معکوس
762 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
02. Bidar Sho (Prod. Atour)
Rez
دستام بوی نبودن میده
این همه حضور؟ مسخره است.
انسان‌های آزاده لزوما متدین نیستند و درچهارچوب اصولی اخلاقی قرار نمی‌گیرند.
انسان‌های آزاده
خب…
آن‌ها معمولا سری برروی گردن ندارند.
مرا به گل های سرخِ درونِ باغچه بسپار.
به ابرهایی که با شمایل عجیب در آسمان قدم می‌زنند.
یا به آن چکاوکی که بر رویِ شاخه‌ی درختِ سیب آواز سر می‌دهد.
مرا به رهگذرانِ خیابان بسپار.
به صدای‌ خنده‌‌ی کودکان.
یا حتی مرا به نسیمِ گرمِ تابستان بسپار که گرمایِ حضورِ تورا داشته باشد.
مرا به تکه سنگی که به پایت برخورد می‌کند بسپار و بعد برو، هرجا که می‌خواهی.
اما مرا بدونِ اینکه کسی یا چیزی مواظبم نباشد رها نکن، من به دور از تو ترک خورده شده و شکسته خواهم شد.
Forwarded from ننویسنده
من کمی هستم میان بسیار
و بسیار درون کمم دارم
نقاشیم
سال ۱۳۸۷
Forwarded from آواز قو در وقت مرگ؛ (پنگوئن مغموم)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معکوس
Video message
جاتون خالی
خوش گذشت*
معکوس
Photo
یا این من بودم
یا من رو از قبل اینجا گذاشته بودن
#ننوشته

موزه ی بازار



تهران نارنجی است. لااقل آنجا که برای لولیدن نیست را نارنجی کرده‌اند؛ بازار را. هر قدر هم دستان سیاه با آت و آشغال‌های فروشی پرش کنند، اینجا باز هم نارنجی است. از خیابان‌های پرترردد و کتاب‌های زرد آرام قدم زدم تا رسیدم به روزنامه‌های زردتر. به در و دیوار مغازه‌ها. جایی که لباس تن کنند و زنده بمانند. هیچ چروکی به چشم نمی‌آید. خستگی‌ها با قهوه و کافه‌های سیاه و پرافاده در نمی‌رود. سخت می‌شود فهمید تهران واقعی کدام است و تهرانی واقعی کدام. در پس تمام این‌ها، در انتها بن‌بستی له و لورده، کم اهمیت‌ترین غرفه را یافتم. آنجا که نه کهنه سرباز جوشکار عظیمت کرده نه پیرمردی فرتوت دلش را با سیگارهای خاک خورده می‌فروشد. «موزه ی بازار» جایی که حتی می‌ترسیدم وجود داشته باشد. جایی که بر خلاف موزه‌های مغرور ایران هنوز بوی کار می‌دهد. از همه جا نارنجی‌تر؛ نارنجی رنگ پریده. درست مثل مدیرش. حس می‌کنم اینجا، جایی که هیچ گاری پرسه نمی‌زند یا تشنجی برای پول نمی‌کنند جای آدم‌هایی است که از خودشان هیچ نمی‌دانند. جای آنهایی که پدر و مادرشان به آنها گفته‌اند سر کارت برو در کنارش هنرت را هم ادامه بده. چه همزاد‌پنداری غریبانه‌ای بین آنجا و من شکل گرفت. بین تنهایی‌هایمان. بین در و دیوارهایمان. انگار پشت تمام آن عکس‌های لوچ قدیمی و آینه کاری‌هایش هنوز روغن موتور می‌چکد. از دستان قلبش هنوز آچار نیفتاده و کدام خالق؟کدام هنرمند توان آن را دارد که او را از دل بازار بیرون بکشد و بگوید برو موزه‌ای حقیقی شو؟
آن مکان جای پرسه عشاق هنر، معهذا جای سبعیت کارگران نیز نبود. هرچه می‌گشتم جایی برای خودم باز کنم پیدا نمی‌شد. هرچه می‌گشتم موزه را در ویرانه‌ای به اسم تهران درست و به جا تصور کنم نشدنی بود. به شکلی آمرانه من و موزه آن وسط خراب شده بودیم. او میان مغازه‌ها و من میان انسان‌ها. حتی مساعی سازنده‌اش برای دور نگه داشتن یک آبروریزی آشنا به اسم موزه از دید بازاری‌ها، چیزی از او کم نمی‌کرد. او همان جذامی بزک شده بود که باید خویشتن را تحمل می‌کرد.
چشمانم هر لحظه از نگاه کردن در چشمان موزه بیشتر خجل می‌شد. ما سراپا پرنیاز بودیم به اینکه یکی ما را از میان دست و پای نارنجی تهران بردارد و بی‌اندازد وسط آنهایی که سبز شده‌اند. حداقل کاش کسی نمی‌دانست آنجا موزه است. کاش خرابش می‌کردند. خاموشش می‌کردند. کاش هیچگاه غریبی‌اش را هنگام رفتن نمی‌بوسیدم.
Javabam Nakon
Mohsen Chavoshi