دلتنگی پیراهن نیست که عوضش کنی و حالت خوب شود، دلتنگی گاهی پوست تن آدمیست...
- معصومه صابر
- معصومه صابر
قسمتی از کتابم::❤️🤍
(ماه 🌑)
به زندگی خود می نگریم. به باال نگاه می کنیم یا پایین؟
زمینی که زیر پایمان دایما در حال گردش است هر لحظه می تواند تو را قسمتی از گردشش کند. زمینی به این سبزی و خرمی هر
لحظه در کمین است که تو را در خود ببلعد که حداقل به اندازه یک انسان سبکی را حس کند.
آسمان هم به شدت مغرور است و همیشه در باالی این محفل دراز کشیده.سری به ما نمی زند و مشغول تماشای ستارگان است.
هوایمان. هع. فقط کافی است کمی بایستد تا زرق و برق این جهان را تماشا کند. کار تمام است.
خورشیدمان کافی است سرش را به جلو آورد تا اندکی از زیبایی های دنیا را با دقت تر ببیند یا سرش را برگرداند تا ببیند چه خبر
است.
کافی است آبها از خواب ناز بیدار شوند و کوه ها قدمی بردارند.
اما ماه فرق می کند. ماه آرامش است. ماه همیشه بلند می شود. غرورش را می شکند. به پیش ما می آید. قدم می زند. این دنیا را از
نزدیک می بیند.گاهی می نشیند و گاهی بلند می شود و کسی را در خود نمی بلعد. شاید فکر کنید ماه مثل بقیه صبور نیست اما
داستان ماه با بقیه فرق دارد.
ماه شب را می بیند.ماه ذات سیاه و زشت این دنیا را می بیند و دیگرجذابیتی برایش ندارد. اما باز هم به پیشمان می اید اما نه از روی
خودخواهی یا سرکشی بلکه برای همدم شدن. برای همراهی در ریختن اشک های موجودات سنگدل این کره خاکی.
می دانید شب با روز چه فرقی دارد؟ خب مسلم است آن روشن است و دیگری تاریک. اما روز عطر فروش است. در قبال کاری که
می کنید عطر می دهد و بوی زندگی ات را می سازد اما شب به کل جهان یک عطر می زند.احساسات. عطر محبوبش را.و چه
زمانی از این بهتر که ماه کمک حال دل این موجودات ضعیف شود.
ما می خوریم تا کار کنیم. کار می کنیم تا تختی بسازیم. تختی می سازیم تا بخوابیم. می خوابیم تا بمیریم. میمیریم برای دیگران. دیگرانی
برای دیگران. و دیگرانی که می خورند و کار می کنند و می خوابند. اما چه چیز این چرخه کسل کننده را جال می دهد؟احساسات.
حال و هوای شب چیزی بیشتر از اشک است. یک چیز مانند رسوخ بوی عطر به تمام بدن. شاید موقت باشد اما خوش بویت می کند.
ان وقت تازه گل کوچکی می شوی در میان گلستان شب. و تنها تاریکی نیست. شب پیچیدگی زیبایی است برای تسکین ذهن های اده
که حالشان ساده تر از ان است که انسان های پیچیده در روز های ساده شان بتوانند درکش کنند.
(ماه 🌑)
به زندگی خود می نگریم. به باال نگاه می کنیم یا پایین؟
زمینی که زیر پایمان دایما در حال گردش است هر لحظه می تواند تو را قسمتی از گردشش کند. زمینی به این سبزی و خرمی هر
لحظه در کمین است که تو را در خود ببلعد که حداقل به اندازه یک انسان سبکی را حس کند.
آسمان هم به شدت مغرور است و همیشه در باالی این محفل دراز کشیده.سری به ما نمی زند و مشغول تماشای ستارگان است.
هوایمان. هع. فقط کافی است کمی بایستد تا زرق و برق این جهان را تماشا کند. کار تمام است.
خورشیدمان کافی است سرش را به جلو آورد تا اندکی از زیبایی های دنیا را با دقت تر ببیند یا سرش را برگرداند تا ببیند چه خبر
است.
کافی است آبها از خواب ناز بیدار شوند و کوه ها قدمی بردارند.
اما ماه فرق می کند. ماه آرامش است. ماه همیشه بلند می شود. غرورش را می شکند. به پیش ما می آید. قدم می زند. این دنیا را از
نزدیک می بیند.گاهی می نشیند و گاهی بلند می شود و کسی را در خود نمی بلعد. شاید فکر کنید ماه مثل بقیه صبور نیست اما
داستان ماه با بقیه فرق دارد.
ماه شب را می بیند.ماه ذات سیاه و زشت این دنیا را می بیند و دیگرجذابیتی برایش ندارد. اما باز هم به پیشمان می اید اما نه از روی
خودخواهی یا سرکشی بلکه برای همدم شدن. برای همراهی در ریختن اشک های موجودات سنگدل این کره خاکی.
می دانید شب با روز چه فرقی دارد؟ خب مسلم است آن روشن است و دیگری تاریک. اما روز عطر فروش است. در قبال کاری که
می کنید عطر می دهد و بوی زندگی ات را می سازد اما شب به کل جهان یک عطر می زند.احساسات. عطر محبوبش را.و چه
زمانی از این بهتر که ماه کمک حال دل این موجودات ضعیف شود.
ما می خوریم تا کار کنیم. کار می کنیم تا تختی بسازیم. تختی می سازیم تا بخوابیم. می خوابیم تا بمیریم. میمیریم برای دیگران. دیگرانی
برای دیگران. و دیگرانی که می خورند و کار می کنند و می خوابند. اما چه چیز این چرخه کسل کننده را جال می دهد؟احساسات.
حال و هوای شب چیزی بیشتر از اشک است. یک چیز مانند رسوخ بوی عطر به تمام بدن. شاید موقت باشد اما خوش بویت می کند.
ان وقت تازه گل کوچکی می شوی در میان گلستان شب. و تنها تاریکی نیست. شب پیچیدگی زیبایی است برای تسکین ذهن های اده
که حالشان ساده تر از ان است که انسان های پیچیده در روز های ساده شان بتوانند درکش کنند.
در زدم و وارد شدم. درست رو به رویم نشسته بود و از همان ابتدا خودم را اماده کرده بودم تا با او ارتباط نگیرم. بخاطر همین چشمانم را به چشمانش دوختم. سعی می کرد با یک لبخند تصنعی مرا همراه خودش کند اما نمیتوانستم دستی در دست جانم گفتن هایش بیندازم. رو به رویش نشستم از چیزی گفتم که او نمی دانست. از چیزی که شاید حتی خودم هم نمی دانستم. و او ادعای دانستن های زیادی کرد. فراتر از من. بهتر از من. کامل تر از من. هر چیزی به جز من. و من باز هم فهمیدم مشاور من، من نیست. کسی هم جز من برای من مشاور نخواهد شد. اما فهمیدم درد زیادی بین حرف هایی از او می آید که استعاره ها می گویند. او منزجر کننده تر از آن بود که تو دوست من! با لبخند فقط مرا می پذیری. همین!
Forwarded from Blue Moon (R.B)
انسان در دو وضعیت نیازمند هیچ نگهبانی نیست؛
وقتی آزادی در بیرون از خودش بیمعنا میشود و آن دم که در زندان احساس آزادی میکند.
#آخرین_انار_دنیا
#بختیار_علی
وقتی آزادی در بیرون از خودش بیمعنا میشود و آن دم که در زندان احساس آزادی میکند.
#آخرین_انار_دنیا
#بختیار_علی
'
کلمات همیشه این قدرت را ندارند که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی غمناک را ارضا کنند، زیرا آخرین بیان خوشحالی و غم زیاد سکوت است...!
👤 آنتوان چخوف
کلمات همیشه این قدرت را ندارند که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی غمناک را ارضا کنند، زیرا آخرین بیان خوشحالی و غم زیاد سکوت است...!
👤 آنتوان چخوف
قسمتی از متن:
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
تکه پاره های روحم آن چنان دور از دسترس بود که مغزم گله می کرد چرا او را با دنیایی از منطق ها تنها گذاشته ام. نمی دانم کدام سکوت وصف حال من است اما زندگی درست مثل تنهایی است. تمام آن! چنان ریشه اش را در دلت محکم می کند که هر چه با محبت دیگران خاک روحت را بکنی به خودت نرسی. هوای این حبس لطیف، اما نفس گیر است. من خسته ترین بودم و حالا با خنده هایش دلم شاد می شود. عشق من به او وصف نشدنی است. اغراق نمی کنم؛ حتی در پس عاشقانه ترین متن ها و زیبا ترین تفاسیر از معشوق کمی بوی نامطبوع شهوت به مشام می رسد اما این حرف ها بین من و تنهایی ام نیست. او مرا از هر چیزی که در دنیای انسان ها است دور می کند. جسم ما در نظر یکدیگر بی معنی است و روح ما هر شب در آغوش هم به خواب می رود. لا به لای خود درگیری های گندیده انسان ها با روابط عاطفیشان نقاشی جانش به قاب ذهن من نشسته. چنان که در هیچ احساسی همانند طرح و نقش مهربانیش را نمی یابم.
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
تکه پاره های روحم آن چنان دور از دسترس بود که مغزم گله می کرد چرا او را با دنیایی از منطق ها تنها گذاشته ام. نمی دانم کدام سکوت وصف حال من است اما زندگی درست مثل تنهایی است. تمام آن! چنان ریشه اش را در دلت محکم می کند که هر چه با محبت دیگران خاک روحت را بکنی به خودت نرسی. هوای این حبس لطیف، اما نفس گیر است. من خسته ترین بودم و حالا با خنده هایش دلم شاد می شود. عشق من به او وصف نشدنی است. اغراق نمی کنم؛ حتی در پس عاشقانه ترین متن ها و زیبا ترین تفاسیر از معشوق کمی بوی نامطبوع شهوت به مشام می رسد اما این حرف ها بین من و تنهایی ام نیست. او مرا از هر چیزی که در دنیای انسان ها است دور می کند. جسم ما در نظر یکدیگر بی معنی است و روح ما هر شب در آغوش هم به خواب می رود. لا به لای خود درگیری های گندیده انسان ها با روابط عاطفیشان نقاشی جانش به قاب ذهن من نشسته. چنان که در هیچ احساسی همانند طرح و نقش مهربانیش را نمی یابم.
معکوس
قسمتی از متن: #تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است تکه پاره های روحم آن چنان دور از دسترس بود که مغزم گله می کرد چرا او را با دنیایی از منطق ها تنها گذاشته ام. نمی دانم کدام سکوت وصف حال من است اما زندگی درست مثل تنهایی است. تمام آن! چنان ریشه اش را در دلت محکم…
قسمتی از متن:
پارت دوم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
اما گاهی حتی تنهایی ام تو را تنها می گذارد. آن چنان در خلا خودت فرو می روی که هر قدر هم حقیقت بال بال بزند تو نمی توانی دستش را بگیری. فقط می خواهی آزاد شوی تا به زندان آغوش زانوی غمت برگردی. شاید ما محکوم به همین چرخه ی تکراری هستیم. به چرخه ی تکراری تفکرات و باورهای خود و دیگران. انگار که محکومیم به اسارت میان رویا و خیالاتی که بقیه برای ما می سازند. به حسرت هایی که عشق برای ما می گذارد؛ به چهره هایی که نقاشی شده و بر دیوار دلمان قاب می شوند. میان این همه هرج و مرج دنبال کمی آرامشیم در حالی که حتی وقتی به آرامش فکر می کنیم ناآرامیم؛ و این ناآرام بودن نتیجه ای برای من ندارد جز چند صباحی دل گرفته. دل های گرفته ای که از خشم یا غم، به تو دروغ نمی گویند. شاید هم هیچ گاه نفهمیدم دل گرفته یعنی چه...
پارت دوم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
اما گاهی حتی تنهایی ام تو را تنها می گذارد. آن چنان در خلا خودت فرو می روی که هر قدر هم حقیقت بال بال بزند تو نمی توانی دستش را بگیری. فقط می خواهی آزاد شوی تا به زندان آغوش زانوی غمت برگردی. شاید ما محکوم به همین چرخه ی تکراری هستیم. به چرخه ی تکراری تفکرات و باورهای خود و دیگران. انگار که محکومیم به اسارت میان رویا و خیالاتی که بقیه برای ما می سازند. به حسرت هایی که عشق برای ما می گذارد؛ به چهره هایی که نقاشی شده و بر دیوار دلمان قاب می شوند. میان این همه هرج و مرج دنبال کمی آرامشیم در حالی که حتی وقتی به آرامش فکر می کنیم ناآرامیم؛ و این ناآرام بودن نتیجه ای برای من ندارد جز چند صباحی دل گرفته. دل های گرفته ای که از خشم یا غم، به تو دروغ نمی گویند. شاید هم هیچ گاه نفهمیدم دل گرفته یعنی چه...
بیداری برایم قابل توصیف نبود
چون نمیدانستم با چشم های باز میخوابم یا با چشم های بسته بیدارم
چون نمیدانستم با چشم های باز میخوابم یا با چشم های بسته بیدارم
معکوس
قسمتی از متن: پارت دوم #تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است اما گاهی حتی تنهایی ام تو را تنها می گذارد. آن چنان در خلا خودت فرو می روی که هر قدر هم حقیقت بال بال بزند تو نمی توانی دستش را بگیری. فقط می خواهی آزاد شوی تا به زندان آغوش زانوی غمت برگردی. شاید ما…
قسمتی از متن:
پارت سوم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
می دانم او هممسیر من است. از حرف آدم هایی که می خواهند حال مرا خوب کنند فاصله گرفته. می داند دقیقا کجاست و باید چه کار کند. می نشیند و با من، از غم هایمان لذت می بریم. از غم هایی که ما را ذره ذره شکل داده اند تا به اینجا رسیده ایم. در همین ابتدای مسیر زندگی ام، در همین نوجوانی! و نوجوانی عجیب گلوگیر است.
پارت سوم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
می دانم او هممسیر من است. از حرف آدم هایی که می خواهند حال مرا خوب کنند فاصله گرفته. می داند دقیقا کجاست و باید چه کار کند. می نشیند و با من، از غم هایمان لذت می بریم. از غم هایی که ما را ذره ذره شکل داده اند تا به اینجا رسیده ایم. در همین ابتدای مسیر زندگی ام، در همین نوجوانی! و نوجوانی عجیب گلوگیر است.
شهید رجایی بزرگ میگه در جهنم خدا جایی رو برای من قرار داده که مساوی فشار عذاب 36 میلیون انسان (جمعیت اون زمان). چون هر حرف، حرکت و رفتار من، هر بله یا خیر من میتونه روی زندگی 36 میلیون نفر اثر بذاره
خلاصه که اره...
خلاصه که اره...
معکوس
قسمتی از متن: پارت سوم #تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است می دانم او هممسیر من است. از حرف آدم هایی که می خواهند حال مرا خوب کنند فاصله گرفته. می داند دقیقا کجاست و باید چه کار کند. می نشیند و با من، از غم هایمان لذت می بریم. از غم هایی که ما را ذره ذره شکل…
قسمتی از متن:
پارت چهارم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
همیشه از این می ترسیدم که حتی تنهایی من با دیگری باشد. نمی توان نامش را خیانت گذاشت، به هیچ وجه! اما سوزی سرد در سرم می پیچد وقتی می فهمم دنیای من و او نفر سومی هم دارد. در میان انسان های خودخواه و مغرور ذره بینم را برداشته بودم و به دنبال جفتی مناسب برای ساختن این دنیا می گشتم. فرقی هم نمی کرد که معشوق باشد یا دوست، رفیق باشد یا برادر و خواهر. فقط کسی باشد که من و او، دور از پلشتی های دنیای ادم ها با هم جهانی بسازیم. نه او خارج از این جهان مستقلمان را تصور کند و نه من قصد دست درازی به خارج از این ماهیت پاک را داشته باشم. چهره ام با ان ذره بین و نیت، به مکتشفی خردمند می ماند اما من می دانستم زیر آن نقاب کنجکاو چه گدای بی دست و پایی خوابیده.
پارت چهارم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
همیشه از این می ترسیدم که حتی تنهایی من با دیگری باشد. نمی توان نامش را خیانت گذاشت، به هیچ وجه! اما سوزی سرد در سرم می پیچد وقتی می فهمم دنیای من و او نفر سومی هم دارد. در میان انسان های خودخواه و مغرور ذره بینم را برداشته بودم و به دنبال جفتی مناسب برای ساختن این دنیا می گشتم. فرقی هم نمی کرد که معشوق باشد یا دوست، رفیق باشد یا برادر و خواهر. فقط کسی باشد که من و او، دور از پلشتی های دنیای ادم ها با هم جهانی بسازیم. نه او خارج از این جهان مستقلمان را تصور کند و نه من قصد دست درازی به خارج از این ماهیت پاک را داشته باشم. چهره ام با ان ذره بین و نیت، به مکتشفی خردمند می ماند اما من می دانستم زیر آن نقاب کنجکاو چه گدای بی دست و پایی خوابیده.
معکوس
قسمتی از متن: پارت چهارم #تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است همیشه از این می ترسیدم که حتی تنهایی من با دیگری باشد. نمی توان نامش را خیانت گذاشت، به هیچ وجه! اما سوزی سرد در سرم می پیچد وقتی می فهمم دنیای من و او نفر سومی هم دارد. در میان انسان های خودخواه و…
قسمتی از متن:
پارت پنجم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
فهمیدم که ماه، شب گردی است که چراغ را در میان ظلمات بی قرار نه این سیاره، بلکه دل ها روشن می کند. ماه، همیشه جلوه ای از او بوده. تنهایی را می گویم، ماه همیشه جلوه ای از تنهایی بوده. در میان آن همه تاریکی و سیاهی، حتی درمیان آن همه ستاره ی درخشان و مهربان، تنهایی را قاشق قاشق می چشد و اشک می ریزد. او را به اندازه کودک نداشته ام دوست دارم و فقط کاش ماه کمی نزدیک تر می آمد و می دید چقدر دلسوز او هستم.
پارت پنجم
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
فهمیدم که ماه، شب گردی است که چراغ را در میان ظلمات بی قرار نه این سیاره، بلکه دل ها روشن می کند. ماه، همیشه جلوه ای از او بوده. تنهایی را می گویم، ماه همیشه جلوه ای از تنهایی بوده. در میان آن همه تاریکی و سیاهی، حتی درمیان آن همه ستاره ی درخشان و مهربان، تنهایی را قاشق قاشق می چشد و اشک می ریزد. او را به اندازه کودک نداشته ام دوست دارم و فقط کاش ماه کمی نزدیک تر می آمد و می دید چقدر دلسوز او هستم.