#ننوشته
موزه ی بازار
تهران نارنجی است. لااقل آنجا که برای لولیدن نیست را نارنجی کردهاند؛ بازار را. هر قدر هم دستان سیاه با آت و آشغالهای فروشی پرش کنند، اینجا باز هم نارنجی است. از خیابانهای پرترردد و کتابهای زرد آرام قدم زدم تا رسیدم به روزنامههای زردتر. به در و دیوار مغازهها. جایی که لباس تن کنند و زنده بمانند. هیچ چروکی به چشم نمیآید. خستگیها با قهوه و کافههای سیاه و پرافاده در نمیرود. سخت میشود فهمید تهران واقعی کدام است و تهرانی واقعی کدام. در پس تمام اینها، در انتها بنبستی له و لورده، کم اهمیتترین غرفه را یافتم. آنجا که نه کهنه سرباز جوشکار عظیمت کرده نه پیرمردی فرتوت دلش را با سیگارهای خاک خورده میفروشد. «موزه ی بازار» جایی که حتی میترسیدم وجود داشته باشد. جایی که بر خلاف موزههای مغرور ایران هنوز بوی کار میدهد. از همه جا نارنجیتر؛ نارنجی رنگ پریده. درست مثل مدیرش. حس میکنم اینجا، جایی که هیچ گاری پرسه نمیزند یا تشنجی برای پول نمیکنند جای آدمهایی است که از خودشان هیچ نمیدانند. جای آنهایی که پدر و مادرشان به آنها گفتهاند سر کارت برو در کنارش هنرت را هم ادامه بده. چه همزادپنداری غریبانهای بین آنجا و من شکل گرفت. بین تنهاییهایمان. بین در و دیوارهایمان. انگار پشت تمام آن عکسهای لوچ قدیمی و آینه کاریهایش هنوز روغن موتور میچکد. از دستان قلبش هنوز آچار نیفتاده و کدام خالق؟کدام هنرمند توان آن را دارد که او را از دل بازار بیرون بکشد و بگوید برو موزهای حقیقی شو؟
آن مکان جای پرسه عشاق هنر، معهذا جای سبعیت کارگران نیز نبود. هرچه میگشتم جایی برای خودم باز کنم پیدا نمیشد. هرچه میگشتم موزه را در ویرانهای به اسم تهران درست و به جا تصور کنم نشدنی بود. به شکلی آمرانه من و موزه آن وسط خراب شده بودیم. او میان مغازهها و من میان انسانها. حتی مساعی سازندهاش برای دور نگه داشتن یک آبروریزی آشنا به اسم موزه از دید بازاریها، چیزی از او کم نمیکرد. او همان جذامی بزک شده بود که باید خویشتن را تحمل میکرد.
چشمانم هر لحظه از نگاه کردن در چشمان موزه بیشتر خجل میشد. ما سراپا پرنیاز بودیم به اینکه یکی ما را از میان دست و پای نارنجی تهران بردارد و بیاندازد وسط آنهایی که سبز شدهاند. حداقل کاش کسی نمیدانست آنجا موزه است. کاش خرابش میکردند. خاموشش میکردند. کاش هیچگاه غریبیاش را هنگام رفتن نمیبوسیدم.
موزه ی بازار
تهران نارنجی است. لااقل آنجا که برای لولیدن نیست را نارنجی کردهاند؛ بازار را. هر قدر هم دستان سیاه با آت و آشغالهای فروشی پرش کنند، اینجا باز هم نارنجی است. از خیابانهای پرترردد و کتابهای زرد آرام قدم زدم تا رسیدم به روزنامههای زردتر. به در و دیوار مغازهها. جایی که لباس تن کنند و زنده بمانند. هیچ چروکی به چشم نمیآید. خستگیها با قهوه و کافههای سیاه و پرافاده در نمیرود. سخت میشود فهمید تهران واقعی کدام است و تهرانی واقعی کدام. در پس تمام اینها، در انتها بنبستی له و لورده، کم اهمیتترین غرفه را یافتم. آنجا که نه کهنه سرباز جوشکار عظیمت کرده نه پیرمردی فرتوت دلش را با سیگارهای خاک خورده میفروشد. «موزه ی بازار» جایی که حتی میترسیدم وجود داشته باشد. جایی که بر خلاف موزههای مغرور ایران هنوز بوی کار میدهد. از همه جا نارنجیتر؛ نارنجی رنگ پریده. درست مثل مدیرش. حس میکنم اینجا، جایی که هیچ گاری پرسه نمیزند یا تشنجی برای پول نمیکنند جای آدمهایی است که از خودشان هیچ نمیدانند. جای آنهایی که پدر و مادرشان به آنها گفتهاند سر کارت برو در کنارش هنرت را هم ادامه بده. چه همزادپنداری غریبانهای بین آنجا و من شکل گرفت. بین تنهاییهایمان. بین در و دیوارهایمان. انگار پشت تمام آن عکسهای لوچ قدیمی و آینه کاریهایش هنوز روغن موتور میچکد. از دستان قلبش هنوز آچار نیفتاده و کدام خالق؟کدام هنرمند توان آن را دارد که او را از دل بازار بیرون بکشد و بگوید برو موزهای حقیقی شو؟
آن مکان جای پرسه عشاق هنر، معهذا جای سبعیت کارگران نیز نبود. هرچه میگشتم جایی برای خودم باز کنم پیدا نمیشد. هرچه میگشتم موزه را در ویرانهای به اسم تهران درست و به جا تصور کنم نشدنی بود. به شکلی آمرانه من و موزه آن وسط خراب شده بودیم. او میان مغازهها و من میان انسانها. حتی مساعی سازندهاش برای دور نگه داشتن یک آبروریزی آشنا به اسم موزه از دید بازاریها، چیزی از او کم نمیکرد. او همان جذامی بزک شده بود که باید خویشتن را تحمل میکرد.
چشمانم هر لحظه از نگاه کردن در چشمان موزه بیشتر خجل میشد. ما سراپا پرنیاز بودیم به اینکه یکی ما را از میان دست و پای نارنجی تهران بردارد و بیاندازد وسط آنهایی که سبز شدهاند. حداقل کاش کسی نمیدانست آنجا موزه است. کاش خرابش میکردند. خاموشش میکردند. کاش هیچگاه غریبیاش را هنگام رفتن نمیبوسیدم.
Forwarded from انسداد استخوانهای عاصی.
بعدا غصه بخور، الان باید درستش کنی.
به نظرم «هنر جنوب» زیباترین تناقض دنیاست.
تو داستانها و موسیقیش
جنوب همیشه یک چیز رو داشته
که شما هیچوقت نمیتونی تشخیص بدی که شاده یا غمگین
همزمان حجم زیادی از شادی و غم باهم یکجا جمع میشن
و این بینظیره
این تا ابد بینظیره
تو داستانها و موسیقیش
جنوب همیشه یک چیز رو داشته
که شما هیچوقت نمیتونی تشخیص بدی که شاده یا غمگین
همزمان حجم زیادی از شادی و غم باهم یکجا جمع میشن
و این بینظیره
این تا ابد بینظیره