معکوس
761 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
Nafas
Ali Sorena
افتاب مثل روزهای دیگر خندان بر روی سرها می تابید. پنجره ها را بست و پرده ها را کنار کشید. چروک لباسش را مرتب کرد. گوشواره های ساده اش را به گوش آویخت و صدایش زد. پسرش اتاق را دور زد و خنده کنان از اینکه قرار است با مادر بیرون رود وسایل بازی اش را گوشه ای گذاشت و صندل هایش را پا کرده نکرده، ذوقش را دم در معطل نگه داشت تا مادر آردهایی که آسیاب کرده بود را جمع و جور کند. برعکس روزهای گرم گذشته که حتی زمین هم از گرما ناراضی بود امروز بادی ملایم قرار بود بین دست های مادر و پسر را قلقلک دهد. مادر زیر لب تذکری داد و با خیالی آسوده از نظافت، موهای خانه را ناز و نوازش کرد و همراه پسر از در خارج شد. احترامشان را پشت سرشان مثل اسبی نجیب می کشیدند و همراه خود می اوردند. سلام ها را با اهالی محله پاسکاری می کردند و جلو می رفتند و مادر هرزگاهی دست پسرش را از ذوق می فشرد. پسری که بلوغ را ذره ذره زیر دندان داشت تجربه می کرد و هنوز سن و سالش را نمی شد خیلی زیاد به حساب آورد‌. اما همه چیز ناگهان خیلی سریع رخداد. آرامشی که در قدم های ارام مادر بود کم کم دچار ضعف شد. دست پسرش را محکم تر گرفت. یک نفر چند برابر هیکل هردو آن‌ها نزدیک آمد. هر چه نزدیک می شد زمین زیر پایش بیشتر ناله می کرد. زیر آن همه نور، ابری از خصومت های شخصی گذشته روی سر آن سه نفر افتاد. خشم و اخم ذاتی مرد برافروخته تر شد و شروع به کتک زدن مادری نحیف و ریزنقش کرد. زیر دست سنگین تاب نیاورد و زمین را به آغوش کشید.
دوربین داستان از روی سیلی می رود روی صورت نوجوان داستان ما. جایی که او با دیدن مادر زمین خورده خون در رگش خشکید. وقتی مرد دور شد مثل پرنده ی در قفس شروع به بال بال زدن کرد و دور مادر می گشت.
مادر؟
مادر؟
جواب منو بده!
هوای گرم سر ظهر را حس نمی کرد و پوستش زیر سرمای صورت کبود مادر ترکیده بود.
مادر فقط دنبال گوشواره ها گشت. یا بهتر بگویم گوشواره استعاره ای بود برای اینکه مادر نشان دهد دارم خودم را پیدا می کنم تا تو، پسرم! نبینی که مادرت روی زمین افتاده.
راه خانه برایشان انگار از همیشه دورتر بود……
غم ما تیر خلاصی است به چشمان دگر
شادیم بهر چه بود؟
روح من چند صباحی است که می خندد باز
عقل مجنون باز لیلایش شده
یک نفس مسرور و دیگر باز می خندد به من
من که حالا مدتی گم کرده ام زیبای خود
و کجا خواهم بیابم ز غم خویش ماه تر
حوصله ام بهر چه بود؟
چشم گو
خام شو
که تو انسانی
باش در خوابم و در بیدارم و من را در این تنهایی نگذار
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آن که یافت نمی شود آنم آرزوست
من به تناسخ باور دارم
اینجوری که گاهی وقتا باید خودمو بکشم تا یه من جدید داخلم زنده بشه
دستان کوتاه تقدیر را به بلندای موهایت ببخش
بیا و فریاد بزن که تو به انسان ها نیاز داری
اگر مشکلی پیش نیاد
از اول تا اواسط بهمن رمان به دستای گلتون میتونه برسه



از حالا یه مقدار بیشتر ازش میذارم تا با خیلی چیزاش آشنا بشید
این هشتگ رو دنبال کنید
#چرا_اینجا_کلمات_بی_معنی_است
موضوع رمان اینجا کلمات بی معنی است🔒

این رمان یه کم فرق داره✏️🔍

تاحالا شده انقدر ناراحت باشی یا انقدر ذوق کنی که نتونی بین کلمه های درست یه کلمرو انتخاب کنی؟
یا اینکه گاهی وقتا شده دنیات برات کوچیک بشه و تو دقیق ندونی کجای این دنیا ایستادی؟
اگر قرار باشه ما نه با احساساتمون تصمیم بگیریم نه با عقل و منطقمون، پس دیگه چی برای ادامه دادن می‌مونه؟

داستان ما از همین جمله ها شروع می‌شه.

داستان، داستان یه دهکده است. جایی که هیچکس اختیارش دست خودش نیست و کسی حق فکر یا حرف زدن نداره. حتی دهن مردم رو هم شکل لبخند دوختن! مردم این دهکده به این زندگی عادت کردن تا اینکه یه پسری میاد و کنجکاویای این پسر میره تو دست و پای کسی که داره این دهکده رو مدیریت می کنه.
و داستان پسر ما به همین چهارخط داستان فانتزی ختم نمی‌شه.
اون دلش میخواد آزادی رو بچشه
به آزادی میرسه
و بعد میفهمه چیزی که ما آدم ها تو روزمرگیمون بهش میگیم آزادی توهمه که باید اصلاح بشه و اون پسر دنبال خودش می گرده.
اون می گرده تا بفهمه این دنیا چقد از درون خودش بزرگتره…
قسمتی از رمانم»


راستش را بخواهید همیشه در ذهنم دنیای کلمات اینگونه بوده است. مثل یک باتلاق. وقتی ما درگیر کلمات عجیب و عمیقتری مثل انسانیت، عشق، مهربانی و... میشویم، باعث میشود خودمان را در این باتلاق بیاندازیم. آنجا کلمات سادهتری هستند که مثل یک طناب، میتوانند در اختیار ما قرار بگیرند برای خلاص شدن و توجیه آن باتلاق. اما تنها فایدهای که آن طناب دارد این است که میتوانی قبل از ذره ذره غرق شدن، خودت را خلاص کنی. وقتی همه ما در محدودیتهای کلمات و معانی آنها گیر میکنیم، هر چه هم دست و پا بزنیم فایدهای ندارد. فقط باید جسممان را همانجا بگذاریم و روحمان را بیرون از باتلاق بکشیم. بیرون از کلماتی که معنایشان برایمان چیزی است که جامعه برای ما در نظر گرفته درحالی که میتوانیم جور دیگر به این همه حروف کنار هم چیده شده نگاه کنیم و خودمان را دائم محدود در گلولههایی نکنیم که زندگی همه ما درحال محدود شدن در آنهاست
قسمتی از رمانم ۲



در دل ما چه میگذرد که اینگونه دل‌بسته خود شده‌ایم؟ حق معانی را پایمال میکنیم و میگذریم. درمیان اتاق مینشینم. آتش با صدای گنجشک ها میسوزد و هم‌جوار دل من دود میشود. کمی آن طرف‌تر از جیغ و فریادهای شاد دیگران، کنجی نشسته و برای حال خود زار میزنم. کاش همینقدر دور از افت و خیزهای مردمی که تن مرا مورمور میکند، مینشستم و فقط زار میزدم زیرا گریه نقطه تلاقی اندوهی از قبل برافراشته شده و تسکین ماتمی ناشناخته است و دقیقا ما را در میان خودش و حزن‌ها نگه میدارد و من چقدر به این برزخ نیازمندم. اما این‌ها جز رویایی تو سری خورده نیستند و باید شلاق شادی‌ها و پیچیدگی‌ها را تحمل کنم و دهانم را شکل لبخند بدوزم و جلوی نه یک درخت، بلکه صدها درخت این دنیا سر تعظیم فرود آورم. چرا؟ چون ما مثل هم به دیگران بودن محدودیم و از محدودیت برایت خواهم گفت. شاید این کاغذ پاره‌ها هیچوقت نتوانند مرا به تو برسانند و من واقعی را برایت نسازند. پس لحظه‌های شب را بشمار. ستاره‌ها را دو به دو جفت کن. در میان اعماق تاریکی شب-نه روشنایی آن-راه برو، اشک بریز و محبت کن و هر وقت دلت برای خودت تنگ شد، پنجره را باز کن و بگذار ماه داخل شود.
باید برگردم و اون موقع که بهم میگفتن تو بزرگ تر از سنت میفهمی رو از زندگیم برمیداشتم
سر روی شانه های چه کس جز خود بگذارم؟
خود را دیدم که رفت و من مانده ام و من
بلند شدم و رقصیدم. باد در من جوانه زده بود. و من شاد بودم از تغییرات فراوانم. از شکلات تلخ آقای نویسنده شده بودم آب‌نباتی در دستان دختربچه ای سه ساله. چشم هایم برای دیدن دنیا می تپید. به سرخوشی دانش آموزی که سخت ترینش امتحانش لغو شده. من مشت باز شده ام برای نوازش موهای دریا. و از بلندای شهر دل شهر را نگاه می کنم. امروز دلم می‌خواهد چشمم را روی عذاب‌ها ببندم. تو چه می کنی؟


آینه ناگهان بلند شد و گفت
مطمئنی این حرف ها دروغ نبود؟