اون انسانی که سادگی شخصیت داره میشه شبیه بچهای که هزار بار قبلی به مادرش دروغ گفته
و بار هزار و یکم میخواد راست بگه
و بار هزار و یکم میخواد راست بگه
اینکه در خیابان راه بروی و به غریبهترینها بگویی «سلام هموطن» ناجور جگر آدم را میسوزاند.
Forwarded from 𝖲𝖳𝖠𝖱𝖪 ✨️
hogwarts-an-unreliable-guide_[www.ketabesabz.com].pdf
2.4 MB
راهنمای نا کامل و نا معتبر هاگوارتز
جی کی رولینگ
#ننوشته
نشستهام کنج اتاق. دنبال کلمات نمیگردم. هیچ نمیخواهم. لیوانم سرد شده و درخاطرم نیست که شیرقهوه درست کرده بودم یا چای؛ یا مادرم برایم فراهم کرده و برای خرید به بیرون رفته. نمیدانم مادرم هنوز زندهاست یا نه. من مشغول زخم روی بازویم هستم. حدود سه بند انگشت طول دارد و خسته است. کنجی افتاده روی پوست، بین موهای دست بیریخت. احتمالا گاهی از خود میپرسد که اینجا چه میکند؟ و پاسخی درنظرش نمیآید. چرکها مثل پتوی افتاده روی پای یک پیرمرد میمانند؛ درانتهای تیزی زبان او. زخمی که عدهای میگفتند «آه، جالب است! از این زخمها معمولا روی قفسه ی سینه یا پیشانی میبینیم. تو روی بازویت داری؟ حیرت آور است! دستهایت را میتوانی تکان دهی؟»
جوابی ندارم. از وقتی دچار زخمم شدهام یا مشغول پرسش و پاسخ بودهام یا مشغول ور رفتن با آن. هیچوقت تکانش ندادهام تا ببینم تکان میخورد یا خیر. طبیب گفته درمان ندارد. گاهی ییلاق قشلاق عوض کنم و تپه نوردی کنم و پاچه به آب بزنم خوب است. کافی نیست اما یادم میرود که زخمی بر روی بازو دارم. دست را هم که نمیشود قطع کرد. با اینکه درد شدیدی نداشتهام هیچگاه اما روزی پیشنهادش را به پزشک دادم. گفت پس با کدام انگشت آجر روی هم بگذاری؟ نامزدت اگر خواست جفت دستت را هنگام عشقبازی بگیرد چه میشود؟ گورپدر زخم. دست میخواهی تا پول بشماری. بیراه نمیگفت گرچه من خودم را کاملا بیراه میدیدم که به زور تمام راههای اصلی با تابلوهای پر زرق و برق آدرسدهی خود، مرا نشان میدهند.
حالا اینگونه با او هممسیرم. طبق گفتههای طبیبم روزهایی را در ییلاق و دورانی در قشلاقم. دریا با کف پایم شوخی میکند و سرگرمیهایی چون دیگران را دارم که میپرسند دستت چه شده؟ و من چند دقیقهای فراموش میکنم حضورش را چون راجع به تاریخچهاش حرف میزنم نه دردی که میکشم.
و وقتی در یک بعد از ظهر، که تقویم را از یاد بردهام و در مبل خانه خودم را جمع کردهام؛ میپرسم؛«من بدون زخم خود که هستم؟» دیوار جوابم نمیدهد. ایضا خودم.
نشستهام کنج اتاق. دنبال کلمات نمیگردم. هیچ نمیخواهم. لیوانم سرد شده و درخاطرم نیست که شیرقهوه درست کرده بودم یا چای؛ یا مادرم برایم فراهم کرده و برای خرید به بیرون رفته. نمیدانم مادرم هنوز زندهاست یا نه. من مشغول زخم روی بازویم هستم. حدود سه بند انگشت طول دارد و خسته است. کنجی افتاده روی پوست، بین موهای دست بیریخت. احتمالا گاهی از خود میپرسد که اینجا چه میکند؟ و پاسخی درنظرش نمیآید. چرکها مثل پتوی افتاده روی پای یک پیرمرد میمانند؛ درانتهای تیزی زبان او. زخمی که عدهای میگفتند «آه، جالب است! از این زخمها معمولا روی قفسه ی سینه یا پیشانی میبینیم. تو روی بازویت داری؟ حیرت آور است! دستهایت را میتوانی تکان دهی؟»
جوابی ندارم. از وقتی دچار زخمم شدهام یا مشغول پرسش و پاسخ بودهام یا مشغول ور رفتن با آن. هیچوقت تکانش ندادهام تا ببینم تکان میخورد یا خیر. طبیب گفته درمان ندارد. گاهی ییلاق قشلاق عوض کنم و تپه نوردی کنم و پاچه به آب بزنم خوب است. کافی نیست اما یادم میرود که زخمی بر روی بازو دارم. دست را هم که نمیشود قطع کرد. با اینکه درد شدیدی نداشتهام هیچگاه اما روزی پیشنهادش را به پزشک دادم. گفت پس با کدام انگشت آجر روی هم بگذاری؟ نامزدت اگر خواست جفت دستت را هنگام عشقبازی بگیرد چه میشود؟ گورپدر زخم. دست میخواهی تا پول بشماری. بیراه نمیگفت گرچه من خودم را کاملا بیراه میدیدم که به زور تمام راههای اصلی با تابلوهای پر زرق و برق آدرسدهی خود، مرا نشان میدهند.
حالا اینگونه با او هممسیرم. طبق گفتههای طبیبم روزهایی را در ییلاق و دورانی در قشلاقم. دریا با کف پایم شوخی میکند و سرگرمیهایی چون دیگران را دارم که میپرسند دستت چه شده؟ و من چند دقیقهای فراموش میکنم حضورش را چون راجع به تاریخچهاش حرف میزنم نه دردی که میکشم.
و وقتی در یک بعد از ظهر، که تقویم را از یاد بردهام و در مبل خانه خودم را جمع کردهام؛ میپرسم؛«من بدون زخم خود که هستم؟» دیوار جوابم نمیدهد. ایضا خودم.
اینکه مشغول تماشای یه سریال امریکایی تا خرخره تو
فمنیست بازیها
حامیان LGBT
تفکیک نژادی(مستقیم و غیرمستقیم)
فرو میرم حالم رو به هم میزنه حالا هرچقدرم داستان جذاب باشه
فمنیست بازیها
حامیان LGBT
تفکیک نژادی(مستقیم و غیرمستقیم)
فرو میرم حالم رو به هم میزنه حالا هرچقدرم داستان جذاب باشه