معکوس
قسمتی از متن: پارت پنجم #تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است فهمیدم که ماه، شب گردی است که چراغ را در میان ظلمات بی قرار نه این سیاره، بلکه دل ها روشن می کند. ماه، همیشه جلوه ای از او بوده. تنهایی را می گویم، ماه همیشه جلوه ای از تنهایی بوده. در میان آن همه تاریکی…
قسمتی از متن:
پارت ششم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
آدم بودن فعل عجیبی است که کاش گاهی صرف نمی شد. کاش گاهی از این سن و سال و جسم دور بودیم. کاش فقط خط به خط منظم زندگیمان مثل دادائیسم بی بند و بار بود. به در و دیوار می کوبیدیم و از میان خط خطی ها و هزاران حروف بی معنی خوشی را می یافتیم. کاش مثل باغی که چادر درخت های مختلف به سر دارد انقدر محدود نبودیم. خودمان را میان کلمات دست و پا گیر نمی بستیم و حالمان خوش تر از آن بود که حتی به این ها فکر کنیم. اما فهمیدم تا همین هفده سالی که گذشته حتی درمیان سلول های بدن خودم هم یک زندانی غریبم که کسی او را نمی پذیرد. دهن که نه، آراواره هایم را همیشه به روی کلمات می بندم اما گاهی کلمات فشار می آورند. خودشان را به بغض های از جنس زبان می کوبند که ما در این سیاه چاله ی رنگارنگ خفه شده ایم.
پارت ششم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
آدم بودن فعل عجیبی است که کاش گاهی صرف نمی شد. کاش گاهی از این سن و سال و جسم دور بودیم. کاش فقط خط به خط منظم زندگیمان مثل دادائیسم بی بند و بار بود. به در و دیوار می کوبیدیم و از میان خط خطی ها و هزاران حروف بی معنی خوشی را می یافتیم. کاش مثل باغی که چادر درخت های مختلف به سر دارد انقدر محدود نبودیم. خودمان را میان کلمات دست و پا گیر نمی بستیم و حالمان خوش تر از آن بود که حتی به این ها فکر کنیم. اما فهمیدم تا همین هفده سالی که گذشته حتی درمیان سلول های بدن خودم هم یک زندانی غریبم که کسی او را نمی پذیرد. دهن که نه، آراواره هایم را همیشه به روی کلمات می بندم اما گاهی کلمات فشار می آورند. خودشان را به بغض های از جنس زبان می کوبند که ما در این سیاه چاله ی رنگارنگ خفه شده ایم.
ما نسلی هستیم که یاد گرفتیم آقای فلانی و خانم فلانی گفتن احترام به ما نیست
شنیدن و پذیرش عقاید ما احترام به ما بوده و هست!
شنیدن و پذیرش عقاید ما احترام به ما بوده و هست!
معکوس
قسمتی از متن: پارت ششم #تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است آدم بودن فعل عجیبی است که کاش گاهی صرف نمی شد. کاش گاهی از این سن و سال و جسم دور بودیم. کاش فقط خط به خط منظم زندگیمان مثل دادائیسم بی بند و بار بود. به در و دیوار می کوبیدیم و از میان خط خطی ها و هزاران…
قسمتی از متن:
پارت هفتم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
وقتی به طور ناگهانی اشکم آمد فهمیدم حتی گاهی می شود از اشک هم متنفر شد. منی که گریه ها را از خودم بیشتر دوست داشته ام حالا تحمل این قطره ی خیس پایین رونده را ندارم. گریه خلائی مرموز است که تو را از غصه قبلی دور و دور قصه ای جدید می گرداند تا دوباره محتاجش شوی، برعکس خنده! یاد حرف دیگری از تنهایی افتادم و فهمیدم وقتی خودش نیست حضور و حرف هایش چقدر بیشتر حس می شود. می گفت اشک ها خشک نمی شوند. بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شوند و این، بزرگترین اشکال اشک است. همان طور که چارلز بوکفسکی می گفت بوسه بخیه است، خنده بخیه است، فراموشی بخیه است، مهربانی بخیه است، آدم بی بخیه متلاشی می شود. آدم، زخم است.
پارت هفتم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
وقتی به طور ناگهانی اشکم آمد فهمیدم حتی گاهی می شود از اشک هم متنفر شد. منی که گریه ها را از خودم بیشتر دوست داشته ام حالا تحمل این قطره ی خیس پایین رونده را ندارم. گریه خلائی مرموز است که تو را از غصه قبلی دور و دور قصه ای جدید می گرداند تا دوباره محتاجش شوی، برعکس خنده! یاد حرف دیگری از تنهایی افتادم و فهمیدم وقتی خودش نیست حضور و حرف هایش چقدر بیشتر حس می شود. می گفت اشک ها خشک نمی شوند. بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شوند و این، بزرگترین اشکال اشک است. همان طور که چارلز بوکفسکی می گفت بوسه بخیه است، خنده بخیه است، فراموشی بخیه است، مهربانی بخیه است، آدم بی بخیه متلاشی می شود. آدم، زخم است.
Forwarded from زندانی سلول ۸۶۳۸- (𝑶𝒗𝒆𝒓𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒆𝒓)
کنارِ پنجره نخواب!
بگذار حواسِ ماه، جمعِ زمین باشد..
- علی صالحی
بگذار حواسِ ماه، جمعِ زمین باشد..
- علی صالحی
غم روح ما مثل یک لکه جوهر سیاه روح است
می تواند در یک لحظه همه جا پخش شود
از کسانی که این لکه را به طور عمیقی دارند توقع ناراحتی های ناگهانی درونی را داشته باشید
می تواند در یک لحظه همه جا پخش شود
از کسانی که این لکه را به طور عمیقی دارند توقع ناراحتی های ناگهانی درونی را داشته باشید
قسمتی از متن:
پارت آخر معرفی
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
اما چه شد که من راهی این غم های دوست داشتنی شدم. کجای زندگی مسیرم را تغییر دادم و سیاهی ر ا بغل کردم که حالا این گرفتگی ها را مثل قلب، قسمتی از خود بدانم. اصلا چرا باید نسخه ای شادتر و باانگیزه تر از من دل مرا اشغال کند درحالی که من خودم را از جریانات بی پروای این احساسات ناموزون جدا کرده ام؟ این همه لباس های سیاه کمدم، عطر های تلخ روی میزم و ربان مشکی بالای برگه ام که همیشه عزادار قلم من است از کجا آمده؟ سوالم بی جواب نیست اما در این چند خط نمی گنجد. همیشه بر این باورم که هر چیز که نتواند حقیقی شود باید رویایش را داشت اما رویا همیشه آسیب پذیر و آسیب زننده است. حتی تمام زجرها می تواند رویایی شیرین از آینده ای دور دست باشد که هیچ گاه نرسیده. مثل کسی که با خواندن شعر های عاشقانه از اشک فراق یار گریه اش بگیرد در حالی که تا به حال معشوقی نداشته. مثل زمانی است که ماهی از تنگ، زیبایی دریا را بپرسد. خیالات ما هم گاهی آزارمان می دهد و مردمانی که همیشه به تو می گویند خیال مضحک است تو را شکننده تر می کنند. نمی دانند در پس هر خیال ما هزاران واقعیتی خوابیده که توانسته آن را بسازد.
پارت آخر معرفی
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
اما چه شد که من راهی این غم های دوست داشتنی شدم. کجای زندگی مسیرم را تغییر دادم و سیاهی ر ا بغل کردم که حالا این گرفتگی ها را مثل قلب، قسمتی از خود بدانم. اصلا چرا باید نسخه ای شادتر و باانگیزه تر از من دل مرا اشغال کند درحالی که من خودم را از جریانات بی پروای این احساسات ناموزون جدا کرده ام؟ این همه لباس های سیاه کمدم، عطر های تلخ روی میزم و ربان مشکی بالای برگه ام که همیشه عزادار قلم من است از کجا آمده؟ سوالم بی جواب نیست اما در این چند خط نمی گنجد. همیشه بر این باورم که هر چیز که نتواند حقیقی شود باید رویایش را داشت اما رویا همیشه آسیب پذیر و آسیب زننده است. حتی تمام زجرها می تواند رویایی شیرین از آینده ای دور دست باشد که هیچ گاه نرسیده. مثل کسی که با خواندن شعر های عاشقانه از اشک فراق یار گریه اش بگیرد در حالی که تا به حال معشوقی نداشته. مثل زمانی است که ماهی از تنگ، زیبایی دریا را بپرسد. خیالات ما هم گاهی آزارمان می دهد و مردمانی که همیشه به تو می گویند خیال مضحک است تو را شکننده تر می کنند. نمی دانند در پس هر خیال ما هزاران واقعیتی خوابیده که توانسته آن را بسازد.
من احساس میکنم عشق پر از فعل نشدنه
پر از نتونستنه
مثلا؟
مثلا این حجم از احساسات رو نمیتونیم تحمل کنیم
نمیتونیم خود قبلیمون، قبل از معشوق زو بپذیریم
نمیتونیم دنیای بدون معشوق رو بپذیریم
نمیتونیم بدون اون
دنیارو نمیتونیم تحمل کنیم
ادمای دیگرو نمیتونیم تحمل کنیم
و نمیتونیم بفهمیم چی شد که عاشق شدیم
اره
من احساس میکنم عشق در کنار تونستن های کم
پر از نتونستنه
پر از نتونستنه
مثلا؟
مثلا این حجم از احساسات رو نمیتونیم تحمل کنیم
نمیتونیم خود قبلیمون، قبل از معشوق زو بپذیریم
نمیتونیم دنیای بدون معشوق رو بپذیریم
نمیتونیم بدون اون
دنیارو نمیتونیم تحمل کنیم
ادمای دیگرو نمیتونیم تحمل کنیم
و نمیتونیم بفهمیم چی شد که عاشق شدیم
اره
من احساس میکنم عشق در کنار تونستن های کم
پر از نتونستنه
ما خودمان به تنهایی یک گفتگو هستیم
آدمی یک گفتگو است
تماما
جمله ها و کلمات متعدد
آدمی یک گفتگو است
آدمی یک گفتگو است
تماما
جمله ها و کلمات متعدد
آدمی یک گفتگو است
Forwarded from زندانی سلول ۸۶۳۸- (𝑶𝒗𝒆𝒓𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒆𝒓)
ازم پرسید: چی باعث میشه یک نفر نویسنده بشه؟ گفتم: خیلی ساده ست یا حرفاتو روی کاغذ مینویسی، یا خودتو از پل پرت میکنی پایین!
چارلز بوکوفسکی
چارلز بوکوفسکی
تیغ جنس آهنه
مین جنس آهنه
بمب از آهن
سیاست جنس آهنه
آدم از آهنه
آه آدم از آهنه
اشک بریز آدم
که قلبت از آهنه
بامداد
مین جنس آهنه
بمب از آهن
سیاست جنس آهنه
آدم از آهنه
آه آدم از آهنه
اشک بریز آدم
که قلبت از آهنه
بامداد
هرزگاهی دلم میخواهد خودم را غرق در خودم بکنم. دلم میخواهد در خودم فرو بریزم و خودم را فقط خودم ببینم. گاهی دلم میخواهد دنیا دست از سرم بردارد و می فهمم برای این اتفاق باید سر خودم را ببُرم تا دیگر سری برایم نماند که دنیا اذیتم کند.
!
!
او را یادم میرود
هرزگاهی فارغ از هر چهارچوبی او را یادم می رود
ولی او هیچ گاه مرا فراموش نمی کند
پس حالا نمی دانم که این ویژگی هایی که مختص خداست را فقط خدا دارد یا انسان هایی می توانند برایمان خدا شوند
هرزگاهی فارغ از هر چهارچوبی او را یادم می رود
ولی او هیچ گاه مرا فراموش نمی کند
پس حالا نمی دانم که این ویژگی هایی که مختص خداست را فقط خدا دارد یا انسان هایی می توانند برایمان خدا شوند
Forwarded from معکوس (.Re)
یاد زمانی می افتادم که غروبها را عاشقانه دوست داشت و مرا وادار به تماشا می کرد. می نشست لبه ی بلندای شهر و می گفت نمی خواهی برای خورشید دست بزنی؟ وقتی هر بار سرم را به نشانه تعجب تکان می دادم می گفت چند ساعت است که دارد در صحنه آسمان برای ما می رقصد. برای من و تو! نمیخواهی وقتی دارد صحنه را ترک می کند برایش دست بزنی تا روز بعد دوباره برایمان برقصد؟
#بیوگرافی_من
من کیم؟
یادم است وقتی دستانم را دراز کردم تا به آسمان برسم محکم روی دستم زدند و گفتند دل های ما اهل زمینند و بس. حتی خیال میکردم شبانه که دیگران خوابند از روی پشت بام خانه میشود به آسمان رسید اما خب، قدم به آسمان نمیرسید.
دل خودم را شکستم و هزار تکه کردم و روی آسفالت ریختم و برای خودم ستاره های آسمانی آسفالتی با آن تکه دلها درست کردم. بعد از آن شروع کردم به گشتن برای یافتن ماه، خورشید و ابر. از خورشید و ابر صرف نظر کردم چون آسمان روز مرا یاد آدمهایی میانداخت که نگذاشتند دست من به آسمان برسد. پس دغدغهمند بودم که ماهم را از کجا پیدا کنم. لای کدام کتاب؟ کدام نت موسیقی؟ حتی در این فکر بودم که ماه من در چشم کدام عزیز، دوست یا معشوق میتواند برق بزند که فهمیدم ماه به این حرفها پیدا نمیشود. پس، سری به همان دل شکسته و آسفالت آسمان نمایم زدم که دیدم ماه میان همان ستارههاست. به همین دلیل، از پربغض ترین اشکهای من ماهی پدید آمد به شکل قلم! و با آن شروع به نوشتن کردم. آنقد نوشتم که ناگهان فهمیدم در دلم آسمانی دارم. آسمانی تیره، مملو از تنهایی و غم. اما غم هایی که از هزاران عشق و دوست برایم عزیزتر بودند و شروع کردم به نوشتن خودم. تا زمانی که برای روحم از کلمات پر زرق و برق اما بی معنی حصاری ساختم دور از نگاه و فکر آدمها. و در میان کلمات سنگین و پیچیده به سادگی «معکوس» شدم.
ناگهان آسمان دستم را گرفت و مرا پیش خود برد و من
تبدیل به تاریکی بین ستاره ها شدم...
من کیم؟
یادم است وقتی دستانم را دراز کردم تا به آسمان برسم محکم روی دستم زدند و گفتند دل های ما اهل زمینند و بس. حتی خیال میکردم شبانه که دیگران خوابند از روی پشت بام خانه میشود به آسمان رسید اما خب، قدم به آسمان نمیرسید.
دل خودم را شکستم و هزار تکه کردم و روی آسفالت ریختم و برای خودم ستاره های آسمانی آسفالتی با آن تکه دلها درست کردم. بعد از آن شروع کردم به گشتن برای یافتن ماه، خورشید و ابر. از خورشید و ابر صرف نظر کردم چون آسمان روز مرا یاد آدمهایی میانداخت که نگذاشتند دست من به آسمان برسد. پس دغدغهمند بودم که ماهم را از کجا پیدا کنم. لای کدام کتاب؟ کدام نت موسیقی؟ حتی در این فکر بودم که ماه من در چشم کدام عزیز، دوست یا معشوق میتواند برق بزند که فهمیدم ماه به این حرفها پیدا نمیشود. پس، سری به همان دل شکسته و آسفالت آسمان نمایم زدم که دیدم ماه میان همان ستارههاست. به همین دلیل، از پربغض ترین اشکهای من ماهی پدید آمد به شکل قلم! و با آن شروع به نوشتن کردم. آنقد نوشتم که ناگهان فهمیدم در دلم آسمانی دارم. آسمانی تیره، مملو از تنهایی و غم. اما غم هایی که از هزاران عشق و دوست برایم عزیزتر بودند و شروع کردم به نوشتن خودم. تا زمانی که برای روحم از کلمات پر زرق و برق اما بی معنی حصاری ساختم دور از نگاه و فکر آدمها. و در میان کلمات سنگین و پیچیده به سادگی «معکوس» شدم.
ناگهان آسمان دستم را گرفت و مرا پیش خود برد و من
تبدیل به تاریکی بین ستاره ها شدم...
سیب های نگاهت را نَکّن
بگذار همین گونه زیبا، افتاده حال باشد
بگذار همین گونه زیبا، افتاده حال باشد
گاهی از انسان بودن بدم می آید!
و من انسان هایی که دل می شکنند را با حسرت نگاه می کنم
چون خیلی راحت می توانند برای مدتی طولانی انسان نباشند!
و من انسان هایی که دل می شکنند را با حسرت نگاه می کنم
چون خیلی راحت می توانند برای مدتی طولانی انسان نباشند!
در سرم گلویی دارم که همیشه گرفته. حنجره اش کار نمی کند.
در سرم مدت هاست که لخته های خون راه گلو را بسته
و انگار دهان خودم گلوی خودم را خفه می کند
در سرم مدت هاست که لخته های خون راه گلو را بسته
و انگار دهان خودم گلوی خودم را خفه می کند
یادمه تابستون امسال که رفتم کردستان و کرمانشاه
وقتی از مردمش آدرس میپرسیدم قبل اینکه آدرس بدن میگفتن خونه خودمون هست(بدون اینکه تعارف کنن)
انقدر مهربون بودن که باور نمی کردم اینا غریبه ان
انقدر مهربونن که حتی به متجاوز های به اصطلاح هم وطن هم اجازه حضور دادن و این شیوه ی برخورد نیست.....
و من برای خودم متاسفم که کاری جز افسوس خوردن ندارم....
متاسفم
وقتی از مردمش آدرس میپرسیدم قبل اینکه آدرس بدن میگفتن خونه خودمون هست(بدون اینکه تعارف کنن)
انقدر مهربون بودن که باور نمی کردم اینا غریبه ان
انقدر مهربونن که حتی به متجاوز های به اصطلاح هم وطن هم اجازه حضور دادن و این شیوه ی برخورد نیست.....
و من برای خودم متاسفم که کاری جز افسوس خوردن ندارم....
متاسفم
«مینویسم زیرا نوشتن را دوست دارم.
اگر اغراق نباشد خواهم گفت که مینویسم تا خودم را دوست داشته باشم.
حالا اگر نوشتههایم به مذاق دیگران هم خوش بیاید، چه بهتر.
شاید این علاقهی به نوشتن حسی عمیقتر از آنچه فکر میکنم باشد. شاید مینویسم تا خودم را تأیید کنم. تا حس کنم که هستم... همین.»
مرچه رودوردا | سفرها و گلها |
اگر اغراق نباشد خواهم گفت که مینویسم تا خودم را دوست داشته باشم.
حالا اگر نوشتههایم به مذاق دیگران هم خوش بیاید، چه بهتر.
شاید این علاقهی به نوشتن حسی عمیقتر از آنچه فکر میکنم باشد. شاید مینویسم تا خودم را تأیید کنم. تا حس کنم که هستم... همین.»
مرچه رودوردا | سفرها و گلها |