Forwarded from حضور (نوشتههای امیرعلی بنیاسدی)
اوایل انقلاب روزنامهها یا میگفتند شاه سابق، یا شاه مخلوع. در همان کودکی مانده بودم مخلوع بدتر است یا سابق؟ هنوز نمیدانم چه وقتهایی کدام پسوند دردناکتر است، اینکه آدم را از وضعیتی خلع و برکنار کرده باشند، یا خودش به هر دلیلی سابق شده باشد؟ اینکه مثلا کسی را از خانهای بیرون کرده باشند یا خودش چمدانش را بسته باشد و بیصدا ترک خانه کرده باشد؟ اینکه کسی با داد و بیداد متارکه کرده باشد یا دوستانه رفته باشد پی کارش؟ اینکه ثروت آدم را ربوده باشند یا خودش در قمار ببازد؟ اینکه زیر قطار برود یا به مرگ طبیعی ترک دنیا کند؟ اینکه خبرش همه جا بپیچد یا اینکه بیخبر برود؟ اینکه یک روز وقت خداحافظی همه را جمع کند یا اینکه پاورجین پاورچین از در پشتی برود؟ اینکه اصلا در خیالش رفتن و آمدن را جدی بگیرد یا اینکه به همه رفت و آمدهای جهان بخندد؟ اینکه به پسوندها و پیشوندهای جهان دل ببندد یا نه؟ اینکه اصلا سابق بودن و مخلوع بودن برایش فرقی بکند یا نه؟
اگر فقط به مطالعه کتابهای رایج که همه آدمها میخوانند اکتفا کنی، تو هم مانند آنها فکر خواهی کرد.
هاروکی موراکامی
هاروکی موراکامی
آیا انسان آنقدر که تصور میکند غمگین است یا صرفا این از جذابیتهای وجودی اوست.
شاید روزی آنقدر دربرابر خودم ضعیف باشم که باور کنم؛ هرچیزی که به آن فکر میکنم و قدمی برایش میدارم و جرئت به زبان آوردنش را دارم، شدنی است.
من جهالت را تایید نمی کنم. عاشق این مردمم ولی نه عاشق جهالتشان . عاشق آن استعدادی که درونشان هست و می تواند به جهش آنها بینجامد.
بهرام بیضایی
بهرام بیضایی
تو احتمالا صدای آسمانها باشی
آنگاه که خدایی پشت ابرها نیست
و پادشاه بزرگی ما را نمیپاید
احتمالا درختهای خشکیده باشی
که گنجشکی سمت و سویت نمیآید
تو شاید بزرگی
بزرگتر از درکت از دنیا
و بفهمی که این بزرگیهایی که در آن غرقیم چقدر ناچیز
و بزرگ است
آنگاه که خدایی پشت ابرها نیست
و پادشاه بزرگی ما را نمیپاید
احتمالا درختهای خشکیده باشی
که گنجشکی سمت و سویت نمیآید
تو شاید بزرگی
بزرگتر از درکت از دنیا
و بفهمی که این بزرگیهایی که در آن غرقیم چقدر ناچیز
و بزرگ است
یک روبان مشکی
یک روبان قرمز
زندگی من به اینها گره خورده این روزها
و نمیدانم چند روبان دیگر باقی است که عروسک خیمه شببازیشان شوم
یک روبان قرمز
زندگی من به اینها گره خورده این روزها
و نمیدانم چند روبان دیگر باقی است که عروسک خیمه شببازیشان شوم
#ننوشته
قسم به جنگ
دنبال کلمات میگردم. و تشبیهها بیفایده است. دنبال سربازی پیر میگردم که هنوز کابوس جنگ میبیند اما تفنگ خاک خوردهاش روی دیوار است. دلتنگ تمام آن ترسهای ناشی از ترکشهاست. دلتنگ خمپارههای گلو و زیرپایش. رنگ خواب را با رنگ سبز لجنگرفته ی جنگ تاخت میزند اما هنوز انگشتانش از ترس میلرزد. ترس مرا در خودم دور انداخته. سطل آشغال شدهام برای خویش. و ارتفاعات زندگیام مرا به پایین پرتاب میکنند. نظاره میکنم انسانها را که برای ادعای غربت میجنگند. دفن میکنند جسد دشمنان به ظاهر دوست را در خاکهای حاصلخیز آشنایی و درک. سربند میبندم تا همه ببینند مرا. تا به آنها یادآور شوم سربازی معصومم که بیاراده در این میدان سرپرترین تفنگ مهربانی را شلیک میکند که قبل از اینکه دست و پایش این وسط بشکند گلولهها او را روی داربستی از احساسات پوسیده برای رشد پهن میکنند. چند تانک در ذهنم، مثل مردی فرانسوی در یکی از پیادهروهای بندر آمستردام قدم میزند و به این فکر میکند که انسان چقدر منزجرکننده است؟
باید به تمام جنگهای دنیا قسم بخورم. میتوانم به تمام جنگها قسم بخورم که چه مظلومانه گستاخیم. به این خدایان عظیم و پرابهت قسم میخورم که زندگی تماما بلامانع است. آن سرباز جنگ نه به خدای مسیح و محمد و ابراهیم بلکه به خشابها قسم میخورد. به گوشش که سوت کشیده. به هرچیز سفاهتآمیز که برایش جان میدهند. که هر داو سرباز سنگینترین شرط را متحمل میشود.
فرماندههای درونم مردهاند. سربازی تنهام. بسیار تنها. با بسیاری سرباز دیگر. همگی در پستترین درجه ی نظامی. فرماندههایمان کشته شدهاند. ما ماندهایم و بیدستوری و قسم به جنگ که دشمن تا دندان مسلح است.
قسم به جنگ
دنبال کلمات میگردم. و تشبیهها بیفایده است. دنبال سربازی پیر میگردم که هنوز کابوس جنگ میبیند اما تفنگ خاک خوردهاش روی دیوار است. دلتنگ تمام آن ترسهای ناشی از ترکشهاست. دلتنگ خمپارههای گلو و زیرپایش. رنگ خواب را با رنگ سبز لجنگرفته ی جنگ تاخت میزند اما هنوز انگشتانش از ترس میلرزد. ترس مرا در خودم دور انداخته. سطل آشغال شدهام برای خویش. و ارتفاعات زندگیام مرا به پایین پرتاب میکنند. نظاره میکنم انسانها را که برای ادعای غربت میجنگند. دفن میکنند جسد دشمنان به ظاهر دوست را در خاکهای حاصلخیز آشنایی و درک. سربند میبندم تا همه ببینند مرا. تا به آنها یادآور شوم سربازی معصومم که بیاراده در این میدان سرپرترین تفنگ مهربانی را شلیک میکند که قبل از اینکه دست و پایش این وسط بشکند گلولهها او را روی داربستی از احساسات پوسیده برای رشد پهن میکنند. چند تانک در ذهنم، مثل مردی فرانسوی در یکی از پیادهروهای بندر آمستردام قدم میزند و به این فکر میکند که انسان چقدر منزجرکننده است؟
باید به تمام جنگهای دنیا قسم بخورم. میتوانم به تمام جنگها قسم بخورم که چه مظلومانه گستاخیم. به این خدایان عظیم و پرابهت قسم میخورم که زندگی تماما بلامانع است. آن سرباز جنگ نه به خدای مسیح و محمد و ابراهیم بلکه به خشابها قسم میخورد. به گوشش که سوت کشیده. به هرچیز سفاهتآمیز که برایش جان میدهند. که هر داو سرباز سنگینترین شرط را متحمل میشود.
فرماندههای درونم مردهاند. سربازی تنهام. بسیار تنها. با بسیاری سرباز دیگر. همگی در پستترین درجه ی نظامی. فرماندههایمان کشته شدهاند. ما ماندهایم و بیدستوری و قسم به جنگ که دشمن تا دندان مسلح است.