Forwarded from انسداد استخوانهای عاصی.
بعدا غصه بخور، الان باید درستش کنی.
به نظرم «هنر جنوب» زیباترین تناقض دنیاست.
تو داستانها و موسیقیش
جنوب همیشه یک چیز رو داشته
که شما هیچوقت نمیتونی تشخیص بدی که شاده یا غمگین
همزمان حجم زیادی از شادی و غم باهم یکجا جمع میشن
و این بینظیره
این تا ابد بینظیره
تو داستانها و موسیقیش
جنوب همیشه یک چیز رو داشته
که شما هیچوقت نمیتونی تشخیص بدی که شاده یا غمگین
همزمان حجم زیادی از شادی و غم باهم یکجا جمع میشن
و این بینظیره
این تا ابد بینظیره
آنقدر که حرف عشق بینشان پخش و پلاست، عاشق نبودهاند.
بلکه آنها خمارها و یا دردمندانی عاجز، در پی لقمه نانی دربلندای اروج، برای کمی حس متفاوت از روزمرگیها هستند.
آنقدر که عشق بیریا و یکدست است، همانقدر غلو میکنند و جامه میدرند که عشق را جادو جلوه دهند.
آنها هیچ نمیفهمند. من هم همینطور. اما چنین رجزخوانی برای دیگر احساسات انسانی را هم نمیتوانم تحمل کنم. انگار همه هیچ و هیچِ عشق، همه چیز.
بلکه آنها خمارها و یا دردمندانی عاجز، در پی لقمه نانی دربلندای اروج، برای کمی حس متفاوت از روزمرگیها هستند.
آنقدر که عشق بیریا و یکدست است، همانقدر غلو میکنند و جامه میدرند که عشق را جادو جلوه دهند.
آنها هیچ نمیفهمند. من هم همینطور. اما چنین رجزخوانی برای دیگر احساسات انسانی را هم نمیتوانم تحمل کنم. انگار همه هیچ و هیچِ عشق، همه چیز.
همیشه چیزی در وجود فلسفه هست که مرا به فکر نکردن وا میداشته. همیشه چیزی درون مقصد بوده که من جای دویدن قدم زدم و گاهی گوشهای برای صرف چای نشستهام. همیشه آنقدر دستهای تلوتلوخور هنگام صحبت داشتهاند که برایم سوال پیش آمده چرا هنوز حرف میزنند. همیشه بوته ی خار آنقدر زیبا بوده که گل را فراموش کنم. همیشه آنقدر کور بودهام که ترس را نفهمم. همیشه کشتزاری از خوید بودهام و نانی سر سفرهام نرسیده. چه میدانم. حتی ساعت من نصفه کار میکند. چرتم پاره میشود. و در امتداد چرتهای پاره زندگی میکنم.