از دلم خون می چکد. دست من هم که روی دل توست خونی است. فقط بیا دل هایمان را یکی کنیم تا خونی هدر نرود...
Forwarded from زندانی سلول ۸۶۳۸-
هیچچیزی خطرناکتر از یه نویسنده که احساساتش آسیب دیده نیست.
🎬 The Wife
🎬 The Wife
Forwarded from ☾︎セピデ☼︎ (Sepideh)
+ تو می خوای تا همیشه تنها بمونی...
- نه اینطور نیست!
تا همیشه تنها بودن خیلی ترسناکه.
دوست دارم کسی وارد زندگیم شه که با وجودش خلوتم رو هم داشته باشم، جوری که انگار دارم با خودم زندگی میکنم ، عقاید و علایق و افکارمون مشترکه و حتی گاهی کار ها و حرفامون همزمانه
اون شخص تنها تفاوتی که باهام داره فقط جنسیتشه
•روزبه معین
- نه اینطور نیست!
تا همیشه تنها بودن خیلی ترسناکه.
دوست دارم کسی وارد زندگیم شه که با وجودش خلوتم رو هم داشته باشم، جوری که انگار دارم با خودم زندگی میکنم ، عقاید و علایق و افکارمون مشترکه و حتی گاهی کار ها و حرفامون همزمانه
اون شخص تنها تفاوتی که باهام داره فقط جنسیتشه
•روزبه معین
دلش را در دستش گرفت و به راه افتاد. نمیدانست دستانش را مشت کند یا باز، تا دلش روی غبار روح آدم ها نریزد. تمام آن سرزمین پر از جنازه بود. جنازه هایی که جسم نداشتند و نشانه ای از شادی های کاذب دور دست و پایشان پیچیده بود. فقط او مانده بود و او. اویی که نمی خواست دلش را بین آدم ها هدر بدهد اما توکل به پاهایش، او را نجات نداد. و اینگونه ما دلخور شدیم...
نتوانست از اشک هایش سراغی بگیرد. همه جا را دنبالشان گشت. همه چیز را با اشک هایش تجربه کرده بود. دلش برای گرما و مهربانیشان و آن لباس براق تنگ شده بود. دلش اشک هایش را می خواست. خودش را به دیوار بغض ها می کوبید اما اشک ها را پیدا نمی کرد. لا به لای غم ها، زیر خرده شکسته های دلش، پشت سنگینی نفش هایش و کنار سستی زانوهایش را گشت. اما اشک هایش را نیافت. خودش اشک شد. اما نتوانست ببارد. او اشک هایش را می خواست و بس!
من دستانم را غرق خود کردم.از آسمان دلم چنان می بارم که ابری درونم باقی نمانده. سیاهی ها از نیمه های شب درون چشمانم به براقی ستاره های بی نام و نشان پرسه می زنند. کمی هم ندانستم هایم را دورم جمع می کنم. ذهنی که طبقه بندی نمی شود و کلمات را درون خود جای نمی دهد. تابلویی سفید که هزار سرخ از آن تفسیر می شود شده ام. بی معنی بودن دقیق را با همین کلمات کوچک معنی کن. منم در همین چهارخط محدودم و انتزاع های زندگی من از آدم ها آغاز و به آدم ها ختم می شود. زنده نیستم. درست مثل متن هایم
من همیشه دوست داشتم آغوشی به بزرگی تموم ادم های تنها و ناراحت داشته باشم اما همیشه دستام برای خودم هم جا نداشت...
داشتم به این فکر می کردم که
حتی افرادی که احساس می کنند به چیزهای مهمی اهمیت می دن چقدر قراره براشون بی ارزش بشه
ما درگیر زمانیم
مکانیم
جنسیتیم
باورهاییم
و هنوز نفهمیدیم گاردهای متعددی که دربرابر حرف ها و زندگی های خودمون داریم بی معنیه
پوچ نه!
بی معنیه
چون انقدر جهان میتونه گسترده و در عین حال جمع و جور باشه که جایی برای فکر های بی ارزش و صد البته بی معنی ما نذاره
حتی افرادی که احساس می کنند به چیزهای مهمی اهمیت می دن چقدر قراره براشون بی ارزش بشه
ما درگیر زمانیم
مکانیم
جنسیتیم
باورهاییم
و هنوز نفهمیدیم گاردهای متعددی که دربرابر حرف ها و زندگی های خودمون داریم بی معنیه
پوچ نه!
بی معنیه
چون انقدر جهان میتونه گسترده و در عین حال جمع و جور باشه که جایی برای فکر های بی ارزش و صد البته بی معنی ما نذاره
دلتنگی پیراهن نیست که عوضش کنی و حالت خوب شود، دلتنگی گاهی پوست تن آدمیست...
- معصومه صابر
- معصومه صابر
قسمتی از کتابم::❤️🤍
(ماه 🌑)
به زندگی خود می نگریم. به باال نگاه می کنیم یا پایین؟
زمینی که زیر پایمان دایما در حال گردش است هر لحظه می تواند تو را قسمتی از گردشش کند. زمینی به این سبزی و خرمی هر
لحظه در کمین است که تو را در خود ببلعد که حداقل به اندازه یک انسان سبکی را حس کند.
آسمان هم به شدت مغرور است و همیشه در باالی این محفل دراز کشیده.سری به ما نمی زند و مشغول تماشای ستارگان است.
هوایمان. هع. فقط کافی است کمی بایستد تا زرق و برق این جهان را تماشا کند. کار تمام است.
خورشیدمان کافی است سرش را به جلو آورد تا اندکی از زیبایی های دنیا را با دقت تر ببیند یا سرش را برگرداند تا ببیند چه خبر
است.
کافی است آبها از خواب ناز بیدار شوند و کوه ها قدمی بردارند.
اما ماه فرق می کند. ماه آرامش است. ماه همیشه بلند می شود. غرورش را می شکند. به پیش ما می آید. قدم می زند. این دنیا را از
نزدیک می بیند.گاهی می نشیند و گاهی بلند می شود و کسی را در خود نمی بلعد. شاید فکر کنید ماه مثل بقیه صبور نیست اما
داستان ماه با بقیه فرق دارد.
ماه شب را می بیند.ماه ذات سیاه و زشت این دنیا را می بیند و دیگرجذابیتی برایش ندارد. اما باز هم به پیشمان می اید اما نه از روی
خودخواهی یا سرکشی بلکه برای همدم شدن. برای همراهی در ریختن اشک های موجودات سنگدل این کره خاکی.
می دانید شب با روز چه فرقی دارد؟ خب مسلم است آن روشن است و دیگری تاریک. اما روز عطر فروش است. در قبال کاری که
می کنید عطر می دهد و بوی زندگی ات را می سازد اما شب به کل جهان یک عطر می زند.احساسات. عطر محبوبش را.و چه
زمانی از این بهتر که ماه کمک حال دل این موجودات ضعیف شود.
ما می خوریم تا کار کنیم. کار می کنیم تا تختی بسازیم. تختی می سازیم تا بخوابیم. می خوابیم تا بمیریم. میمیریم برای دیگران. دیگرانی
برای دیگران. و دیگرانی که می خورند و کار می کنند و می خوابند. اما چه چیز این چرخه کسل کننده را جال می دهد؟احساسات.
حال و هوای شب چیزی بیشتر از اشک است. یک چیز مانند رسوخ بوی عطر به تمام بدن. شاید موقت باشد اما خوش بویت می کند.
ان وقت تازه گل کوچکی می شوی در میان گلستان شب. و تنها تاریکی نیست. شب پیچیدگی زیبایی است برای تسکین ذهن های اده
که حالشان ساده تر از ان است که انسان های پیچیده در روز های ساده شان بتوانند درکش کنند.
(ماه 🌑)
به زندگی خود می نگریم. به باال نگاه می کنیم یا پایین؟
زمینی که زیر پایمان دایما در حال گردش است هر لحظه می تواند تو را قسمتی از گردشش کند. زمینی به این سبزی و خرمی هر
لحظه در کمین است که تو را در خود ببلعد که حداقل به اندازه یک انسان سبکی را حس کند.
آسمان هم به شدت مغرور است و همیشه در باالی این محفل دراز کشیده.سری به ما نمی زند و مشغول تماشای ستارگان است.
هوایمان. هع. فقط کافی است کمی بایستد تا زرق و برق این جهان را تماشا کند. کار تمام است.
خورشیدمان کافی است سرش را به جلو آورد تا اندکی از زیبایی های دنیا را با دقت تر ببیند یا سرش را برگرداند تا ببیند چه خبر
است.
کافی است آبها از خواب ناز بیدار شوند و کوه ها قدمی بردارند.
اما ماه فرق می کند. ماه آرامش است. ماه همیشه بلند می شود. غرورش را می شکند. به پیش ما می آید. قدم می زند. این دنیا را از
نزدیک می بیند.گاهی می نشیند و گاهی بلند می شود و کسی را در خود نمی بلعد. شاید فکر کنید ماه مثل بقیه صبور نیست اما
داستان ماه با بقیه فرق دارد.
ماه شب را می بیند.ماه ذات سیاه و زشت این دنیا را می بیند و دیگرجذابیتی برایش ندارد. اما باز هم به پیشمان می اید اما نه از روی
خودخواهی یا سرکشی بلکه برای همدم شدن. برای همراهی در ریختن اشک های موجودات سنگدل این کره خاکی.
می دانید شب با روز چه فرقی دارد؟ خب مسلم است آن روشن است و دیگری تاریک. اما روز عطر فروش است. در قبال کاری که
می کنید عطر می دهد و بوی زندگی ات را می سازد اما شب به کل جهان یک عطر می زند.احساسات. عطر محبوبش را.و چه
زمانی از این بهتر که ماه کمک حال دل این موجودات ضعیف شود.
ما می خوریم تا کار کنیم. کار می کنیم تا تختی بسازیم. تختی می سازیم تا بخوابیم. می خوابیم تا بمیریم. میمیریم برای دیگران. دیگرانی
برای دیگران. و دیگرانی که می خورند و کار می کنند و می خوابند. اما چه چیز این چرخه کسل کننده را جال می دهد؟احساسات.
حال و هوای شب چیزی بیشتر از اشک است. یک چیز مانند رسوخ بوی عطر به تمام بدن. شاید موقت باشد اما خوش بویت می کند.
ان وقت تازه گل کوچکی می شوی در میان گلستان شب. و تنها تاریکی نیست. شب پیچیدگی زیبایی است برای تسکین ذهن های اده
که حالشان ساده تر از ان است که انسان های پیچیده در روز های ساده شان بتوانند درکش کنند.
در زدم و وارد شدم. درست رو به رویم نشسته بود و از همان ابتدا خودم را اماده کرده بودم تا با او ارتباط نگیرم. بخاطر همین چشمانم را به چشمانش دوختم. سعی می کرد با یک لبخند تصنعی مرا همراه خودش کند اما نمیتوانستم دستی در دست جانم گفتن هایش بیندازم. رو به رویش نشستم از چیزی گفتم که او نمی دانست. از چیزی که شاید حتی خودم هم نمی دانستم. و او ادعای دانستن های زیادی کرد. فراتر از من. بهتر از من. کامل تر از من. هر چیزی به جز من. و من باز هم فهمیدم مشاور من، من نیست. کسی هم جز من برای من مشاور نخواهد شد. اما فهمیدم درد زیادی بین حرف هایی از او می آید که استعاره ها می گویند. او منزجر کننده تر از آن بود که تو دوست من! با لبخند فقط مرا می پذیری. همین!
Forwarded from Blue Moon (R.B)
انسان در دو وضعیت نیازمند هیچ نگهبانی نیست؛
وقتی آزادی در بیرون از خودش بیمعنا میشود و آن دم که در زندان احساس آزادی میکند.
#آخرین_انار_دنیا
#بختیار_علی
وقتی آزادی در بیرون از خودش بیمعنا میشود و آن دم که در زندان احساس آزادی میکند.
#آخرین_انار_دنیا
#بختیار_علی