معکوس
760 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
تنها ماندن در بیابانی بزرگ راحت‌تر است تا انزوا درمیان مردم


الکسی دو توکویل
برای من جز بغض تعریفی نبود
که امروز جز اشک اثری نیست
چه کسی گفت ترحم؟ چه کسی؟
شرم را دیدی شلاق فروخت
رحم شلاق خرید و خیانت
به جنایت خندید
زندگی را دیدی گفت: من دلالم
دربه‌در در پی بدبختی‌ها می‌گردید
تا اسارت بخرد
راستی را دیدی که گدایی می‌کرد؟
و فریب، پادشاهی می‌کرد
آه دیدی، دیدی؟
ای عفیف، به چه می‌اندیشی؟

#نصرت_رحمانی
🖋...𝒔𝒄𝒓𝒊𝒑𝒕𝒖𝒓𝒊𝒆𝒏𝒕
اسکریپ تورینت
داشتن اشتیاق شدید به نوشتن
زنانی‌ كه نگاهشان شبيه شعر است را

بايد مردانی‌ كه سر از شعر در می‌آورند

دوست بدارند! :)


#تهمینه‌_میلانی
وقتی به خودم نگاه کردم فهمیدم دستانم نازک ترین شاخه های دنیاست که قرار نیست میوه ای بدهد. وقتی به درونم نگاه کردم فهمیدم لبه هایش پوسیده. وقتی خودم را بوییدم فهمیدم طراوتی در من نمانده. و لحظه ای شک کردم
که نباید خودم را می‌دیدم یا باید باغبان را عوض میکردم...



آقای نویسنده نیستم!
از پنجره خودش را کش و قوس داد تا به آن برسد. می‌خواست امشب تمام تلاشش را بکند تا روی ماه را ببوسد. چند بار در ساعات مختلف تلاش مکرد. گاهی به ستاره‌ای تکیه داد اما باز هم نمی‌شد. آخر سر خسته شد. خودش را پرت کرد تا لبانش را به ماه برساند. با اشتیاق آن را بوسید و از آنجا به پایین پرت شد. کاش روحش می‌دید بجای ماه چراغی کوچک و سوسو زن را بوسیده...


آقای نویسنده نیستم
تنهایی من به سرش می‌زند،
تا با تنهاییِ تو به صحبت بنشیند.

نامه‌های پر تب‌ و تاب
#خورخه_لوئیس_بورخس
کوه از من شروع خواهد شد
از ته دره ای که بالا رفت
آسمان آبی اش را با من شست
از دل رنگ های دلواپس
گل شب بو چنان معطر گشت
که چنین غبطه داشت خورشیدم
هر وجب چشم هم که بالا بود
در دل عاشقی فرو می رفت
روزگارم شلخته شد آرام
در دل نظم چوب ناظم ها
و چنین دل گرفته ام امشب
که نگیرد دلی ز عاشق ها
بردهانم نهاده ام مهری
که خورد پای چوب دار امروز
بر دلم سنگ ریزه میبارد
با دو گوش پر از حروفِ سکوت


آقای نویسنده نیستم!
من به سمت خودم دست بردم
اما چیزی دستگیرم نشد
هوشنگ مرادی کرمانی آخر قصه های مجید نوشته من مثل دختر بچه ای هستم که از سهم خمیر نون خودش میزد تا با اونها ادمکای بیسکوئیتی درست کنه. یک آینه داشتم که اونو شکستم و تیکه هاشو گذاشتم روی عروسکا تا اونا برای بقیه داستانامو تعریف کنن و صدام به گوش بقیه برسه.


چی از این قشنگ تر؟
Gerye Kon
Homayoun Shajarian
روز را دوست ندارم. راستش را بخواهید توان تحمل این همه چشم باز خیره به خودم را ندارم. از آن لحظه که دیگر ستاره ای به من چشمک نزند تا وقتی که ماه آرام خداحافظش را بگوید من هم کم کم وقت غروب چشم هایم با طلوع خورشید فرا می رسد. اصلا دخل و خرجی میان افسانه گرایی احساسات شب نیست. فقط، من روز را دوست ندارم.
Forwarded from ☾︎セピデ☼︎ (Sepideh)
گاهی تشویق یک نفر به مثبت اندیشی
منفی ترین کاریه که میشه براش انجام داد!!
«مسافتی را که نویسنده برای رسیدن به انتهای داستانش باید قدم بردارد، شاعر می‌رقصد.»


|پل والری|
نه سلام گرمی
نه مکافات عمل
خوشه ای خشم شدم در دل این باغ حریص
تکه برگی که دلش خنده ی گل می خواهد
رود نهری که مرا با نفسش خام کند
تو کجایی خورشید
و چه تنها ماندم
اخرین شاخه ی باغ
که نیامد ز برش میوه و گل
ریشه ی مرگ دوید
بوسه ای کرد مرا
و تو ارام نشستی بر من
تا که بی پروا شد
و دلم زارترین شاخه ی باغ است امشب
تا که خورشید فلک باز بتابد بر من
Khatoon (Ft Banan)
Keyhan Kalhor
-ای هستی من و مستی تو افسانه‌ای غم افزا...🎴
زنده بگور


نشسته بودم که سراغم آمد. خیلی وقت بود به من سری نزده بود اما حالا؟ وسط حرف های مهمم با شخصی مهم برای آینده ام و کاری مهم؟ قبول دارم خروس بی محلی است. فقط نمی‌دانم چطور آمد و ناگهان خودش را وسط بحث جا کرد. حقیقتا کمی هم دلم برایش تنگ شده بود. انگار ناگهانی آمده تا یادم بیاورد که فراموشش نکنم. خاطراتم هم با او زنده شد. از آن تنش ها و دلگرمی ها گرفته تا آن همه زیبایی و سختی. روزهایم دست در دست او گذشته بود و مدت ها بود از او خبری نداشتم تا اینکه ناگهان سر و کله اش اینجا پیدا شد. کمی گلویم را نوازش کردم تا آرام شوم. عرقم را پاک کردم. نگذاشتم کسی بفهمد از وقتی آمده و با چشمان درشتش به من زل زده چقدر حالم دگرگون شده است. او همان بود بغضی که ناگهان آمد و برگلویم نشست. و دوباره چندوقت دیگر برمی‌خیزد. کی؟ چطور؟ نمی‌دانم. فقط امیدوارم وقت مناسبی را انتخاب کند تا اشک هایم زنده بگور نشوند.
Jib (Ft Safir & Bidad)
Quf
می شود ماند و فروریخت ز درد
میشود خنده ی گل را به تماشا ننشست
می‌شود دنیا شد
بی عدالت بشویم
شادیم تکه ی نانی است که تقسیم نشد
می‌شود محزون بود
چه کسی گفت که غم ممنوع است؟
میشود خنده ی لب را ببریم
برویم پیش خدا
گله ای پهن کنیم
درد خود را بتکانیم به هم
میشود قرمز بود
لکه خونی بشویم روی گلو
تا که انسان بشویم
چون که ادم ز ازل تنها بود