Forwarded from زندانی سلول ۸۶۳۸- (𝑶𝒗𝒆𝒓𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒆𝒓)
ازم پرسید: چی باعث میشه یک نفر نویسنده بشه؟ گفتم: خیلی ساده ست یا حرفاتو روی کاغذ مینویسی، یا خودتو از پل پرت میکنی پایین!
چارلز بوکوفسکی
چارلز بوکوفسکی
تیغ جنس آهنه
مین جنس آهنه
بمب از آهن
سیاست جنس آهنه
آدم از آهنه
آه آدم از آهنه
اشک بریز آدم
که قلبت از آهنه
بامداد
مین جنس آهنه
بمب از آهن
سیاست جنس آهنه
آدم از آهنه
آه آدم از آهنه
اشک بریز آدم
که قلبت از آهنه
بامداد
هرزگاهی دلم میخواهد خودم را غرق در خودم بکنم. دلم میخواهد در خودم فرو بریزم و خودم را فقط خودم ببینم. گاهی دلم میخواهد دنیا دست از سرم بردارد و می فهمم برای این اتفاق باید سر خودم را ببُرم تا دیگر سری برایم نماند که دنیا اذیتم کند.
!
!
او را یادم میرود
هرزگاهی فارغ از هر چهارچوبی او را یادم می رود
ولی او هیچ گاه مرا فراموش نمی کند
پس حالا نمی دانم که این ویژگی هایی که مختص خداست را فقط خدا دارد یا انسان هایی می توانند برایمان خدا شوند
هرزگاهی فارغ از هر چهارچوبی او را یادم می رود
ولی او هیچ گاه مرا فراموش نمی کند
پس حالا نمی دانم که این ویژگی هایی که مختص خداست را فقط خدا دارد یا انسان هایی می توانند برایمان خدا شوند
Forwarded from معکوس (.Re)
یاد زمانی می افتادم که غروبها را عاشقانه دوست داشت و مرا وادار به تماشا می کرد. می نشست لبه ی بلندای شهر و می گفت نمی خواهی برای خورشید دست بزنی؟ وقتی هر بار سرم را به نشانه تعجب تکان می دادم می گفت چند ساعت است که دارد در صحنه آسمان برای ما می رقصد. برای من و تو! نمیخواهی وقتی دارد صحنه را ترک می کند برایش دست بزنی تا روز بعد دوباره برایمان برقصد؟
#بیوگرافی_من
من کیم؟
یادم است وقتی دستانم را دراز کردم تا به آسمان برسم محکم روی دستم زدند و گفتند دل های ما اهل زمینند و بس. حتی خیال میکردم شبانه که دیگران خوابند از روی پشت بام خانه میشود به آسمان رسید اما خب، قدم به آسمان نمیرسید.
دل خودم را شکستم و هزار تکه کردم و روی آسفالت ریختم و برای خودم ستاره های آسمانی آسفالتی با آن تکه دلها درست کردم. بعد از آن شروع کردم به گشتن برای یافتن ماه، خورشید و ابر. از خورشید و ابر صرف نظر کردم چون آسمان روز مرا یاد آدمهایی میانداخت که نگذاشتند دست من به آسمان برسد. پس دغدغهمند بودم که ماهم را از کجا پیدا کنم. لای کدام کتاب؟ کدام نت موسیقی؟ حتی در این فکر بودم که ماه من در چشم کدام عزیز، دوست یا معشوق میتواند برق بزند که فهمیدم ماه به این حرفها پیدا نمیشود. پس، سری به همان دل شکسته و آسفالت آسمان نمایم زدم که دیدم ماه میان همان ستارههاست. به همین دلیل، از پربغض ترین اشکهای من ماهی پدید آمد به شکل قلم! و با آن شروع به نوشتن کردم. آنقد نوشتم که ناگهان فهمیدم در دلم آسمانی دارم. آسمانی تیره، مملو از تنهایی و غم. اما غم هایی که از هزاران عشق و دوست برایم عزیزتر بودند و شروع کردم به نوشتن خودم. تا زمانی که برای روحم از کلمات پر زرق و برق اما بی معنی حصاری ساختم دور از نگاه و فکر آدمها. و در میان کلمات سنگین و پیچیده به سادگی «معکوس» شدم.
ناگهان آسمان دستم را گرفت و مرا پیش خود برد و من
تبدیل به تاریکی بین ستاره ها شدم...
من کیم؟
یادم است وقتی دستانم را دراز کردم تا به آسمان برسم محکم روی دستم زدند و گفتند دل های ما اهل زمینند و بس. حتی خیال میکردم شبانه که دیگران خوابند از روی پشت بام خانه میشود به آسمان رسید اما خب، قدم به آسمان نمیرسید.
دل خودم را شکستم و هزار تکه کردم و روی آسفالت ریختم و برای خودم ستاره های آسمانی آسفالتی با آن تکه دلها درست کردم. بعد از آن شروع کردم به گشتن برای یافتن ماه، خورشید و ابر. از خورشید و ابر صرف نظر کردم چون آسمان روز مرا یاد آدمهایی میانداخت که نگذاشتند دست من به آسمان برسد. پس دغدغهمند بودم که ماهم را از کجا پیدا کنم. لای کدام کتاب؟ کدام نت موسیقی؟ حتی در این فکر بودم که ماه من در چشم کدام عزیز، دوست یا معشوق میتواند برق بزند که فهمیدم ماه به این حرفها پیدا نمیشود. پس، سری به همان دل شکسته و آسفالت آسمان نمایم زدم که دیدم ماه میان همان ستارههاست. به همین دلیل، از پربغض ترین اشکهای من ماهی پدید آمد به شکل قلم! و با آن شروع به نوشتن کردم. آنقد نوشتم که ناگهان فهمیدم در دلم آسمانی دارم. آسمانی تیره، مملو از تنهایی و غم. اما غم هایی که از هزاران عشق و دوست برایم عزیزتر بودند و شروع کردم به نوشتن خودم. تا زمانی که برای روحم از کلمات پر زرق و برق اما بی معنی حصاری ساختم دور از نگاه و فکر آدمها. و در میان کلمات سنگین و پیچیده به سادگی «معکوس» شدم.
ناگهان آسمان دستم را گرفت و مرا پیش خود برد و من
تبدیل به تاریکی بین ستاره ها شدم...
سیب های نگاهت را نَکّن
بگذار همین گونه زیبا، افتاده حال باشد
بگذار همین گونه زیبا، افتاده حال باشد
گاهی از انسان بودن بدم می آید!
و من انسان هایی که دل می شکنند را با حسرت نگاه می کنم
چون خیلی راحت می توانند برای مدتی طولانی انسان نباشند!
و من انسان هایی که دل می شکنند را با حسرت نگاه می کنم
چون خیلی راحت می توانند برای مدتی طولانی انسان نباشند!
در سرم گلویی دارم که همیشه گرفته. حنجره اش کار نمی کند.
در سرم مدت هاست که لخته های خون راه گلو را بسته
و انگار دهان خودم گلوی خودم را خفه می کند
در سرم مدت هاست که لخته های خون راه گلو را بسته
و انگار دهان خودم گلوی خودم را خفه می کند
یادمه تابستون امسال که رفتم کردستان و کرمانشاه
وقتی از مردمش آدرس میپرسیدم قبل اینکه آدرس بدن میگفتن خونه خودمون هست(بدون اینکه تعارف کنن)
انقدر مهربون بودن که باور نمی کردم اینا غریبه ان
انقدر مهربونن که حتی به متجاوز های به اصطلاح هم وطن هم اجازه حضور دادن و این شیوه ی برخورد نیست.....
و من برای خودم متاسفم که کاری جز افسوس خوردن ندارم....
متاسفم
وقتی از مردمش آدرس میپرسیدم قبل اینکه آدرس بدن میگفتن خونه خودمون هست(بدون اینکه تعارف کنن)
انقدر مهربون بودن که باور نمی کردم اینا غریبه ان
انقدر مهربونن که حتی به متجاوز های به اصطلاح هم وطن هم اجازه حضور دادن و این شیوه ی برخورد نیست.....
و من برای خودم متاسفم که کاری جز افسوس خوردن ندارم....
متاسفم
«مینویسم زیرا نوشتن را دوست دارم.
اگر اغراق نباشد خواهم گفت که مینویسم تا خودم را دوست داشته باشم.
حالا اگر نوشتههایم به مذاق دیگران هم خوش بیاید، چه بهتر.
شاید این علاقهی به نوشتن حسی عمیقتر از آنچه فکر میکنم باشد. شاید مینویسم تا خودم را تأیید کنم. تا حس کنم که هستم... همین.»
مرچه رودوردا | سفرها و گلها |
اگر اغراق نباشد خواهم گفت که مینویسم تا خودم را دوست داشته باشم.
حالا اگر نوشتههایم به مذاق دیگران هم خوش بیاید، چه بهتر.
شاید این علاقهی به نوشتن حسی عمیقتر از آنچه فکر میکنم باشد. شاید مینویسم تا خودم را تأیید کنم. تا حس کنم که هستم... همین.»
مرچه رودوردا | سفرها و گلها |
من از رفتن نمینویسم
اما با رفتنش تکه ای از من را نبرد
من رفتم و حوالی ام اوست که جامانده
اما با رفتنش تکه ای از من را نبرد
من رفتم و حوالی ام اوست که جامانده
پرچمش تنها پرچم دنیاست که نوشته هایش از زبان رسمی کشورش نیست،برای غزه و لبنان سوخت میبرند و بلوچ را برای سوخت بری دستگیر میکنند، مردمی که برای حقشان اعتراض میکنند وطن فروش هستند و میخواهند لخت شوند.
اینجا ایران است
قلب زخم خورده ی من!
اینجا ایران است
قلب زخم خورده ی من!
مثل نجوای سهتار راه میروی
محزون
زیبا
دلنشین
کاش میدانستی که چقدر سهتار را دوست دارم...
محزون
زیبا
دلنشین
کاش میدانستی که چقدر سهتار را دوست دارم...
!
فارسی حرف بزنیم
هممون با هم
و برای فارسی حرف زدن تلاش کنیم
های و گود و سو و وات و تنکیو و... رو بریزیم دور
ما ایرانی هستیم
پس فارسی حرف میزنیم!
فارسی حرف بزنیم
هممون با هم
و برای فارسی حرف زدن تلاش کنیم
های و گود و سو و وات و تنکیو و... رو بریزیم دور
ما ایرانی هستیم
پس فارسی حرف میزنیم!
تنها ماندن در بیابانی بزرگ راحتتر است تا انزوا درمیان مردم
الکسی دو توکویل
الکسی دو توکویل
چه کسی گفت ترحم؟ چه کسی؟
شرم را دیدی شلاق فروخت
رحم شلاق خرید و خیانت
به جنایت خندید
زندگی را دیدی گفت: من دلالم
دربهدر در پی بدبختیها میگردید
تا اسارت بخرد
راستی را دیدی که گدایی میکرد؟
و فریب، پادشاهی میکرد
آه دیدی، دیدی؟
ای عفیف، به چه میاندیشی؟
#نصرت_رحمانی
شرم را دیدی شلاق فروخت
رحم شلاق خرید و خیانت
به جنایت خندید
زندگی را دیدی گفت: من دلالم
دربهدر در پی بدبختیها میگردید
تا اسارت بخرد
راستی را دیدی که گدایی میکرد؟
و فریب، پادشاهی میکرد
آه دیدی، دیدی؟
ای عفیف، به چه میاندیشی؟
#نصرت_رحمانی