من هرروز به خود دروغ گفته ام. هر روزم خودم را بخاطر استقامتم دربرابر سختی های درونی ستایش کردم. هر روز خودم را بیابانی بدون خار دانستم. هر شب هرگاه بغضم می گرفت میگفتم حتما سرماخورده ام و گلویم درد می کند و می رفتم پیاز خرد می کردم تا بگویم حتما اشک هایم به این علت است. هر حالت چطور است را خوبم گفته ام. هر روز خندیدم و گفتم این ها هم سختی هایی است که روزی تمام می شود. اما انگار من دست پرورده ی این دروغ های شیرینم.
پر از لبخند
پر از حس خوب
رو به خالی شدن
رو به تخریب
با سنگ نمای دروغ
پر از لبخند
پر از حس خوب
رو به خالی شدن
رو به تخریب
با سنگ نمای دروغ
Forwarded from زندانی سلول ۸۶۳۸- (𝑶𝒗𝒆𝒓𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒆𝒓)
من به تنهایی معتاد بودم
اگر هرروز کمی با خودم خَلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیفتر میشدم، چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاَش شده بودم، تاریکیِ داخل اتاق، برایم مثل نورِ آفتاب بود.
چارلز بوکوفسکی
اگر هرروز کمی با خودم خَلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیفتر میشدم، چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاَش شده بودم، تاریکیِ داخل اتاق، برایم مثل نورِ آفتاب بود.
چارلز بوکوفسکی
ببینید
از یه جایی به بعد بحث این نیست که شما چقدر از درون فرو ریختین و حالتون خوب نیست
بحث اینه که دیگه خسته می شید از اینکه همش به خودتون نگاه می کنید و حال خوب نمی بینید
اون موقع حتی اگر خود حال بدم اذیت نکنه قطعا این خستگی اذیتتون می کنه
از یه جایی به بعد بحث این نیست که شما چقدر از درون فرو ریختین و حالتون خوب نیست
بحث اینه که دیگه خسته می شید از اینکه همش به خودتون نگاه می کنید و حال خوب نمی بینید
اون موقع حتی اگر خود حال بدم اذیت نکنه قطعا این خستگی اذیتتون می کنه
یکی گفت: دوستی با تو قشنگ برا من حس دوستی با مثلا صادق هدایت داره
واقعا؟
واقعا؟
قسمتی از رمانم:
#اینجا_کلمات_بی_معنی_است
آزادی، بیتضمین ترین واژه ممکن است. جایی که همه انسانها به نوعی در آن متوقف میشوند. میان خیالات و افسردگیهای روزمره، شاد بودن آخرین چیزی است که میتوان در پناهگاه آزادی یافت. در کنار صورتهای زخم خورده و خندان موجودات بیاحساسی به اسم انسان که هر روز به درخت خوشبختی پناه میبرند برای اینکه حتی ذرهای هم که شده آزادی را بچشند. افرادی که از آن فرار میکنند و با داستان های خیالی خود، این وضعیت و آدمها را ضعیفتر نشان میدهند یا کسانی که دور از دیگران و در تاریکی و خلوت خود، لا به لای سواد و کشتارها دنبال آزادی میگردند اما آزادی جایی دور تر از دیگران و نزدیکتر از ذهن آنهاست. جایی که تو از همه چیز بگذری و کوه جنازه ها هم تو را به عقب نکشند. جایی که درون گودال جنون خودت شیرجه بزنی و روحت را از میانش بیرون بکشی. آزادی، به تنهایی به دست نمیآید. تو باید بیاحساس و بیمنطق ، پشت این جنگ کلمات پناهگاهی برای خود پیدا کنی. آزادی کوتاه است. هم اندازه باور ما. هم اندازه زمانی که نیاز داریم تا بمیریم. هم اندازه معنی کلمات وقتی که از کنار معانیشان میگذریم. آزادی یعنی کلماتِ بیمعنی!
#اینجا_کلمات_بی_معنی_است
آزادی، بیتضمین ترین واژه ممکن است. جایی که همه انسانها به نوعی در آن متوقف میشوند. میان خیالات و افسردگیهای روزمره، شاد بودن آخرین چیزی است که میتوان در پناهگاه آزادی یافت. در کنار صورتهای زخم خورده و خندان موجودات بیاحساسی به اسم انسان که هر روز به درخت خوشبختی پناه میبرند برای اینکه حتی ذرهای هم که شده آزادی را بچشند. افرادی که از آن فرار میکنند و با داستان های خیالی خود، این وضعیت و آدمها را ضعیفتر نشان میدهند یا کسانی که دور از دیگران و در تاریکی و خلوت خود، لا به لای سواد و کشتارها دنبال آزادی میگردند اما آزادی جایی دور تر از دیگران و نزدیکتر از ذهن آنهاست. جایی که تو از همه چیز بگذری و کوه جنازه ها هم تو را به عقب نکشند. جایی که درون گودال جنون خودت شیرجه بزنی و روحت را از میانش بیرون بکشی. آزادی، به تنهایی به دست نمیآید. تو باید بیاحساس و بیمنطق ، پشت این جنگ کلمات پناهگاهی برای خود پیدا کنی. آزادی کوتاه است. هم اندازه باور ما. هم اندازه زمانی که نیاز داریم تا بمیریم. هم اندازه معنی کلمات وقتی که از کنار معانیشان میگذریم. آزادی یعنی کلماتِ بیمعنی!
معکوس
قسمتی از رمانم: #اینجا_کلمات_بی_معنی_است آزادی، بیتضمین ترین واژه ممکن است. جایی که همه انسانها به نوعی در آن متوقف میشوند. میان خیالات و افسردگیهای روزمره، شاد بودن آخرین چیزی است که میتوان در پناهگاه آزادی یافت. در کنار صورتهای زخم خورده و خندان…
اگر بخوام به طور خلاصه راجع به رمانم بهتون توضیح بدم:
یک شخصیت داریم
که اول آزاد نیست
بعد آزاد میشه
و آخرسر میفهمه چیزی که تا الان بهش دیگران می گفتن آزادی، اون مفهوم رو بهش نمیرسونه و انگار اشتباهه اصلا!
پس دنبال آزادی حقیقی میگرده
نظرات؟
یک شخصیت داریم
که اول آزاد نیست
بعد آزاد میشه
و آخرسر میفهمه چیزی که تا الان بهش دیگران می گفتن آزادی، اون مفهوم رو بهش نمیرسونه و انگار اشتباهه اصلا!
پس دنبال آزادی حقیقی میگرده
نظرات؟
قلبم پنجره ای است در روزی که باد سرد می وزد. لای این پنجره باز مانده و سوز جولان می دهد. می شود پنجره را ببندی؟
Forwarded from توییتر فارسی
آقای العبدی یکی از قدیمیترین کتابفروشهای مراکشه. هفتاد و یک سالشه، فقط کتاب دست دوم خرید و فروش میکنه و فرقی نمیکنه روز،عصر یا شب باشه؛ اون همیشه به همین شکل تو مغازهاش نشسته و مشغول کتاب خوندنه.
》Mostafa《
@OfficialPersianTwitter
》Mostafa《
@OfficialPersianTwitter
یه جا که بشه خوند
یه جا که بشه رقصید
یه جا که ماه روی ساحلش میخندید
یه جا که فاصله نباشه اسمش تقدیر و
هرچقدر دور شی ازم من بهت نزدیک تر
شم و تو نزدیک
مثل دو تا آینه جلوی هم
من خودمو از تو
تو خودتو از من
من خودمو از تو
نمیدیم تشخیص
دیگرد و سوال
یه جا که بشه رقصید
یه جا که ماه روی ساحلش میخندید
یه جا که فاصله نباشه اسمش تقدیر و
هرچقدر دور شی ازم من بهت نزدیک تر
شم و تو نزدیک
مثل دو تا آینه جلوی هم
من خودمو از تو
تو خودتو از من
من خودمو از تو
نمیدیم تشخیص
دیگرد و سوال
روزگار ما قطعه های گمشده ی ما بود
ما خودمان را با روزگارهای زیاد بزرگ کردیم
ما پخش بودیم
متواضع دربرابر خودمان
ما حتی به دیدگاه اصلیمان کم لطفی می کردیم
و آن چیزی جز معنایی برای زندگی نبود
هدفمان چیست؟
دنبال چه می گردیم؟
هزار سوال بی پاسخ ماند تا غذایی هضم کنیم
و ما در تب و تاب بی قید و بندی قرار نگرفتیم
اما حسرت داشتیم
گاهی حسرت ازادی گاهی محدودیت
و ما همینقدر انتزاعی هستیم
ما خودمان را با روزگارهای زیاد بزرگ کردیم
ما پخش بودیم
متواضع دربرابر خودمان
ما حتی به دیدگاه اصلیمان کم لطفی می کردیم
و آن چیزی جز معنایی برای زندگی نبود
هدفمان چیست؟
دنبال چه می گردیم؟
هزار سوال بی پاسخ ماند تا غذایی هضم کنیم
و ما در تب و تاب بی قید و بندی قرار نگرفتیم
اما حسرت داشتیم
گاهی حسرت ازادی گاهی محدودیت
و ما همینقدر انتزاعی هستیم
ما پشت سنگر جنسیت خودمون رو مخفی می کنیم درحالی که ما یادمون رفته که انسانیم
Forwarded from RapFarsNewz | رپفارس نیوز