بنویسید
امیدوارترین بودیم
آن هنگام که تنهایمان
آغشتهی زخم و درد بود
-حسین عربی
امیدوارترین بودیم
آن هنگام که تنهایمان
آغشتهی زخم و درد بود
-حسین عربی
انگار باید مدت زیادی میگذشت تا بفهمم درد و خنده هیچ ارتباطی با هم ندارند
ممکن است با هم یا بدون هم بر سرمان خراب شوند
ممکن است با هم یا بدون هم بر سرمان خراب شوند
Forwarded from زندانی سلول ۸۶۳۸- (𝑶𝒗𝒆𝒓𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒆𝒓)
دلم گرفته و روی شانه های خودم گریه میکنم.
معین دهاز
معین دهاز
خب اصلا انسان بودن یعنی درد داشتن
مگه میشه کسی تو این دنیا دردی نداشته باشه؟
نمی شه که هممون با هم درد داشته باشیم و هممون با هم لقب هایی مثل دل گرفته و غمگین و حال درونی بد رو یدک بکشیم
این بد بودن قسمتی از وجود ماست
من به جواب حالم خوب نیست اعتماد زیادی ندارم!
مگه میشه کسی تو این دنیا دردی نداشته باشه؟
نمی شه که هممون با هم درد داشته باشیم و هممون با هم لقب هایی مثل دل گرفته و غمگین و حال درونی بد رو یدک بکشیم
این بد بودن قسمتی از وجود ماست
من به جواب حالم خوب نیست اعتماد زیادی ندارم!
#ننوشته
از نوای باران و تشبیهات و استعارات خستهام. از وصف بوی سبز و نویسندگان مسخ قطرات خوشبو بیزارم.
پرندهای هستم که لانهاش فروریخته، جوجهاش خیس و گرسنه است و بیقرار، از عطسههای آسمان میگریزد. دلم کویری است که با ریزش باران اهمیتی به ظاهر خوشطراوت جدیدش نمیدهد و دلش برای خودش تنگ شده. و انسانها باران من هستند. گاهی به شکل سیل، گاهی به لطافت بهار. هر وقت که بر من باریدهاند عطری بلند شده و دلم خواسته که گرد و خاکم را بتکانم و بلند شوم اما بارانها ردی میگذارند و میروند. و من همچنان بیابانم. همچنان گنجشکی در پی غذا.
از نوای باران و تشبیهات و استعارات خستهام. از وصف بوی سبز و نویسندگان مسخ قطرات خوشبو بیزارم.
پرندهای هستم که لانهاش فروریخته، جوجهاش خیس و گرسنه است و بیقرار، از عطسههای آسمان میگریزد. دلم کویری است که با ریزش باران اهمیتی به ظاهر خوشطراوت جدیدش نمیدهد و دلش برای خودش تنگ شده. و انسانها باران من هستند. گاهی به شکل سیل، گاهی به لطافت بهار. هر وقت که بر من باریدهاند عطری بلند شده و دلم خواسته که گرد و خاکم را بتکانم و بلند شوم اما بارانها ردی میگذارند و میروند. و من همچنان بیابانم. همچنان گنجشکی در پی غذا.
نفسم با تپش پنجره ی خیس دوید
بوی گِل را نشنید هیچکسی
قدمم با قدم خاک زمین بال گرفت
دست سردم به تقاضای زمین نالان است
من نبوسیدمت امروز دگر
تو بگو چتر خدا روی سرت هست عزیز؟
چون که اینجا که منم سقف زمین محزون است
بغض من چنگ زده دامن این ابر وسیع
تا فراموش کنم چشم، دگر دریا نیست
آرش!
بوی گِل را نشنید هیچکسی
قدمم با قدم خاک زمین بال گرفت
دست سردم به تقاضای زمین نالان است
من نبوسیدمت امروز دگر
تو بگو چتر خدا روی سرت هست عزیز؟
چون که اینجا که منم سقف زمین محزون است
بغض من چنگ زده دامن این ابر وسیع
تا فراموش کنم چشم، دگر دریا نیست
آرش!
سکوت جویدنی است
مزه مزه می شود
آرام آرام قورت می دهیم
وقتی که دیگر دهانمان پر از سکوت نبود
حرف می خوریم
حرف می شنویم
تا دوباره محتاج سکوتی در دهانمان شویم
مزه مزه می شود
آرام آرام قورت می دهیم
وقتی که دیگر دهانمان پر از سکوت نبود
حرف می خوریم
حرف می شنویم
تا دوباره محتاج سکوتی در دهانمان شویم
تو یه جایی میخوای که خیابونش پر رقصن
من نقش رقصو میخوام حک کنیم رو تن خیابون
دیگرد
من نقش رقصو میخوام حک کنیم رو تن خیابون
دیگرد
ما پر از همیم
هرزگاهی همدیگر را کم می آوریم اما خب دلیل نمی شود که این واقعیت نداشته باشد
درد تو را فریاد میزنم
و راستش را بخواهی
هروقت که ناگهانی اشک میریزم میفهمم که این اشک تو بود که از چشم من آمده
هرزگاهی همدیگر را کم می آوریم اما خب دلیل نمی شود که این واقعیت نداشته باشد
درد تو را فریاد میزنم
و راستش را بخواهی
هروقت که ناگهانی اشک میریزم میفهمم که این اشک تو بود که از چشم من آمده
من هرروز به خود دروغ گفته ام. هر روزم خودم را بخاطر استقامتم دربرابر سختی های درونی ستایش کردم. هر روز خودم را بیابانی بدون خار دانستم. هر شب هرگاه بغضم می گرفت میگفتم حتما سرماخورده ام و گلویم درد می کند و می رفتم پیاز خرد می کردم تا بگویم حتما اشک هایم به این علت است. هر حالت چطور است را خوبم گفته ام. هر روز خندیدم و گفتم این ها هم سختی هایی است که روزی تمام می شود. اما انگار من دست پرورده ی این دروغ های شیرینم.
پر از لبخند
پر از حس خوب
رو به خالی شدن
رو به تخریب
با سنگ نمای دروغ
پر از لبخند
پر از حس خوب
رو به خالی شدن
رو به تخریب
با سنگ نمای دروغ
Forwarded from زندانی سلول ۸۶۳۸- (𝑶𝒗𝒆𝒓𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒆𝒓)
من به تنهایی معتاد بودم
اگر هرروز کمی با خودم خَلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیفتر میشدم، چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاَش شده بودم، تاریکیِ داخل اتاق، برایم مثل نورِ آفتاب بود.
چارلز بوکوفسکی
اگر هرروز کمی با خودم خَلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیفتر میشدم، چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاَش شده بودم، تاریکیِ داخل اتاق، برایم مثل نورِ آفتاب بود.
چارلز بوکوفسکی
ببینید
از یه جایی به بعد بحث این نیست که شما چقدر از درون فرو ریختین و حالتون خوب نیست
بحث اینه که دیگه خسته می شید از اینکه همش به خودتون نگاه می کنید و حال خوب نمی بینید
اون موقع حتی اگر خود حال بدم اذیت نکنه قطعا این خستگی اذیتتون می کنه
از یه جایی به بعد بحث این نیست که شما چقدر از درون فرو ریختین و حالتون خوب نیست
بحث اینه که دیگه خسته می شید از اینکه همش به خودتون نگاه می کنید و حال خوب نمی بینید
اون موقع حتی اگر خود حال بدم اذیت نکنه قطعا این خستگی اذیتتون می کنه
یکی گفت: دوستی با تو قشنگ برا من حس دوستی با مثلا صادق هدایت داره
واقعا؟
واقعا؟