معکوس
760 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
Forwarded from معکوس (.Re)
یاد زمانی می افتادم که غروب‌ها را عاشقانه دوست داشت و مرا وادار به تماشا می کرد. می نشست لبه ی بلندای شهر و می گفت نمی خواهی برای خورشید دست بزنی؟ وقتی هر بار سرم را به نشانه تعجب تکان می دادم می گفت چند ساعت است که دارد در صحنه آسمان برای ما می رقصد. برای من و تو! نمی‌خواهی وقتی دارد صحنه را ترک می کند برایش دست بزنی تا روز بعد دوباره برایمان برقصد؟
تشنه ام
میشه کمی از نگاهت را در لیوان بریزی؟
« همون ریل افسانه ای!»
#بیوگرافی_من

من کیم؟

یادم است وقتی دستانم را دراز کردم تا به آسمان برسم محکم روی دستم زدند و گفتند دل های ما اهل زمینند و بس. حتی خیال می‌کردم شبانه که دیگران خوابند از روی پشت بام خانه می‌شود به آسمان رسید اما خب، قدم به آسمان نمی‌رسید.
دل خودم را شکستم و هزار تکه کردم و روی آسفالت ریختم و برای خودم ستاره های آسمانی آسفالتی با آن تکه دل‌ها درست کردم. بعد از آن شروع کردم به گشتن برای یافتن ماه، خورشید و ابر. از خورشید و ابر صرف نظر کردم چون آسمان روز مرا یاد آدم‌هایی می‌انداخت که نگذاشتند دست من به آسمان برسد. پس دغدغه‌مند بودم که ماهم را از کجا پیدا کنم. لای کدام کتاب؟ کدام نت موسیقی؟ حتی در این فکر بودم که ماه من در چشم کدام عزیز، دوست یا معشوق می‌تواند برق بزند که فهمیدم ماه به این حرف‌ها پیدا نمی‌شود. پس، سری به همان دل شکسته و آسفالت آسمان نمایم زدم که دیدم ماه میان همان ستاره‌هاست. به همین دلیل، از پربغض ترین اشک‌های من ماهی پدید آمد به شکل قلم! و با آن شروع به نوشتن کردم. آنقد نوشتم که ناگهان فهمیدم در دلم آسمانی دارم. آسمانی تیره، مملو از تنهایی و غم. اما غم هایی که از هزاران عشق و دوست برایم عزیزتر بودند و شروع کردم به نوشتن خودم. تا زمانی که برای روحم از کلمات پر زرق و برق اما بی معنی حصاری ساختم دور از نگاه و فکر آدم‌ها. و در میان کلمات سنگین و پیچیده به سادگی ‌ «معکوس» شدم.
ناگهان آسمان دستم را گرفت و مرا پیش خود برد و من
تبدیل به تاریکی بین ستاره ها شدم...
سیب های نگاهت را نَکّن
بگذار همین گونه زیبا، افتاده حال باشد
گاهی از انسان بودن بدم می آید!
و من انسان هایی که دل می شکنند را با حسرت نگاه می کنم
چون خیلی راحت می توانند برای مدتی طولانی انسان نباشند!
در سرم گلویی دارم که همیشه گرفته. حنجره اش کار نمی کند.
در سرم مدت هاست که لخته های خون راه گلو را بسته
و انگار دهان خودم گلوی خودم را خفه می کند
یادمه تابستون امسال که رفتم کردستان و کرمانشاه
وقتی از مردمش آدرس می‌پرسیدم قبل اینکه آدرس بدن میگفتن خونه خودمون هست(بدون اینکه تعارف کنن)
انقدر مهربون بودن که باور نمی کردم اینا غریبه ان

انقدر مهربونن که حتی به متجاوز های به اصطلاح هم وطن هم اجازه حضور دادن و این شیوه ی برخورد نیست.....
و من برای خودم متاسفم که کاری جز افسوس خوردن ندارم....
متاسفم
«می‌نویسم زیرا نوشتن را دوست دارم.
اگر اغراق نباشد خواهم گفت که می‌نویسم تا خودم را دوست داشته باشم.
حالا اگر نوشته‌هایم به مذاق دیگران هم خوش بیاید، چه بهتر.
شاید این علاقه‌ی به نوشتن حسی عمیق‌تر از آنچه فکر می‌کنم باشد. شاید می‌نویسم تا خودم را تأیید کنم. تا حس کنم که هستم... همین.»



مرچه رودوردا | سفرها و گلها |
همه چیز می‌تواند در خلوت و انزوا بدست آید جز شخصیت آدمی


استاندال
من از رفتن نمینویسم
اما با رفتنش تکه ای از من را نبرد
من رفتم و حوالی ام اوست که جامانده
پرچمش تنها پرچم دنیاست که نوشته هایش از زبان رسمی کشورش نیست،برای غزه و لبنان سوخت میبرند و بلوچ را برای سوخت بری دستگیر میکنند، مردمی که برای حقشان اعتراض میکنند وطن فروش هستند و میخواهند لخت شوند.
اینجا ایران است
قلب زخم خورده ی من!
مثل نجوای سه‌تار راه می‌روی
محزون
زیبا
دلنشین
کاش می‌دانستی که چقدر سه‌تار را دوست دارم...
!

فارسی حرف بزنیم
هممون با هم
و برای فارسی حرف زدن تلاش کنیم
های و گود و سو و وات و تنکیو و... رو بریزیم دور
ما ایرانی هستیم
پس فارسی حرف میزنیم!
تنها ماندن در بیابانی بزرگ راحت‌تر است تا انزوا درمیان مردم


الکسی دو توکویل
برای من جز بغض تعریفی نبود
که امروز جز اشک اثری نیست
چه کسی گفت ترحم؟ چه کسی؟
شرم را دیدی شلاق فروخت
رحم شلاق خرید و خیانت
به جنایت خندید
زندگی را دیدی گفت: من دلالم
دربه‌در در پی بدبختی‌ها می‌گردید
تا اسارت بخرد
راستی را دیدی که گدایی می‌کرد؟
و فریب، پادشاهی می‌کرد
آه دیدی، دیدی؟
ای عفیف، به چه می‌اندیشی؟

#نصرت_رحمانی
🖋...𝒔𝒄𝒓𝒊𝒑𝒕𝒖𝒓𝒊𝒆𝒏𝒕
اسکریپ تورینت
داشتن اشتیاق شدید به نوشتن
زنانی‌ كه نگاهشان شبيه شعر است را

بايد مردانی‌ كه سر از شعر در می‌آورند

دوست بدارند! :)


#تهمینه‌_میلانی
وقتی به خودم نگاه کردم فهمیدم دستانم نازک ترین شاخه های دنیاست که قرار نیست میوه ای بدهد. وقتی به درونم نگاه کردم فهمیدم لبه هایش پوسیده. وقتی خودم را بوییدم فهمیدم طراوتی در من نمانده. و لحظه ای شک کردم
که نباید خودم را می‌دیدم یا باید باغبان را عوض میکردم...



آقای نویسنده نیستم!
از پنجره خودش را کش و قوس داد تا به آن برسد. می‌خواست امشب تمام تلاشش را بکند تا روی ماه را ببوسد. چند بار در ساعات مختلف تلاش مکرد. گاهی به ستاره‌ای تکیه داد اما باز هم نمی‌شد. آخر سر خسته شد. خودش را پرت کرد تا لبانش را به ماه برساند. با اشتیاق آن را بوسید و از آنجا به پایین پرت شد. کاش روحش می‌دید بجای ماه چراغی کوچک و سوسو زن را بوسیده...


آقای نویسنده نیستم