Forwarded from ᴇᴠᴇʀʏᴛʜɪɴɢꜰᴏx ᴄɪʀᴄᴜs (𝑆𝑖𝑙𝑣𝑒𝑟𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙𝐷𝑢𝑠𝑡:)~)
دوستهای نویسندهها براشون همهچیزند! همهمون میدونیم رمان نوشتن کاری غیراجتماعیه و گاهی یکه و تنهامون میکنه. اما وقتی از غارتون بیرون میخزید خیلی مهمه دوستهایی داشته باشید که منتظرتون باشن. کسایی که میفهمن چی مینویسید. حاضرن بخونندش و تشویقتون کنن و وقتی لازمه، شما برگردونن سر جای نوشتنتون توی غارتون.
- Afia Atakora
#onepiece
- Afia Atakora
#onepiece
Forwarded from 𝕯𝖊𝖆𝖙𝖍 𝕬𝖓𝖌𝖊𝖑🤍🍃 (𝐹𝑎𝑖𝑟𝑦 𝑓𝑟𝑒𝑠𝒉🍀💫)
چيزي به اسم ناراحتي بدون دليل و تو ناخوداگاه وجود نداره ، همه مون وقتي غمگينيم و ميگيم دليلشو نميدونيم در واقع ميدونيم! ولي حتی خودمون نميخواد به خودمون بگه كه چشه و قبول كنه كه سر اون موضوعه كه نارحته
#writing
@DeathAngeli
#writing
@DeathAngeli
چشم هایم را باز کردم
سیاهی
دست هایم را باز کردم
هیچ چیز جز بی پناهی
خط به خط اشک های ماه
پیچ و خم دست های سیاه
لا به لای ترانه ی نثر گونه ما
سفیدی جایی ندارد
ناودان قلبم به چکه چکه افتادن این بند های انسان نما
روی خوشی نشان نمی دهد
به تو
به من
به آسمان تیره ی همچون قلم من
به دلی که پشت آینه تو تا تو ادعای زیبایی کنی
به این خطوط نامنظم فکر
به آب و جارو کردن تنهایی
عادت ندارم
بی حاشیه
حس خوبی ندارم
به قدم زدن های روزانه میان سوز خورشید
به پارس باد، کنار گوش نحیفم
به دست های غرق بوسه ی ت
عادت ندارم
بی تعارف
اعتماد ندارم
به این روشنایی های پیچیده
به این حال خوب
عادت ندارم
دقیق بگویم
حسی ندارم!
#ننوشته
#شعر
سیاهی
دست هایم را باز کردم
هیچ چیز جز بی پناهی
خط به خط اشک های ماه
پیچ و خم دست های سیاه
لا به لای ترانه ی نثر گونه ما
سفیدی جایی ندارد
ناودان قلبم به چکه چکه افتادن این بند های انسان نما
روی خوشی نشان نمی دهد
به تو
به من
به آسمان تیره ی همچون قلم من
به دلی که پشت آینه تو تا تو ادعای زیبایی کنی
به این خطوط نامنظم فکر
به آب و جارو کردن تنهایی
عادت ندارم
بی حاشیه
حس خوبی ندارم
به قدم زدن های روزانه میان سوز خورشید
به پارس باد، کنار گوش نحیفم
به دست های غرق بوسه ی ت
عادت ندارم
بی تعارف
اعتماد ندارم
به این روشنایی های پیچیده
به این حال خوب
عادت ندارم
دقیق بگویم
حسی ندارم!
#ننوشته
#شعر
حقیقت مستی🥃
سکوی تو سری خورده پشت پارک کوچه از همیشه خزان تر بود. هنوز هم تلو تلو های دیشب را ترک نکرده و سرگیجه اش را روی سنگ فرش های کف خیابان می ریخت. دیشب را خاطرم هست. دلش میخواست بوی گند الکل دهانش رت روی لاغری اندام من بریزد. داد می کشید و از لیوان ها و پیک های بعدی کمک می خواست. ته شلوغی ها، کنار پنجره ایستاده بودم و باران با صدای ناودان و خیابان های غبارآلود شهر میبارید. سر و صداها توی آینه روبرویم می پیچدند و دوبرابر می شدند و دود سیگار، گریه ام را از رقص نور سالن اصلی قایم می کرد. هنوز روی سکو نشسته بودم و منتظر آمدنش بودم. دیشب، وقتی اعترافات را همراه شام بالا می آورد و اشک می ریخت این من بودم که حال خوشی نداشتم. آدمی یک گفتگو است و من باید با او، که قسمتی از خود من بود گفتگو می کردم. حالا دیگر نیست! روزی که میگفت از شدت برق چشمانت مست می شوم را بخاطر دارم. اما هیچگاه نمیدانستم با مست شدن تا این حد نفرت انگیز خواهد شد. البته، تا این حد راستگو! لیوان خورد شده دیشب، در سایه های زیبای اتاق مهتاب و بغض مرا بغل گرفته بود و حالا حتی قوطی شیرکاکائو و کیکی که دست من است مرا میترساند. دیگر از هر مایعی میترسم. از هرچیزی که آدم ها را به حرف دربیاورد می ترسم. از حقیقت، خیانت و شهوت می ترسم. آمد! عذرخواهی هایش مثل با لبخند به من پلک می زدند و من را می پراندند اما دکمه های قلبم دیگر باز نمی شد. سلامم را خوردم. فهمیدن حالش را خوردم. راه رفتن و آغوشش را خوردم. وجودش را در کنارم خوردم و به ازای تمام قطرات الکی که خورد، اشک هایم را خوردم.
#ننوشته
سکوی تو سری خورده پشت پارک کوچه از همیشه خزان تر بود. هنوز هم تلو تلو های دیشب را ترک نکرده و سرگیجه اش را روی سنگ فرش های کف خیابان می ریخت. دیشب را خاطرم هست. دلش میخواست بوی گند الکل دهانش رت روی لاغری اندام من بریزد. داد می کشید و از لیوان ها و پیک های بعدی کمک می خواست. ته شلوغی ها، کنار پنجره ایستاده بودم و باران با صدای ناودان و خیابان های غبارآلود شهر میبارید. سر و صداها توی آینه روبرویم می پیچدند و دوبرابر می شدند و دود سیگار، گریه ام را از رقص نور سالن اصلی قایم می کرد. هنوز روی سکو نشسته بودم و منتظر آمدنش بودم. دیشب، وقتی اعترافات را همراه شام بالا می آورد و اشک می ریخت این من بودم که حال خوشی نداشتم. آدمی یک گفتگو است و من باید با او، که قسمتی از خود من بود گفتگو می کردم. حالا دیگر نیست! روزی که میگفت از شدت برق چشمانت مست می شوم را بخاطر دارم. اما هیچگاه نمیدانستم با مست شدن تا این حد نفرت انگیز خواهد شد. البته، تا این حد راستگو! لیوان خورد شده دیشب، در سایه های زیبای اتاق مهتاب و بغض مرا بغل گرفته بود و حالا حتی قوطی شیرکاکائو و کیکی که دست من است مرا میترساند. دیگر از هر مایعی میترسم. از هرچیزی که آدم ها را به حرف دربیاورد می ترسم. از حقیقت، خیانت و شهوت می ترسم. آمد! عذرخواهی هایش مثل با لبخند به من پلک می زدند و من را می پراندند اما دکمه های قلبم دیگر باز نمی شد. سلامم را خوردم. فهمیدن حالش را خوردم. راه رفتن و آغوشش را خوردم. وجودش را در کنارم خوردم و به ازای تمام قطرات الکی که خورد، اشک هایم را خوردم.
#ننوشته
Forwarded from 「INFP . ENFP」