Forwarded from سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
مرا به گل های سرخِ درونِ باغچه بسپار.
به ابرهایی که با شمایل عجیب در آسمان قدم میزنند.
یا به آن چکاوکی که بر رویِ شاخهی درختِ سیب آواز سر میدهد.
مرا به رهگذرانِ خیابان بسپار.
به صدای خندهی کودکان.
یا حتی مرا به نسیمِ گرمِ تابستان بسپار که گرمایِ حضورِ تورا داشته باشد.
مرا به تکه سنگی که به پایت برخورد میکند بسپار و بعد برو، هرجا که میخواهی.
اما مرا بدونِ اینکه کسی یا چیزی مواظبم نباشد رها نکن، من به دور از تو ترک خورده شده و شکسته خواهم شد.
به ابرهایی که با شمایل عجیب در آسمان قدم میزنند.
یا به آن چکاوکی که بر رویِ شاخهی درختِ سیب آواز سر میدهد.
مرا به رهگذرانِ خیابان بسپار.
به صدای خندهی کودکان.
یا حتی مرا به نسیمِ گرمِ تابستان بسپار که گرمایِ حضورِ تورا داشته باشد.
مرا به تکه سنگی که به پایت برخورد میکند بسپار و بعد برو، هرجا که میخواهی.
اما مرا بدونِ اینکه کسی یا چیزی مواظبم نباشد رها نکن، من به دور از تو ترک خورده شده و شکسته خواهم شد.
Forwarded from آواز قو در وقت مرگ؛ (پنگوئن مغموم)