میروم کنج دلت خانه بسازم
خانه ای گرم به گرمای وجود
میروم تا که در زلف تو را شانه بگیرم
از سر ناله ی خود
و چنان است همین شاخک ها
و چنین است همین آینه ها
که مرا هم نفس بوی دلت راز کند
کاش تنها تو را
کاش تنها تو را
کاش تنها تو را
چو حبابی
در آغوش بگیرم
خانه ای گرم به گرمای وجود
میروم تا که در زلف تو را شانه بگیرم
از سر ناله ی خود
و چنان است همین شاخک ها
و چنین است همین آینه ها
که مرا هم نفس بوی دلت راز کند
کاش تنها تو را
کاش تنها تو را
کاش تنها تو را
چو حبابی
در آغوش بگیرم
نه توانی برای عشق
نه دمی برای احساسات
هیچ چیز اینجا حوصله ما را ندارد
نه دمی برای احساسات
هیچ چیز اینجا حوصله ما را ندارد
معکوس
صفحه آراییش انجام شد
داستان 7 مرحله یا قدم داره
1.محدودیت
2.سردرگمی
3.اشک
4.رهایی
5.تعلل
6.آغاز
7.آزادی
1.محدودیت
2.سردرگمی
3.اشک
4.رهایی
5.تعلل
6.آغاز
7.آزادی
اندکاند آنان که میدانند چگونه باید خاموش ماند و به خاموشی دیگران نیز حرمت نهاد.
📕 اگر این نیز انسان است
✍ #پریمو_لوی
📕 اگر این نیز انسان است
✍ #پریمو_لوی
فیلسوف احمقانه ترین واژه ممکن برای کسی است که حرف هایش با فکرهایش هم خوانی دارد
ما زیباترین ترکیب دنیا هستیم
منتها نه من توان راه رفتن به سوی تو را دارم
نه تو اشتیاقی برای ترکیب
منتها نه من توان راه رفتن به سوی تو را دارم
نه تو اشتیاقی برای ترکیب
و بقول اخوان ثالث؛
دلم گهواره غم های عالم
ز مشرق تا به مغرب تاب میخورد...
دلم گهواره غم های عالم
ز مشرق تا به مغرب تاب میخورد...
گاهی چنان دلم گرفته و از غصه پرم که از خود میپرسم:
آیا مرگ مُرده است که هیچ سراغ مرا نمی گیرد؟
#محمد_صالح_علاء
آیا مرگ مُرده است که هیچ سراغ مرا نمی گیرد؟
#محمد_صالح_علاء
انتهای رشته نفرت ما را در دل آخرین آینه ای بیابید که رو به روی آینه ای دیگر قرار گرفته
(این متن توهمی کوچک است و سال ها با یک حال خراب از یک حس گذرا فرق دارد. در خواندن آن بادقت باشید. با دقت تر از همیشه!)
تو چه فرقی با سیگار سوخته ی روی لبم داری که در زیر نبود مهتاب با شعله ی کوچکش متن هایم را می نویسم؟ تا قبل از این همه چیز با گرمای محبت تو نوشته می شد. میان استرس های جوانیِ کال، تو رسیده ترین میوه ای بودی که روحم را شفا می داد و با نبودنت در پس هوای مه گرفته اطرافم از دود، من هم روی زمین سنگی بی جان می صوم. می فهمی که خون این متن دارد فواره می کند و تا قبل از این جهش در رگ های تو جریان داشت؟ و تو نه سمبل عشق بلکه تصویری در آینه بودی و امروز تصویر من لا به لای نخ سومی است که با سرگیجه و تهوع می کشم. بدنم دوپامین کم ترشح این دنیاست. هر چه بیشتر مرا مصرف می کند بیشتر از من می خواهد و از من کمتر می ماند. می فهمی آینه؟ روز به روز کم می شوی اما ذهن روز به روز به تو محتاج تر است. سرگیجه ای هستم درکنار سوزش این ذهن همزمان با سوختن سیگار. من آخرین لبخند روی دیوارم که اشک سیاه می ریزد.
تو چه فرقی با سیگار سوخته ی روی لبم داری که در زیر نبود مهتاب با شعله ی کوچکش متن هایم را می نویسم؟ تا قبل از این همه چیز با گرمای محبت تو نوشته می شد. میان استرس های جوانیِ کال، تو رسیده ترین میوه ای بودی که روحم را شفا می داد و با نبودنت در پس هوای مه گرفته اطرافم از دود، من هم روی زمین سنگی بی جان می صوم. می فهمی که خون این متن دارد فواره می کند و تا قبل از این جهش در رگ های تو جریان داشت؟ و تو نه سمبل عشق بلکه تصویری در آینه بودی و امروز تصویر من لا به لای نخ سومی است که با سرگیجه و تهوع می کشم. بدنم دوپامین کم ترشح این دنیاست. هر چه بیشتر مرا مصرف می کند بیشتر از من می خواهد و از من کمتر می ماند. می فهمی آینه؟ روز به روز کم می شوی اما ذهن روز به روز به تو محتاج تر است. سرگیجه ای هستم درکنار سوزش این ذهن همزمان با سوختن سیگار. من آخرین لبخند روی دیوارم که اشک سیاه می ریزد.