من از رفتن نمینویسم
اما با رفتنش تکه ای از من را نبرد
من رفتم و حوالی ام اوست که جامانده
اما با رفتنش تکه ای از من را نبرد
من رفتم و حوالی ام اوست که جامانده
پرچمش تنها پرچم دنیاست که نوشته هایش از زبان رسمی کشورش نیست،برای غزه و لبنان سوخت میبرند و بلوچ را برای سوخت بری دستگیر میکنند، مردمی که برای حقشان اعتراض میکنند وطن فروش هستند و میخواهند لخت شوند.
اینجا ایران است
قلب زخم خورده ی من!
اینجا ایران است
قلب زخم خورده ی من!
مثل نجوای سهتار راه میروی
محزون
زیبا
دلنشین
کاش میدانستی که چقدر سهتار را دوست دارم...
محزون
زیبا
دلنشین
کاش میدانستی که چقدر سهتار را دوست دارم...
!
فارسی حرف بزنیم
هممون با هم
و برای فارسی حرف زدن تلاش کنیم
های و گود و سو و وات و تنکیو و... رو بریزیم دور
ما ایرانی هستیم
پس فارسی حرف میزنیم!
فارسی حرف بزنیم
هممون با هم
و برای فارسی حرف زدن تلاش کنیم
های و گود و سو و وات و تنکیو و... رو بریزیم دور
ما ایرانی هستیم
پس فارسی حرف میزنیم!
تنها ماندن در بیابانی بزرگ راحتتر است تا انزوا درمیان مردم
الکسی دو توکویل
الکسی دو توکویل
چه کسی گفت ترحم؟ چه کسی؟
شرم را دیدی شلاق فروخت
رحم شلاق خرید و خیانت
به جنایت خندید
زندگی را دیدی گفت: من دلالم
دربهدر در پی بدبختیها میگردید
تا اسارت بخرد
راستی را دیدی که گدایی میکرد؟
و فریب، پادشاهی میکرد
آه دیدی، دیدی؟
ای عفیف، به چه میاندیشی؟
#نصرت_رحمانی
شرم را دیدی شلاق فروخت
رحم شلاق خرید و خیانت
به جنایت خندید
زندگی را دیدی گفت: من دلالم
دربهدر در پی بدبختیها میگردید
تا اسارت بخرد
راستی را دیدی که گدایی میکرد؟
و فریب، پادشاهی میکرد
آه دیدی، دیدی؟
ای عفیف، به چه میاندیشی؟
#نصرت_رحمانی
زنانی كه نگاهشان شبيه شعر است را
بايد مردانی كه سر از شعر در میآورند
دوست بدارند! :)
✍ #تهمینه_میلانی
بايد مردانی كه سر از شعر در میآورند
دوست بدارند! :)
✍ #تهمینه_میلانی
وقتی به خودم نگاه کردم فهمیدم دستانم نازک ترین شاخه های دنیاست که قرار نیست میوه ای بدهد. وقتی به درونم نگاه کردم فهمیدم لبه هایش پوسیده. وقتی خودم را بوییدم فهمیدم طراوتی در من نمانده. و لحظه ای شک کردم
که نباید خودم را میدیدم یا باید باغبان را عوض میکردم...
آقای نویسنده نیستم!
که نباید خودم را میدیدم یا باید باغبان را عوض میکردم...
آقای نویسنده نیستم!
از پنجره خودش را کش و قوس داد تا به آن برسد. میخواست امشب تمام تلاشش را بکند تا روی ماه را ببوسد. چند بار در ساعات مختلف تلاش مکرد. گاهی به ستارهای تکیه داد اما باز هم نمیشد. آخر سر خسته شد. خودش را پرت کرد تا لبانش را به ماه برساند. با اشتیاق آن را بوسید و از آنجا به پایین پرت شد. کاش روحش میدید بجای ماه چراغی کوچک و سوسو زن را بوسیده...
آقای نویسنده نیستم
آقای نویسنده نیستم
کوه از من شروع خواهد شد
از ته دره ای که بالا رفت
آسمان آبی اش را با من شست
از دل رنگ های دلواپس
گل شب بو چنان معطر گشت
که چنین غبطه داشت خورشیدم
هر وجب چشم هم که بالا بود
در دل عاشقی فرو می رفت
روزگارم شلخته شد آرام
در دل نظم چوب ناظم ها
و چنین دل گرفته ام امشب
که نگیرد دلی ز عاشق ها
بردهانم نهاده ام مهری
که خورد پای چوب دار امروز
بر دلم سنگ ریزه میبارد
با دو گوش پر از حروفِ سکوت
آقای نویسنده نیستم!
از ته دره ای که بالا رفت
آسمان آبی اش را با من شست
از دل رنگ های دلواپس
گل شب بو چنان معطر گشت
که چنین غبطه داشت خورشیدم
هر وجب چشم هم که بالا بود
در دل عاشقی فرو می رفت
روزگارم شلخته شد آرام
در دل نظم چوب ناظم ها
و چنین دل گرفته ام امشب
که نگیرد دلی ز عاشق ها
بردهانم نهاده ام مهری
که خورد پای چوب دار امروز
بر دلم سنگ ریزه میبارد
با دو گوش پر از حروفِ سکوت
آقای نویسنده نیستم!
هوشنگ مرادی کرمانی آخر قصه های مجید نوشته من مثل دختر بچه ای هستم که از سهم خمیر نون خودش میزد تا با اونها ادمکای بیسکوئیتی درست کنه. یک آینه داشتم که اونو شکستم و تیکه هاشو گذاشتم روی عروسکا تا اونا برای بقیه داستانامو تعریف کنن و صدام به گوش بقیه برسه.
چی از این قشنگ تر؟
چی از این قشنگ تر؟
روز را دوست ندارم. راستش را بخواهید توان تحمل این همه چشم باز خیره به خودم را ندارم. از آن لحظه که دیگر ستاره ای به من چشمک نزند تا وقتی که ماه آرام خداحافظش را بگوید من هم کم کم وقت غروب چشم هایم با طلوع خورشید فرا می رسد. اصلا دخل و خرجی میان افسانه گرایی احساسات شب نیست. فقط، من روز را دوست ندارم.
«مسافتی را که نویسنده برای رسیدن به انتهای داستانش باید قدم بردارد، شاعر میرقصد.»
|پل والری|
|پل والری|
نه سلام گرمی
نه مکافات عمل
خوشه ای خشم شدم در دل این باغ حریص
تکه برگی که دلش خنده ی گل می خواهد
رود نهری که مرا با نفسش خام کند
تو کجایی خورشید
و چه تنها ماندم
اخرین شاخه ی باغ
که نیامد ز برش میوه و گل
ریشه ی مرگ دوید
بوسه ای کرد مرا
و تو ارام نشستی بر من
تا که بی پروا شد
و دلم زارترین شاخه ی باغ است امشب
تا که خورشید فلک باز بتابد بر من
نه مکافات عمل
خوشه ای خشم شدم در دل این باغ حریص
تکه برگی که دلش خنده ی گل می خواهد
رود نهری که مرا با نفسش خام کند
تو کجایی خورشید
و چه تنها ماندم
اخرین شاخه ی باغ
که نیامد ز برش میوه و گل
ریشه ی مرگ دوید
بوسه ای کرد مرا
و تو ارام نشستی بر من
تا که بی پروا شد
و دلم زارترین شاخه ی باغ است امشب
تا که خورشید فلک باز بتابد بر من
Khatoon (Ft Banan)
Keyhan Kalhor
-ای هستی من و مستی تو افسانهای غم افزا...🎴