حقیقت مستی🥃
سکوی تو سری خورده پشت پارک کوچه از همیشه خزان تر بود. هنوز هم تلو تلو های دیشب را ترک نکرده و سرگیجه اش را روی سنگ فرش های کف خیابان می ریخت. دیشب را خاطرم هست. دلش میخواست بوی گند الکل دهانش رت روی لاغری اندام من بریزد. داد می کشید و از لیوان ها و پیک های بعدی کمک می خواست. ته شلوغی ها، کنار پنجره ایستاده بودم و باران با صدای ناودان و خیابان های غبارآلود شهر میبارید. سر و صداها توی آینه روبرویم می پیچدند و دوبرابر می شدند و دود سیگار، گریه ام را از رقص نور سالن اصلی قایم می کرد. هنوز روی سکو نشسته بودم و منتظر آمدنش بودم. دیشب، وقتی اعترافات را همراه شام بالا می آورد و اشک می ریخت این من بودم که حال خوشی نداشتم. آدمی یک گفتگو است و من باید با او، که قسمتی از خود من بود گفتگو می کردم. حالا دیگر نیست! روزی که میگفت از شدت برق چشمانت مست می شوم را بخاطر دارم. اما هیچگاه نمیدانستم با مست شدن تا این حد نفرت انگیز خواهد شد. البته، تا این حد راستگو! لیوان خورد شده دیشب، در سایه های زیبای اتاق مهتاب و بغض مرا بغل گرفته بود و حالا حتی قوطی شیرکاکائو و کیکی که دست من است مرا میترساند. دیگر از هر مایعی میترسم. از هرچیزی که آدم ها را به حرف دربیاورد می ترسم. از حقیقت، خیانت و شهوت می ترسم. آمد! عذرخواهی هایش مثل با لبخند به من پلک می زدند و من را می پراندند اما دکمه های قلبم دیگر باز نمی شد. سلامم را خوردم. فهمیدن حالش را خوردم. راه رفتن و آغوشش را خوردم. وجودش را در کنارم خوردم و به ازای تمام قطرات الکی که خورد، اشک هایم را خوردم.
#ننوشته
سکوی تو سری خورده پشت پارک کوچه از همیشه خزان تر بود. هنوز هم تلو تلو های دیشب را ترک نکرده و سرگیجه اش را روی سنگ فرش های کف خیابان می ریخت. دیشب را خاطرم هست. دلش میخواست بوی گند الکل دهانش رت روی لاغری اندام من بریزد. داد می کشید و از لیوان ها و پیک های بعدی کمک می خواست. ته شلوغی ها، کنار پنجره ایستاده بودم و باران با صدای ناودان و خیابان های غبارآلود شهر میبارید. سر و صداها توی آینه روبرویم می پیچدند و دوبرابر می شدند و دود سیگار، گریه ام را از رقص نور سالن اصلی قایم می کرد. هنوز روی سکو نشسته بودم و منتظر آمدنش بودم. دیشب، وقتی اعترافات را همراه شام بالا می آورد و اشک می ریخت این من بودم که حال خوشی نداشتم. آدمی یک گفتگو است و من باید با او، که قسمتی از خود من بود گفتگو می کردم. حالا دیگر نیست! روزی که میگفت از شدت برق چشمانت مست می شوم را بخاطر دارم. اما هیچگاه نمیدانستم با مست شدن تا این حد نفرت انگیز خواهد شد. البته، تا این حد راستگو! لیوان خورد شده دیشب، در سایه های زیبای اتاق مهتاب و بغض مرا بغل گرفته بود و حالا حتی قوطی شیرکاکائو و کیکی که دست من است مرا میترساند. دیگر از هر مایعی میترسم. از هرچیزی که آدم ها را به حرف دربیاورد می ترسم. از حقیقت، خیانت و شهوت می ترسم. آمد! عذرخواهی هایش مثل با لبخند به من پلک می زدند و من را می پراندند اما دکمه های قلبم دیگر باز نمی شد. سلامم را خوردم. فهمیدن حالش را خوردم. راه رفتن و آغوشش را خوردم. وجودش را در کنارم خوردم و به ازای تمام قطرات الکی که خورد، اشک هایم را خوردم.
#ننوشته
Forwarded from 「INFP . ENFP」
Forwarded from 「INFP . ENFP」
اگر از من بپرسند چگونه غمهایت را
اینطور غمناک دوست داری ؟!
جواب قانع کننده ای برایشان نخواهم داشت.
اما شما بدانید ،این احساسات تماما از انسان هایی که روزی بسیار دردناک و فاجعه آور دوستشان داشته ام ،
برایم به جا
مانده اند .
اینطور غمناک دوست داری ؟!
جواب قانع کننده ای برایشان نخواهم داشت.
اما شما بدانید ،این احساسات تماما از انسان هایی که روزی بسیار دردناک و فاجعه آور دوستشان داشته ام ،
برایم به جا
مانده اند .
ﭘﺪﺭ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ می گفت: ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ، ﺍﯾﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺭﻭ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺩﺍﺭﻩ نمی کنه؛ ﻟﺬﺍ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﮑﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺍﺯ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﮐﻤﮏ ﺑﺨﻮﺍﯼ!
📕 ﺑﺎﻓﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﺞ
ﻣﺤﻤﺪ ﺍﻓﻐﺎﻧﯽ
📕 ﺑﺎﻓﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﺞ
ﻣﺤﻤﺪ ﺍﻓﻐﺎﻧﯽ
گاهی اوقات فکر می کنم من فقط یه آدم مغرورم. مغروری که تو مهربونیای خفته بقیه دست و پا می زنه و خودش رو بزرگتر از دیگران و خودش می دونه و قضاوت های توی دلش که هيچوقت اونارو به زبون نمیاره داره اونو بزرگ جلوه می ده در حالی که فقط یه آدم گمشده تو دنیای خودشه. لای کلمه های نوشته های مسخرش میلوله تا شاید به خودش افتخار کنه که حداقل اینا مهر تایید بزرگ شدنشه اما در اصل تو بچگیه آسیب دیده خودش گیر کرده و داره اطرافشو برای اینکه بزرگ جلوه بده تو سرش می زنه.
گاهی وقتا فکر می کنم
شاید من فقط یه مغرور منزویم
نه بیشتر!
#ننوشته
گاهی وقتا فکر می کنم
شاید من فقط یه مغرور منزویم
نه بیشتر!
#ننوشته
آدم ها هیزم تفکرات و دیالوگ های اطرافشون شدن
و از همه خنده دار تر اینه که فکر میکنن این دیالوگ هایی که با یه کم فکر کردن سطحی تو ذهن خودشون چپونده شده نتیجه سال ها و مدت ها درد گ رنج ذهنیه که کشیدن ولی کاملا غلطه
این چیزا شاید برای اونا عمقی باشه
ولی یکی از سطحی ترین و خنده دار ترین اتفاقای دنیاست
خلاصه که هیزم دیالوگ های اطرافتون نباشید
ببینید خود واقعیتون دارید بر اساس همینا ساخته می شید یا دارید دور می شید.
#ننوشته
و از همه خنده دار تر اینه که فکر میکنن این دیالوگ هایی که با یه کم فکر کردن سطحی تو ذهن خودشون چپونده شده نتیجه سال ها و مدت ها درد گ رنج ذهنیه که کشیدن ولی کاملا غلطه
این چیزا شاید برای اونا عمقی باشه
ولی یکی از سطحی ترین و خنده دار ترین اتفاقای دنیاست
خلاصه که هیزم دیالوگ های اطرافتون نباشید
ببینید خود واقعیتون دارید بر اساس همینا ساخته می شید یا دارید دور می شید.
#ننوشته
مدت ها می شد که از بغض فقط معنی اش در ذهنم مانده بود و هیچ چیز مرا وادار به این خفگی نمی کرد. یا بیابانی بودم که هیچکس حتی اشک هایم را به آن راه نمی دادم یا دریایی بودم که پشت لبخند های واقعی قایم باشک بازی می کند. توفیری ندارد که کدام بود؛ بغص نبود. یادم آمد. میان دریای کلماتم غرق بودم. میان حرف های نگفته و گفته هایی که فکر می کردم چقدر مرا متفاوت کرده. میان دوستانم. اما من این نبودم. من جریان ناپاک یک غرور غیر منطقی بودم و هستم که حتی به خودش و تنهاییش رحم نمی کرده. شاید باید خودم را لا به لای قرص های قلب دیگران بیابم. تکه پاره هایم روحم آن چنان دور از دسترس اند که مغزم گله می کند که چرا مرا با این همه دنیای منطق تنها گذاشته ای. نمی دانم کدام سکوت وصف حال من است اما زندگی درست مثل تنهایی است. آن چنان ریشه اش را در دل محکم می کند که هر چه با محبت دیگران خاک روحم را می کنم به خودم نمی رسم.
هوای این حبس نفس گیر است.
#ننوشته
هوای این حبس نفس گیر است.
#ننوشته
تعریف بیگانه آلبر کامو رو زیاد شنیده بودم
ولی وقتی خط اول رو خوندم فهمیدم چه شاهکاریه
همون خط اول مستقیم میگه: مادرم امروز مرد. نمی دانم. شاید هم دیروز بود.
یعنی همین یه خط برای تو کافیه که بدونی تا آخر داستان با چه شخصیتی و چه دنیای داستانی سر و کار داری
این یعنی شاهکار....
ولی وقتی خط اول رو خوندم فهمیدم چه شاهکاریه
همون خط اول مستقیم میگه: مادرم امروز مرد. نمی دانم. شاید هم دیروز بود.
یعنی همین یه خط برای تو کافیه که بدونی تا آخر داستان با چه شخصیتی و چه دنیای داستانی سر و کار داری
این یعنی شاهکار....
ادبیات بهترین بازیچهای است که بشر اختراع کرده است تا مردم را مسخره کند.
صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز
صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز