و ببخشید من اصلا انسان خوبی برای توضیح دادن موضوعی نیستم چون پرش ذهنی دارم و همش حس میکنم یه چیزیو جا انداختم
پخش و پلا حرف میزنم
پخش و پلا حرف میزنم
Forwarded from Hidden Chat
دقیقا این توصیف اضافی که میگی رو توی دو خط خوندن از کتابت به وضوح میشه دید
Forwarded from Hidden Chat
https://t.me/reverse131313/10542
کمک کننده بود واقعا،ممنونم.
و یه چیز دیگه،درمورد همین دیالوگ نویسی ها،و نشون دادن کامل فضای داستان،قطعا باید نویسنده یه پیش زمینه و اطلاعاتی درمورد اون موضوع داشته باشه که بتونه به بهترین و واقعی ترین شکل داستان رو دربیاره،سوالم اینه که چطور؟مثلا بهترین راه جمع کردن این اطلاعات چین؟
کمک کننده بود واقعا،ممنونم.
و یه چیز دیگه،درمورد همین دیالوگ نویسی ها،و نشون دادن کامل فضای داستان،قطعا باید نویسنده یه پیش زمینه و اطلاعاتی درمورد اون موضوع داشته باشه که بتونه به بهترین و واقعی ترین شکل داستان رو دربیاره،سوالم اینه که چطور؟مثلا بهترین راه جمع کردن این اطلاعات چین؟
Telegram
معکوس.
امیدوارم بدردتون بخوره
Forwarded from Hidden Chat
خوشتیپ حالا که انقدر چیز خوب بلدی به نظرت بهتر نیست بیشتر اینجوری برامون اموزش بزاری؟
Hidden Chat
دقیقا این توصیف اضافی که میگی رو توی دو خط خوندن از کتابت به وضوح میشه دید
منظورت اینه که اضافینویسی داره؟
Hidden Chat
خوشتیپ حالا که انقدر چیز خوب بلدی به نظرت بهتر نیست بیشتر اینجوری برامون اموزش بزاری؟
اولا که من درحدی نیستم که آموزش بدم
صرفا میتونم تجربه به اشتراک بذارم که اونم خیلی محدوده
وقتشو ندارم متاسفانه
و از طرفی دلم میخواد با وسواس و درست انجام بشه که ایشالا بعد کنکور
صرفا میتونم تجربه به اشتراک بذارم که اونم خیلی محدوده
وقتشو ندارم متاسفانه
و از طرفی دلم میخواد با وسواس و درست انجام بشه که ایشالا بعد کنکور
بیاین بریم رای بدیم
اینجوری مسئولیت سخت حمل کردن شعور انسانی رو میتونیم نداشته باشیم
اینجوری مسئولیت سخت حمل کردن شعور انسانی رو میتونیم نداشته باشیم
Forwarded from Twite hub | توییت هاب
در فرهنگ سیاست و حکومتداری، ذلت به معنای شکست نیست. ذلت به معنای پوسیدگیهای درونی یک حکومت است که برای ایجاد جنبشهای گستردهتر و ایجاد یک «انقلاب» نیازمند عوامل خارجی است.
از اینها بگذریم.
ذلت زمانی پدید میآید که حکومتی برای توجیه رفتار و اعمال خود دست به هرکاری بزند.
البته، حکومت ذلیل هیچچیزی برای از دست دادن ندارد.
من به شخصه بعد از گذر کردن این خردهسالهای عمرم تا به حال ندیده بودم حکومتی این چنین برای جلب نظر و رای ملتش تلاش کند.
نکته این نیست که یک حکومت ذلیل صرفا یک حکومت از بین نرفته نیست و میتواند هنوز به ظلمهای خودش ادامه دهد. نکته اینجاست که یک حکومت ذلیل شده!
از اینها بگذریم.
ذلت زمانی پدید میآید که حکومتی برای توجیه رفتار و اعمال خود دست به هرکاری بزند.
البته، حکومت ذلیل هیچچیزی برای از دست دادن ندارد.
من به شخصه بعد از گذر کردن این خردهسالهای عمرم تا به حال ندیده بودم حکومتی این چنین برای جلب نظر و رای ملتش تلاش کند.
نکته این نیست که یک حکومت ذلیل صرفا یک حکومت از بین نرفته نیست و میتواند هنوز به ظلمهای خودش ادامه دهد. نکته اینجاست که یک حکومت ذلیل شده!
#ننوشته
احتمالا من از دیار آسمانهای خاکستریام. همانها که شهر را میبلعد. از همانها که مثل یه مرشد مقدس پیر به تو نگاه میکند. از دور. آنقدر دور که قطرات باران به چشمت بیاید.
و باران را گم میکنی. کم کم شاخههای خیس درختان را میبینی. و خاطرات بین دست و پای ساختمانها را که عرقریزی میکنند. یاد انسانهایی میوفتی که که برای تو معنای واژهها میشدند یا شاید خاطرات مکانها. یادم است. انسانهایی را یادم است که برایم آسمان خاکستری بودند. مکانهایی با آنها رفتم که دیگر جرئت نمیکنم بروم. حالا که نیستند حتی دست خودم را نمیگیرم و آنجا نمیروم. میترسم.
دقیق نمیتوانم بگویم از چه چیزی میترسم. سخت است بگویی از چه چیز آسمان میترسی اما آسمان همیشه ترسناک است مخصوصا وقتی ابرهایش اخم میکنند! من هم از اینکه با هرکس جز آنها بروم ترس دارم. ترس اینکه معنای آن واژهها که برایم ساختند عوض شود. میترسم از اینکه دوباره همین چهارخط کلمهای که با چشمانشان معنا کردم، با خاطرات.
با حس دوستداشتنهایی که درونم کاشتند گلاویز شوم. و هرچه ساخته بودم و ساخته بودند از بین برود. این آسمان خاکستری مرا به زیبایی در آن کلمات خفه میکند. و جواب سوالم را میدهد. که چرا عاشق نیستی و عاشق نماندی؟ اصلا چرا عاشق نمیشوی؟
شاید چون آسمان هیچوقت خاکستری نمیماند.
احتمالا من از دیار آسمانهای خاکستریام. همانها که شهر را میبلعد. از همانها که مثل یه مرشد مقدس پیر به تو نگاه میکند. از دور. آنقدر دور که قطرات باران به چشمت بیاید.
و باران را گم میکنی. کم کم شاخههای خیس درختان را میبینی. و خاطرات بین دست و پای ساختمانها را که عرقریزی میکنند. یاد انسانهایی میوفتی که که برای تو معنای واژهها میشدند یا شاید خاطرات مکانها. یادم است. انسانهایی را یادم است که برایم آسمان خاکستری بودند. مکانهایی با آنها رفتم که دیگر جرئت نمیکنم بروم. حالا که نیستند حتی دست خودم را نمیگیرم و آنجا نمیروم. میترسم.
دقیق نمیتوانم بگویم از چه چیزی میترسم. سخت است بگویی از چه چیز آسمان میترسی اما آسمان همیشه ترسناک است مخصوصا وقتی ابرهایش اخم میکنند! من هم از اینکه با هرکس جز آنها بروم ترس دارم. ترس اینکه معنای آن واژهها که برایم ساختند عوض شود. میترسم از اینکه دوباره همین چهارخط کلمهای که با چشمانشان معنا کردم، با خاطرات.
با حس دوستداشتنهایی که درونم کاشتند گلاویز شوم. و هرچه ساخته بودم و ساخته بودند از بین برود. این آسمان خاکستری مرا به زیبایی در آن کلمات خفه میکند. و جواب سوالم را میدهد. که چرا عاشق نیستی و عاشق نماندی؟ اصلا چرا عاشق نمیشوی؟
شاید چون آسمان هیچوقت خاکستری نمیماند.