Forwarded from Twite hub | توییت هاب
در فرهنگ سیاست و حکومتداری، ذلت به معنای شکست نیست. ذلت به معنای پوسیدگیهای درونی یک حکومت است که برای ایجاد جنبشهای گستردهتر و ایجاد یک «انقلاب» نیازمند عوامل خارجی است.
از اینها بگذریم.
ذلت زمانی پدید میآید که حکومتی برای توجیه رفتار و اعمال خود دست به هرکاری بزند.
البته، حکومت ذلیل هیچچیزی برای از دست دادن ندارد.
من به شخصه بعد از گذر کردن این خردهسالهای عمرم تا به حال ندیده بودم حکومتی این چنین برای جلب نظر و رای ملتش تلاش کند.
نکته این نیست که یک حکومت ذلیل صرفا یک حکومت از بین نرفته نیست و میتواند هنوز به ظلمهای خودش ادامه دهد. نکته اینجاست که یک حکومت ذلیل شده!
از اینها بگذریم.
ذلت زمانی پدید میآید که حکومتی برای توجیه رفتار و اعمال خود دست به هرکاری بزند.
البته، حکومت ذلیل هیچچیزی برای از دست دادن ندارد.
من به شخصه بعد از گذر کردن این خردهسالهای عمرم تا به حال ندیده بودم حکومتی این چنین برای جلب نظر و رای ملتش تلاش کند.
نکته این نیست که یک حکومت ذلیل صرفا یک حکومت از بین نرفته نیست و میتواند هنوز به ظلمهای خودش ادامه دهد. نکته اینجاست که یک حکومت ذلیل شده!
#ننوشته
احتمالا من از دیار آسمانهای خاکستریام. همانها که شهر را میبلعد. از همانها که مثل یه مرشد مقدس پیر به تو نگاه میکند. از دور. آنقدر دور که قطرات باران به چشمت بیاید.
و باران را گم میکنی. کم کم شاخههای خیس درختان را میبینی. و خاطرات بین دست و پای ساختمانها را که عرقریزی میکنند. یاد انسانهایی میوفتی که که برای تو معنای واژهها میشدند یا شاید خاطرات مکانها. یادم است. انسانهایی را یادم است که برایم آسمان خاکستری بودند. مکانهایی با آنها رفتم که دیگر جرئت نمیکنم بروم. حالا که نیستند حتی دست خودم را نمیگیرم و آنجا نمیروم. میترسم.
دقیق نمیتوانم بگویم از چه چیزی میترسم. سخت است بگویی از چه چیز آسمان میترسی اما آسمان همیشه ترسناک است مخصوصا وقتی ابرهایش اخم میکنند! من هم از اینکه با هرکس جز آنها بروم ترس دارم. ترس اینکه معنای آن واژهها که برایم ساختند عوض شود. میترسم از اینکه دوباره همین چهارخط کلمهای که با چشمانشان معنا کردم، با خاطرات.
با حس دوستداشتنهایی که درونم کاشتند گلاویز شوم. و هرچه ساخته بودم و ساخته بودند از بین برود. این آسمان خاکستری مرا به زیبایی در آن کلمات خفه میکند. و جواب سوالم را میدهد. که چرا عاشق نیستی و عاشق نماندی؟ اصلا چرا عاشق نمیشوی؟
شاید چون آسمان هیچوقت خاکستری نمیماند.
احتمالا من از دیار آسمانهای خاکستریام. همانها که شهر را میبلعد. از همانها که مثل یه مرشد مقدس پیر به تو نگاه میکند. از دور. آنقدر دور که قطرات باران به چشمت بیاید.
و باران را گم میکنی. کم کم شاخههای خیس درختان را میبینی. و خاطرات بین دست و پای ساختمانها را که عرقریزی میکنند. یاد انسانهایی میوفتی که که برای تو معنای واژهها میشدند یا شاید خاطرات مکانها. یادم است. انسانهایی را یادم است که برایم آسمان خاکستری بودند. مکانهایی با آنها رفتم که دیگر جرئت نمیکنم بروم. حالا که نیستند حتی دست خودم را نمیگیرم و آنجا نمیروم. میترسم.
دقیق نمیتوانم بگویم از چه چیزی میترسم. سخت است بگویی از چه چیز آسمان میترسی اما آسمان همیشه ترسناک است مخصوصا وقتی ابرهایش اخم میکنند! من هم از اینکه با هرکس جز آنها بروم ترس دارم. ترس اینکه معنای آن واژهها که برایم ساختند عوض شود. میترسم از اینکه دوباره همین چهارخط کلمهای که با چشمانشان معنا کردم، با خاطرات.
با حس دوستداشتنهایی که درونم کاشتند گلاویز شوم. و هرچه ساخته بودم و ساخته بودند از بین برود. این آسمان خاکستری مرا به زیبایی در آن کلمات خفه میکند. و جواب سوالم را میدهد. که چرا عاشق نیستی و عاشق نماندی؟ اصلا چرا عاشق نمیشوی؟
شاید چون آسمان هیچوقت خاکستری نمیماند.
به گمانم قلبم عینکی است. از همان عینکیها که همیشه عینکش کج است و کثیف. وقتی باران میبارد سرش را پایین میگیرد تا چشمش بهتر ببیند و شیشه عینکش خیس نشود. هنگام همآغوشیها یا باید صورتش از جهان تن دیگری فاصله بگیرد یا تار دیدن را به جان بخرد.
دلم خیلی عینکی است. اکر عینکش بشکند بیدست و پا میشود.
دلم خیلی عینکی است. اکر عینکش بشکند بیدست و پا میشود.
شما و انسانهای بزرگ رو با جهانتون تنها میذارم و در کمددیواری خویش پنهان میمانم
کاش پوست ذهنم روی تمام لحظهها، احساسات، نگاهها، رنگها و حرفها دست نمیکشید.
به این موضوع باور دارم که خاطرات وسیعتر از اونن که تو قاب دوربین جا بشن و اگر با عکس گرفتن ثبتشون کنم انگار تو وجودم لگدمال شدن.
بسیار پیشتر از امروز دوستت داشتم
در گذشتههای دور
آنقدر دور که هروقت بهیاد میآورم
پارچ بلور کنار سفرهی من اِبریق میشود
کلاه کَپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفید
کراواتم، زنّار
اتاق، همین اتاق زیرشیروانی ما، غار
غاری پر از تاریک و صدای بوسههای ما
و قرنهای بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آنقدر که در خیالبافی آنهمه عشق تو در سفینهای نزدیک من من در سفینهای دیگر، بسیار نزدیکتر از خودم با تو دست میکشیم به گونههای هم بر صفحهی تلویزیون.
بیژن نجدی
در گذشتههای دور
آنقدر دور که هروقت بهیاد میآورم
پارچ بلور کنار سفرهی من اِبریق میشود
کلاه کَپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفید
کراواتم، زنّار
اتاق، همین اتاق زیرشیروانی ما، غار
غاری پر از تاریک و صدای بوسههای ما
و قرنهای بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آنقدر که در خیالبافی آنهمه عشق تو در سفینهای نزدیک من من در سفینهای دیگر، بسیار نزدیکتر از خودم با تو دست میکشیم به گونههای هم بر صفحهی تلویزیون.
بیژن نجدی
معکوس
قمارباز
از اون کتابا بود که پنجاه صفحه اولش رو باید بریزی دور از صفحه پنجاه شروع کنی
ولی بقیش عالیه
صد صفحه آخر که بینظیر بود
ولی بقیش عالیه
صد صفحه آخر که بینظیر بود