معکوس
760 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
ببینید
از یه جایی به بعد بحث این نیست که شما چقدر از درون فرو ریختین و حالتون خوب نیست
بحث اینه که دیگه خسته می شید از اینکه همش به خودتون نگاه می کنید و حال خوب نمی بینید
اون موقع حتی اگر خود حال بدم اذیت نکنه قطعا این خستگی اذیتتون می کنه
یکی گفت: دوستی با تو قشنگ برا من حس دوستی با مثلا صادق هدایت داره



واقعا؟
قسمتی از رمانم:
‌#اینجا_کلمات_بی_معنی_است


آزادی، بی‌تضمین ترین واژه ممکن است. جایی که همه انسان‌ها به نوعی در آن متوقف می‌شوند. میان خیالات و افسردگی‌های روزمره، شاد بودن آخرین چیزی است که می‌توان در پناهگاه آزادی یافت. در کنار صورتهای زخم خورده و خندان موجودات بی‌احساسی به اسم انسان که هر روز به درخت خوشبختی پناه میبرند برای اینکه حتی ذره‌ای هم که شده آزادی را بچشند. افرادی که از آن فرار میکنند و با داستان های خیالی خود، این وضعیت و آدمها را ضعیف‌تر نشان میدهند یا کسانی که دور از دیگران و در تاریکی و خلوت خود، لا به لای سواد و کشتارها دنبال آزادی میگردند اما آزادی جایی دور تر از دیگران و نزدیکتر از ذهن آنهاست. جایی که تو از همه چیز بگذری و کوه جنازه ها هم تو را به عقب نکشند. جایی که درون گودال جنون خودت شیرجه بزنی و روحت را از میانش بیرون بکشی. آزادی، به تنهایی به دست نمی‌آید. تو باید بی‌احساس و بی‌منطق ، پشت این جنگ کلمات پناهگاهی برای خود پیدا کنی. آزادی کوتاه است. هم اندازه باور ما. هم اندازه زمانی که نیاز داریم تا بمیریم. هم اندازه معنی کلمات وقتی که از کنار معانیشان میگذریم. آزادی یعنی کلماتِ بیمعنی!
معکوس
قسمتی از رمانم: ‌#اینجا_کلمات_بی_معنی_است آزادی، بی‌تضمین ترین واژه ممکن است. جایی که همه انسان‌ها به نوعی در آن متوقف می‌شوند. میان خیالات و افسردگی‌های روزمره، شاد بودن آخرین چیزی است که می‌توان در پناهگاه آزادی یافت. در کنار صورتهای زخم خورده و خندان…
اگر بخوام به طور خلاصه راجع به رمانم بهتون توضیح بدم:
یک شخصیت داریم
که اول آزاد نیست
بعد آزاد می‌شه
و آخرسر میفهمه چیزی که تا الان بهش دیگران می گفتن آزادی، اون مفهوم رو بهش نمی‌رسونه و انگار اشتباهه اصلا!
پس دنبال آزادی حقیقی می‌گرده



نظرات؟
قلبم پنجره ای است در روزی که باد سرد می وزد. لای این پنجره باز مانده و سوز جولان می دهد. می شود پنجره را ببندی؟
Forwarded from توییتر فارسی
‏آقای العبدی یکی از قدیمی‌ترین کتاب‌فروشهای مراکشه. هفتاد و یک سالشه، فقط کتاب دست دوم خرید و فروش می‌کنه و فرقی نمی‌کنه روز،عصر یا شب باشه؛ اون همیشه به همین شکل تو مغازه‌اش نشسته و مشغول کتاب خوندنه.

》Mostafa《

@OfficialPersianTwitter
عقل خیلیا تو این جریانات به چشمشون که هیچی
به گوششونه
Naghme Hasti
Banan
من می‌خواهم خودم باشم
البته اگر خودم بخواهد
یه جا که بشه خوند
یه جا که بشه رقصید
یه جا که ماه روی ساحلش می‌خندید
یه جا که فاصله نباشه اسمش تقدیر و
هرچقدر دور شی ازم من بهت نزدیک تر
شم و تو نزدیک
مثل دو تا آینه جلوی هم
من خودمو از تو
تو خودتو از من
من خودمو از تو
نمی‌دیم تشخیص



دیگرد و سوال
روزگار ما قطعه های گمشده ی ما بود
ما خودمان را با روزگارهای زیاد بزرگ کردیم
ما پخش بودیم
متواضع دربرابر خودمان
ما حتی به دیدگاه اصلیمان کم لطفی می کردیم
و آن چیزی جز معنایی برای زندگی نبود
هدفمان چیست؟
دنبال چه می گردیم؟
هزار سوال بی پاسخ ماند تا غذایی هضم کنیم
و ما در تب و تاب بی قید و بندی قرار نگرفتیم
اما حسرت داشتیم
گاهی حسرت ازادی گاهی محدودیت
و ما همینقدر انتزاعی هستیم
ما پشت سنگر جنسیت خودمون رو مخفی می کنیم درحالی که ما یادمون رفته که انسانیم
توئیت جدید #علی_سورنا درباره اعدام در ایران

🌋@Rap_FarsNewz | رپ فارس نیوز🧡
ما نمیتونیم برای دیگران معجزه کنیم
ولی میتونیم معجزه وار دوستشون داشته باشیم
#دیگرد :

" تو زندگی‌ای که هر لحظه مرگ توی اتاق و پیش چشم پرسه میزنه ، ترس از مردن شبیه یک شوخی درجه چنده "
نه شب ظلمت رفت نه اومده صبح امید
غروب جمعه بودیم
با حال خراب
Forwarded from Տᗅℌℛᗅᗅ
من و تیر چراغ برق
دردمان یکیست
شب ک می‌شود
سرمان تاریک
دلمان پرنور
صبح ک می‌شود
سرمان سنگین
دلمان خاموش ...
👩‍🦯👩‍🦯
خیال بافی ات بد نیست
خیال کن که خواهی رفت
همین که رفتی و مردم
تلاش کن که برگردی
و در کمال خونسردی
مرا به خاک بسپاری


حسین صفا


فقط میتونم بگم شاهکاررررررررر