم و روحمان را بیرون از باتلاق بکشیم. بیرون از کلماتی که معنایشان برایمان چیزی است که جامعه برای ما در نظر گرفته درحالی که میتوانیم جور دیگر به این همه حروف کنار هم چیده شده نگاه کنیم و خودمان را دائم محدود در گلولههایی نکنیم که زندگی همه ما درحال محدود شدن در آنهاست
راستش را بخواهید همیشه در ذهنم دنیای کلمات اینگونه بوده است. مثل یک باتلاق. وقتی ما درگیر کلمات عجیب و عمیقتری مثل انسانیت، عشق، مهربانی و... میشویم، باعث میشود خودمان را در این باتلاق بیاندازیم. آنجا کلمات سادهتری هستند که مثل یک طناب، میتوانند در اختیار ما قرار بگیرند برای خلاص شدن و توجیه آن باتلاق. اما تنها فایدهای که آن طناب دارد این است که میتوانی قبل از ذره ذره غرق شدن، خودت را خلاص کنی. وقتی همه ما در محدودیتهای کلمات و معانی آنها گیر میکنیم، هر چه هم دست و پا بزنیم فایدهای ندارد. فقط باید جسممان را همانجا بگذاریم و روحمان را بیرون از باتلاق بکشیم. بیرون از کلماتی که معنایشان برایمان چیزی است که جامعه برای ما در نظر گرفته درحالی که میتوانیم جور دیگر به این همه حروف کنار هم چیده شده نگاه کنیم و خودمان را دائم محدود در گلولههایی نکنیم که زندگی همه ما درحال محدود شدن در آنهاست
قسمتی از رمانم ۲
در دل ما چه میگذرد که اینگونه دلبسته خود شدهایم؟ حق معانی را پایمال میکنیم و میگذریم. درمیان اتاق مینشینم. آتش با صدای گنجشک ها میسوزد و همجوار دل من دود میشود. کمی آن طرفتر از جیغ و فریادهای شاد دیگران، کنجی نشسته و برای حال خود زار میزنم. کاش همینقدر دور از افت و خیزهای مردمی که تن مرا مورمور میکند، مینشستم و فقط زار میزدم زیرا گریه نقطه تلاقی اندوهی از قبل برافراشته شده و تسکین ماتمی ناشناخته است و دقیقا ما را در میان خودش و حزنها نگه میدارد و من چقدر به این برزخ نیازمندم. اما اینها جز رویایی تو سری خورده نیستند و باید شلاق شادیها و پیچیدگیها را تحمل کنم و دهانم را شکل لبخند بدوزم و جلوی نه یک درخت، بلکه صدها درخت این دنیا سر تعظیم فرود آورم. چرا؟ چون ما مثل هم به دیگران بودن محدودیم و از محدودیت برایت خواهم گفت. شاید این کاغذ پارهها هیچوقت نتوانند مرا به تو برسانند و من واقعی را برایت نسازند. پس لحظههای شب را بشمار. ستارهها را دو به دو جفت کن. در میان اعماق تاریکی شب-نه روشنایی آن-راه برو، اشک بریز و محبت کن و هر وقت دلت برای خودت تنگ شد، پنجره را باز کن و بگذار ماه داخل شود.
در دل ما چه میگذرد که اینگونه دلبسته خود شدهایم؟ حق معانی را پایمال میکنیم و میگذریم. درمیان اتاق مینشینم. آتش با صدای گنجشک ها میسوزد و همجوار دل من دود میشود. کمی آن طرفتر از جیغ و فریادهای شاد دیگران، کنجی نشسته و برای حال خود زار میزنم. کاش همینقدر دور از افت و خیزهای مردمی که تن مرا مورمور میکند، مینشستم و فقط زار میزدم زیرا گریه نقطه تلاقی اندوهی از قبل برافراشته شده و تسکین ماتمی ناشناخته است و دقیقا ما را در میان خودش و حزنها نگه میدارد و من چقدر به این برزخ نیازمندم. اما اینها جز رویایی تو سری خورده نیستند و باید شلاق شادیها و پیچیدگیها را تحمل کنم و دهانم را شکل لبخند بدوزم و جلوی نه یک درخت، بلکه صدها درخت این دنیا سر تعظیم فرود آورم. چرا؟ چون ما مثل هم به دیگران بودن محدودیم و از محدودیت برایت خواهم گفت. شاید این کاغذ پارهها هیچوقت نتوانند مرا به تو برسانند و من واقعی را برایت نسازند. پس لحظههای شب را بشمار. ستارهها را دو به دو جفت کن. در میان اعماق تاریکی شب-نه روشنایی آن-راه برو، اشک بریز و محبت کن و هر وقت دلت برای خودت تنگ شد، پنجره را باز کن و بگذار ماه داخل شود.
باید برگردم و اون موقع که بهم میگفتن تو بزرگ تر از سنت میفهمی رو از زندگیم برمیداشتم
بلند شدم و رقصیدم. باد در من جوانه زده بود. و من شاد بودم از تغییرات فراوانم. از شکلات تلخ آقای نویسنده شده بودم آبنباتی در دستان دختربچه ای سه ساله. چشم هایم برای دیدن دنیا می تپید. به سرخوشی دانش آموزی که سخت ترینش امتحانش لغو شده. من مشت باز شده ام برای نوازش موهای دریا. و از بلندای شهر دل شهر را نگاه می کنم. امروز دلم میخواهد چشمم را روی عذابها ببندم. تو چه می کنی؟
آینه ناگهان بلند شد و گفت
مطمئنی این حرف ها دروغ نبود؟
آینه ناگهان بلند شد و گفت
مطمئنی این حرف ها دروغ نبود؟
یکسال دیگر دوران غریبیام گذشت. و همچنان حتی در اتاق خودم غریبهام.
و پر از حتی های دیگر که گلویم را گرفته. می خواهم امروزم را غریبهتر بمانم؛ تا سال آینده غریبههایی را بیشتر دوست داشته باشم.
سلام من به نوزادی که هفده سال پیش به دنیا آمد.
و پر از حتی های دیگر که گلویم را گرفته. می خواهم امروزم را غریبهتر بمانم؛ تا سال آینده غریبههایی را بیشتر دوست داشته باشم.
سلام من به نوزادی که هفده سال پیش به دنیا آمد.
دلم میخواهد خودم را در بین متن ها پخش و پلا کنم اما می بینم حیف است که خودم را برای نوشته های دیگرم خرج نکنم
ما با کسی که دوستش داریم سایکوبازی درمیاریم
پست حاوی نکته است
پست حاوی نکته است
Forwarded from ماجراجویی در جهان داستان
اونایی که طعم تاریکی و سیاهیو چشیدن، بیشترین نور رو واسه بخشیدن به بقیه دارن 💫از مفاهیم انتزاعی در آخر به این رسیدم که تو را به سادگی دوست دارم