یک روبان مشکی
یک روبان قرمز
زندگی من به اینها گره خورده این روزها
و نمیدانم چند روبان دیگر باقی است که عروسک خیمه شببازیشان شوم
یک روبان قرمز
زندگی من به اینها گره خورده این روزها
و نمیدانم چند روبان دیگر باقی است که عروسک خیمه شببازیشان شوم
#ننوشته
قسم به جنگ
دنبال کلمات میگردم. و تشبیهها بیفایده است. دنبال سربازی پیر میگردم که هنوز کابوس جنگ میبیند اما تفنگ خاک خوردهاش روی دیوار است. دلتنگ تمام آن ترسهای ناشی از ترکشهاست. دلتنگ خمپارههای گلو و زیرپایش. رنگ خواب را با رنگ سبز لجنگرفته ی جنگ تاخت میزند اما هنوز انگشتانش از ترس میلرزد. ترس مرا در خودم دور انداخته. سطل آشغال شدهام برای خویش. و ارتفاعات زندگیام مرا به پایین پرتاب میکنند. نظاره میکنم انسانها را که برای ادعای غربت میجنگند. دفن میکنند جسد دشمنان به ظاهر دوست را در خاکهای حاصلخیز آشنایی و درک. سربند میبندم تا همه ببینند مرا. تا به آنها یادآور شوم سربازی معصومم که بیاراده در این میدان سرپرترین تفنگ مهربانی را شلیک میکند که قبل از اینکه دست و پایش این وسط بشکند گلولهها او را روی داربستی از احساسات پوسیده برای رشد پهن میکنند. چند تانک در ذهنم، مثل مردی فرانسوی در یکی از پیادهروهای بندر آمستردام قدم میزند و به این فکر میکند که انسان چقدر منزجرکننده است؟
باید به تمام جنگهای دنیا قسم بخورم. میتوانم به تمام جنگها قسم بخورم که چه مظلومانه گستاخیم. به این خدایان عظیم و پرابهت قسم میخورم که زندگی تماما بلامانع است. آن سرباز جنگ نه به خدای مسیح و محمد و ابراهیم بلکه به خشابها قسم میخورد. به گوشش که سوت کشیده. به هرچیز سفاهتآمیز که برایش جان میدهند. که هر داو سرباز سنگینترین شرط را متحمل میشود.
فرماندههای درونم مردهاند. سربازی تنهام. بسیار تنها. با بسیاری سرباز دیگر. همگی در پستترین درجه ی نظامی. فرماندههایمان کشته شدهاند. ما ماندهایم و بیدستوری و قسم به جنگ که دشمن تا دندان مسلح است.
قسم به جنگ
دنبال کلمات میگردم. و تشبیهها بیفایده است. دنبال سربازی پیر میگردم که هنوز کابوس جنگ میبیند اما تفنگ خاک خوردهاش روی دیوار است. دلتنگ تمام آن ترسهای ناشی از ترکشهاست. دلتنگ خمپارههای گلو و زیرپایش. رنگ خواب را با رنگ سبز لجنگرفته ی جنگ تاخت میزند اما هنوز انگشتانش از ترس میلرزد. ترس مرا در خودم دور انداخته. سطل آشغال شدهام برای خویش. و ارتفاعات زندگیام مرا به پایین پرتاب میکنند. نظاره میکنم انسانها را که برای ادعای غربت میجنگند. دفن میکنند جسد دشمنان به ظاهر دوست را در خاکهای حاصلخیز آشنایی و درک. سربند میبندم تا همه ببینند مرا. تا به آنها یادآور شوم سربازی معصومم که بیاراده در این میدان سرپرترین تفنگ مهربانی را شلیک میکند که قبل از اینکه دست و پایش این وسط بشکند گلولهها او را روی داربستی از احساسات پوسیده برای رشد پهن میکنند. چند تانک در ذهنم، مثل مردی فرانسوی در یکی از پیادهروهای بندر آمستردام قدم میزند و به این فکر میکند که انسان چقدر منزجرکننده است؟
باید به تمام جنگهای دنیا قسم بخورم. میتوانم به تمام جنگها قسم بخورم که چه مظلومانه گستاخیم. به این خدایان عظیم و پرابهت قسم میخورم که زندگی تماما بلامانع است. آن سرباز جنگ نه به خدای مسیح و محمد و ابراهیم بلکه به خشابها قسم میخورد. به گوشش که سوت کشیده. به هرچیز سفاهتآمیز که برایش جان میدهند. که هر داو سرباز سنگینترین شرط را متحمل میشود.
فرماندههای درونم مردهاند. سربازی تنهام. بسیار تنها. با بسیاری سرباز دیگر. همگی در پستترین درجه ی نظامی. فرماندههایمان کشته شدهاند. ما ماندهایم و بیدستوری و قسم به جنگ که دشمن تا دندان مسلح است.
Forwarded from خنده غمگینترت میکند (Asal)
محلیها به سکوت میگویند: آواز خدا...
من به صبری عمیق نیازمندم
و به صبری عمیق خواهم رسید
شاید
روزی
آن هم
با صبر
و به صبری عمیق خواهم رسید
شاید
روزی
آن هم
با صبر
موفقترین کارگردانهای دنیا براساس سایت imdb
1.Nolan
2.Kubrick
3.Scorsese
4.Spielberg
5.Hitchcock
6.Kurosawa
7.Chaplin
8.Wilder
9.Tarantino
10.Fincher
1.Nolan
2.Kubrick
3.Scorsese
4.Spielberg
5.Hitchcock
6.Kurosawa
7.Chaplin
8.Wilder
9.Tarantino
10.Fincher
از اینکه روحم را زیر خروار مزخرفات انسانی که برخلاف آرمانهای متمدن درونم بود دفن کردم بسیار خسته و رنجورم. بارها سعی کردم این کثیفیها را به چشم کودی برای رشد ببینم اما هرچه باشند آنها نه صرفا برروی سطح وجودم بلکه تا اعماق رفته و کنار ریشهها سکونت یافته. براین اساس گاهی یادم میرود سرپا باشم. انگار این بوی تعفن سرم را خم میکند و مرا به شکل انسانی خموده و بیمار تبدیل میکند. انسانی که یادش میرود شکوفههای وجود دیگران را و هرچه چشمهایم را براق نشان دهم من از پس نگاه خویش کدر بودن را جرئه جرئه سر میکشم تا شاید روزی، گاهی، عاقبت گلهای لبهایم مرا به سرنوشت فرای این پلشتیها برساند. این همه سختی که برای خود تراشیدم به طور احمقانهای واضح و قابل دیدن است اما جز دیدن چه میشود کرد؟ با چه احوالی بگویم که دستهایم را نمیخواهم؟ من سربار کسی هستم که همه چیز را کم دیده و در کمترین حالت، قناعت کرده و قناعتش را سبک میشمارد و این سبک شماریها مرا دلتنگ خدایی میکند که باید از رگ گردن به من نزدیکتر باشد اما من اورا چاهی در انتهای چالههایم میبینم.
احساس میکنم باید دیوارهای درونم را، همه را، هرچه از خود ساختم خراب کنم تا از شدت وجودِ آجرهای جدید برای بنای سازهای جدید ذوق کنم و بگویم هنوز امید هست. امیدی که از پس ناامیدیهای پر از تقلایم شکل میگیرد. چقدر سخت است بودن.
احساس میکنم باید دیوارهای درونم را، همه را، هرچه از خود ساختم خراب کنم تا از شدت وجودِ آجرهای جدید برای بنای سازهای جدید ذوق کنم و بگویم هنوز امید هست. امیدی که از پس ناامیدیهای پر از تقلایم شکل میگیرد. چقدر سخت است بودن.