معکوس
764 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
Forwarded from Deleted Account
سلام مجوز کتابتون صادر شده
Deleted Account
سلام مجوز کتابتون صادر شده
رمان ایز کامینگ.... 🥲🥲🥲
بلند شدم و رقصیدم. باد در من جوانه زده بود. و من شاد بودم از تغییرات فراوانم. از شکلات تلخ آقای نویسنده شده بودم آب‌نباتی در دستان دختربچه ای سه ساله. چشم هایم برای دیدن دنیا می تپید. به سرخوشی دانش آموزی که سخت ترینش امتحانش لغو شده. من مشت باز شده ام برای نوازش موهای دریا. و از بلندای شهر دل شهر را نگاه می کنم. امروز دلم می‌خواهد چشمم را روی عذاب‌ها ببندم. تو چه می کنی؟



در راه آقای نویسنده شدن
یلدا سرخه
برای بعضیا سرخی خوشحالی
برای بعضیا زخم
بعضیا هم یلدا رو با سیلی سرخ می کنن
یلداتون سرخ و مبارک
باید به سرما پناه برد
هر چه می کشیم از گرمای محبت های نصفه نیمه بود
همه جا پر از آدم بود
یک نگاه انداخت
انسانی یافت و ساخت
از نفس های سرد دی دوست دارم برفی روی شانه های خود باشم. با تپش های بی حدود لغزش برگ های نابود پای بکوبم. حسم را در چاله آب های یخ زده بریزم. دوست دارم زمستان را عاشقانه ببوسم و از سوزش لب‌هایی که یخ می‌زند لذت ببرم جای اینکه شاید روزی بهاری بیاید..
اصلا از کجا معلوم
شاید بهار انقدر دوست داشتنی نباشد!
روح را خاک کن
شاید چیز بهتری از دل خاک سردربیاورد
یه وقتا باید دست کشید لای موهای دنیا
پر از پیام های نداده و توقعات بی‌جای بسیارم
پشت سر خدا
چشم می شوم برای خود
Nafas
Ali Sorena
افتاب مثل روزهای دیگر خندان بر روی سرها می تابید. پنجره ها را بست و پرده ها را کنار کشید. چروک لباسش را مرتب کرد. گوشواره های ساده اش را به گوش آویخت و صدایش زد. پسرش اتاق را دور زد و خنده کنان از اینکه قرار است با مادر بیرون رود وسایل بازی اش را گوشه ای گذاشت و صندل هایش را پا کرده نکرده، ذوقش را دم در معطل نگه داشت تا مادر آردهایی که آسیاب کرده بود را جمع و جور کند. برعکس روزهای گرم گذشته که حتی زمین هم از گرما ناراضی بود امروز بادی ملایم قرار بود بین دست های مادر و پسر را قلقلک دهد. مادر زیر لب تذکری داد و با خیالی آسوده از نظافت، موهای خانه را ناز و نوازش کرد و همراه پسر از در خارج شد. احترامشان را پشت سرشان مثل اسبی نجیب می کشیدند و همراه خود می اوردند. سلام ها را با اهالی محله پاسکاری می کردند و جلو می رفتند و مادر هرزگاهی دست پسرش را از ذوق می فشرد. پسری که بلوغ را ذره ذره زیر دندان داشت تجربه می کرد و هنوز سن و سالش را نمی شد خیلی زیاد به حساب آورد‌. اما همه چیز ناگهان خیلی سریع رخداد. آرامشی که در قدم های ارام مادر بود کم کم دچار ضعف شد. دست پسرش را محکم تر گرفت. یک نفر چند برابر هیکل هردو آن‌ها نزدیک آمد. هر چه نزدیک می شد زمین زیر پایش بیشتر ناله می کرد. زیر آن همه نور، ابری از خصومت های شخصی گذشته روی سر آن سه نفر افتاد. خشم و اخم ذاتی مرد برافروخته تر شد و شروع به کتک زدن مادری نحیف و ریزنقش کرد. زیر دست سنگین تاب نیاورد و زمین را به آغوش کشید.
دوربین داستان از روی سیلی می رود روی صورت نوجوان داستان ما. جایی که او با دیدن مادر زمین خورده خون در رگش خشکید. وقتی مرد دور شد مثل پرنده ی در قفس شروع به بال بال زدن کرد و دور مادر می گشت.
مادر؟
مادر؟
جواب منو بده!
هوای گرم سر ظهر را حس نمی کرد و پوستش زیر سرمای صورت کبود مادر ترکیده بود.
مادر فقط دنبال گوشواره ها گشت. یا بهتر بگویم گوشواره استعاره ای بود برای اینکه مادر نشان دهد دارم خودم را پیدا می کنم تا تو، پسرم! نبینی که مادرت روی زمین افتاده.
راه خانه برایشان انگار از همیشه دورتر بود……
غم ما تیر خلاصی است به چشمان دگر
شادیم بهر چه بود؟
روح من چند صباحی است که می خندد باز
عقل مجنون باز لیلایش شده
یک نفس مسرور و دیگر باز می خندد به من
من که حالا مدتی گم کرده ام زیبای خود
و کجا خواهم بیابم ز غم خویش ماه تر
حوصله ام بهر چه بود؟
چشم گو
خام شو
که تو انسانی
باش در خوابم و در بیدارم و من را در این تنهایی نگذار
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آن که یافت نمی شود آنم آرزوست
من به تناسخ باور دارم
اینجوری که گاهی وقتا باید خودمو بکشم تا یه من جدید داخلم زنده بشه