Forwarded from زَردِقَـــناری (The_B3)
ممبر هام نفت حکومت قاجارن و من انگلیس.
Forwarded from Hidden Chat
خیلی حس خوبیه که از خراسان جنوبی( از نظر فاصله ) درخواست داشته باشی نه؟
Hidden Chat
خیلی حس خوبیه که از خراسان جنوبی( از نظر فاصله ) درخواست داشته باشی نه؟
از خیلی جاها بود یادمه
تهرانیا که چندتا بودن
شیراز دو سه نفر بودن
بوشهر
خراسان جنوبی
خراسان رضوی
تبریز
مازندران
گیلان
بندردیلم
سمنان
لرستان
تهرانیا که چندتا بودن
شیراز دو سه نفر بودن
بوشهر
خراسان جنوبی
خراسان رضوی
تبریز
مازندران
گیلان
بندردیلم
سمنان
لرستان
Ye Paeiz
Mohsen Chavoshi
برای تو خواستم هر کلمه ای که تا کنون آموخته ام به کار ببرم.
حتی شده تکه تکه بهم وصلشان کنم و بگویم آری ، این ها حرف های من است که برایت نوشته ام.
اما یادم آمد هنوز نامه ام را برایت نفرستادم و پستچی هم مدام سراغ مرا میگیرد و می گوید ( پس چه شد نامه؟).
به همین خاطر در ساده ترین حالتم با تو سخن می گویم، خودت هم می دانی من اهل سخنانِ امید بخش و سبز چهره ام اما برای تو تکه ذغالی می شوم که در برف مانده.
می دانم که همین حالتِ مرا می پسندی( سبز بودنم را) اما به گمانم گاهی سیاه و سرد شده ی من هم بتواند حرف بزند و بخندد.
من و تو تکه غمی هستیم که خنده را از خود آویزان کرده و فقط در صورتِ یکدیگر این غم را استفراغ نمی کنیم.
سخنانم را چنان تا انتهای نگاهت کشیدم که یادت رفت چاووشی را..
بنظرم پاییز به تو شبیه است ، بخصوص اگر از حنجره ی چاووشی خوانده شود.
سخنانم را در همین جمله به پایان می رسانم، بدونِ نتیجه گیری و خداحافظی ای برای تو.
برایِ ننویسنده ی معکوس
سرزمینِ ذهن من🧚♂
حتی شده تکه تکه بهم وصلشان کنم و بگویم آری ، این ها حرف های من است که برایت نوشته ام.
اما یادم آمد هنوز نامه ام را برایت نفرستادم و پستچی هم مدام سراغ مرا میگیرد و می گوید ( پس چه شد نامه؟).
به همین خاطر در ساده ترین حالتم با تو سخن می گویم، خودت هم می دانی من اهل سخنانِ امید بخش و سبز چهره ام اما برای تو تکه ذغالی می شوم که در برف مانده.
می دانم که همین حالتِ مرا می پسندی( سبز بودنم را) اما به گمانم گاهی سیاه و سرد شده ی من هم بتواند حرف بزند و بخندد.
من و تو تکه غمی هستیم که خنده را از خود آویزان کرده و فقط در صورتِ یکدیگر این غم را استفراغ نمی کنیم.
سخنانم را چنان تا انتهای نگاهت کشیدم که یادت رفت چاووشی را..
بنظرم پاییز به تو شبیه است ، بخصوص اگر از حنجره ی چاووشی خوانده شود.
سخنانم را در همین جمله به پایان می رسانم، بدونِ نتیجه گیری و خداحافظی ای برای تو.
برایِ ننویسنده ی معکوس
سرزمینِ ذهن من🧚♂
#ننوشته
ننه بابای گلها
احتمالاً جهان همیشه در لحظه پیدایش معنایش توسط بشر پوزخند به لب دارد. درست زمانی هم این تفرعن بر چشمانش نشسته که استعارهها را به چشم ما میکشد. مثل رقص پروانه نر که به دنبال جفت میگردد و چشمش به شمع میخورد. چقدر از دل خاک این رخداد، چرک ادبی بیرون زده اما حقیقت، چیزی جز شهوت پرنده ی نر و اشتباه گرفتن شمع با جنس مخالفش نیست.
و من خود را فریب میدهم با اینکه این تلنبارها و آشفتگیهای از جنس انسان باید به شکلی حقیقت جویانه تبدیل شود. خسته کننده است. دلم برای وجود داشتن تنگ شده. برای اینکه دست خودم را بگیرم و بروم کنجی قدیمی جایی که تکه زمین سنگ کشی شده و چمنداری برای قد و نیم قد بچه آنجا بزرگترین پارک دنیا باشد. در نگاهم هنوز رد خاطرات اینجور جاها میدود. بچههای کوچه پس کوچههای پایین شهر را انگار بعد از ظهرها با بیل جمع میکردند و میریختند آنجا. جایی برای دستاویزی تاب و شاید آسمان.
زنها، علی الخصوص پیرزنها کنجی برای فرونشاندن خستگیها پیدا میکردند. جوانکهای عشق موتور و چفیه دور هم فر میخوردند و احتمالاً یک نفر یک گوشه با خودش مشغول بود و گاهی صدای زجر سرسرهها را میشنید. هوا بوی خاک میداد انگار چشمانت قهوه خورده باشند و من اینها را با نگاه مفسر بیخاصیتی میدیدم که در پی معنای زندگی است. در حالی که دلم میخواست عمیقاً دلم میخواست یکی از همان کودکانی باشم که توپ را آنقدر به زمین تن به تن میکند تا گل و لایش که از جوب درآمده پاک شود. اینجا و در این حال دنبال معنای زندگی گشتن کار دشواری نیست اما مثل بیدار شدن از خواب است. آن هم نه هر خوابی؛ انگار تخت در ۷ صبح یک زمستان سخت همراه با گرمای بخاری به جانت افتاده؛ قفلت کرده و ندای درونت از آن سر دیوار کوتاه فکر میگوید بلند شو دنبال زندگی بگرد.
خیابان را با تمام چشمانم نفس میکشم تمامم را میبلعم و کوچههای خاکی را زیر زبان حس میکنم. آدمها. اینجا پر از آدم است. و آدمهای درون این آدمها. که اینجا سراسر شگفتیست.نگاهش کن. تکه تنه خشک معصومی از دیار چنار که کنار پیرمرد دست فروش سیگار میکشد. یا خودم را ببین. دستهایم، دستهای کوچک دق البابم در برابر پنجرههای بلند. و چشمانم که از بالای لبان سیگار زدهام دوخته شده به زنی قد کوتاه با لبان درشت و چانه مردانه که نفوذ چشمانش به زمین دوخته شده و دارد گل میفروشد. گلهایی که خیلی دور شاید خیلی دورتر از آنچه فکرش را بکنم از ننه بابایشان-آن زن میگفت-اینجا کنج تردد تهران کز کردهاند تا شاید شیرین عقلی برای اینکه چنگ بزند و قلب معشوقش را از قفسه سینه بیرون آورد اینگلها را از ننه باباشان دورتر میکند.
به قصد استنطاق دستانش رفتم و کنارش نشستم. ابتدا فکر کرد من از آن چوسان فسان کنای تهرونیم که بدشون میاد نفسشون به نفس اونا بخوره(خودش اینها را به من گفت) اما وقتی دید تنها دلخوشی حال و روزم نخ سوم سیگار است بیخیالم شد. و حس کردم عاشقش شدم. عاشق گره زدن روبان دور گلها. نگاهم به خیابان افتاد. عاشق تصویر زنی روی فندک شدم و دختری که آن فندک دستش بود. میخواستم بلند شوم و تمام آنها را ببوسم و بابت اینکه مجبورم به همه خیانت کنم اشک بریزم. اما سیگار چهارم را دود کردم.
و دیگر چیزی یادم نماند. فقط رفتم. گذر کردم. بیمعنای زندگی، در دل ته سیگارها. در دل هرچیزی که از آن خیابانهای نحس میبارید. از هرچیز علیحده یا چسبیده به زندگی. حس کردم به اندازه کافی زیر و رو شدهام. حالا باید زیر و رو کنم تا چیزی دریابم. معنای زندگی را؟ چه مزخرف! گور پدر پروانهها، این سیگارها و آن دستان پینه بسته غرق کار. اینطور نمیشود آشفته ماند. باید برگردم به رختخوابم.
ننه بابای گلها
احتمالاً جهان همیشه در لحظه پیدایش معنایش توسط بشر پوزخند به لب دارد. درست زمانی هم این تفرعن بر چشمانش نشسته که استعارهها را به چشم ما میکشد. مثل رقص پروانه نر که به دنبال جفت میگردد و چشمش به شمع میخورد. چقدر از دل خاک این رخداد، چرک ادبی بیرون زده اما حقیقت، چیزی جز شهوت پرنده ی نر و اشتباه گرفتن شمع با جنس مخالفش نیست.
و من خود را فریب میدهم با اینکه این تلنبارها و آشفتگیهای از جنس انسان باید به شکلی حقیقت جویانه تبدیل شود. خسته کننده است. دلم برای وجود داشتن تنگ شده. برای اینکه دست خودم را بگیرم و بروم کنجی قدیمی جایی که تکه زمین سنگ کشی شده و چمنداری برای قد و نیم قد بچه آنجا بزرگترین پارک دنیا باشد. در نگاهم هنوز رد خاطرات اینجور جاها میدود. بچههای کوچه پس کوچههای پایین شهر را انگار بعد از ظهرها با بیل جمع میکردند و میریختند آنجا. جایی برای دستاویزی تاب و شاید آسمان.
زنها، علی الخصوص پیرزنها کنجی برای فرونشاندن خستگیها پیدا میکردند. جوانکهای عشق موتور و چفیه دور هم فر میخوردند و احتمالاً یک نفر یک گوشه با خودش مشغول بود و گاهی صدای زجر سرسرهها را میشنید. هوا بوی خاک میداد انگار چشمانت قهوه خورده باشند و من اینها را با نگاه مفسر بیخاصیتی میدیدم که در پی معنای زندگی است. در حالی که دلم میخواست عمیقاً دلم میخواست یکی از همان کودکانی باشم که توپ را آنقدر به زمین تن به تن میکند تا گل و لایش که از جوب درآمده پاک شود. اینجا و در این حال دنبال معنای زندگی گشتن کار دشواری نیست اما مثل بیدار شدن از خواب است. آن هم نه هر خوابی؛ انگار تخت در ۷ صبح یک زمستان سخت همراه با گرمای بخاری به جانت افتاده؛ قفلت کرده و ندای درونت از آن سر دیوار کوتاه فکر میگوید بلند شو دنبال زندگی بگرد.
خیابان را با تمام چشمانم نفس میکشم تمامم را میبلعم و کوچههای خاکی را زیر زبان حس میکنم. آدمها. اینجا پر از آدم است. و آدمهای درون این آدمها. که اینجا سراسر شگفتیست.نگاهش کن. تکه تنه خشک معصومی از دیار چنار که کنار پیرمرد دست فروش سیگار میکشد. یا خودم را ببین. دستهایم، دستهای کوچک دق البابم در برابر پنجرههای بلند. و چشمانم که از بالای لبان سیگار زدهام دوخته شده به زنی قد کوتاه با لبان درشت و چانه مردانه که نفوذ چشمانش به زمین دوخته شده و دارد گل میفروشد. گلهایی که خیلی دور شاید خیلی دورتر از آنچه فکرش را بکنم از ننه بابایشان-آن زن میگفت-اینجا کنج تردد تهران کز کردهاند تا شاید شیرین عقلی برای اینکه چنگ بزند و قلب معشوقش را از قفسه سینه بیرون آورد اینگلها را از ننه باباشان دورتر میکند.
به قصد استنطاق دستانش رفتم و کنارش نشستم. ابتدا فکر کرد من از آن چوسان فسان کنای تهرونیم که بدشون میاد نفسشون به نفس اونا بخوره(خودش اینها را به من گفت) اما وقتی دید تنها دلخوشی حال و روزم نخ سوم سیگار است بیخیالم شد. و حس کردم عاشقش شدم. عاشق گره زدن روبان دور گلها. نگاهم به خیابان افتاد. عاشق تصویر زنی روی فندک شدم و دختری که آن فندک دستش بود. میخواستم بلند شوم و تمام آنها را ببوسم و بابت اینکه مجبورم به همه خیانت کنم اشک بریزم. اما سیگار چهارم را دود کردم.
و دیگر چیزی یادم نماند. فقط رفتم. گذر کردم. بیمعنای زندگی، در دل ته سیگارها. در دل هرچیزی که از آن خیابانهای نحس میبارید. از هرچیز علیحده یا چسبیده به زندگی. حس کردم به اندازه کافی زیر و رو شدهام. حالا باید زیر و رو کنم تا چیزی دریابم. معنای زندگی را؟ چه مزخرف! گور پدر پروانهها، این سیگارها و آن دستان پینه بسته غرق کار. اینطور نمیشود آشفته ماند. باید برگردم به رختخوابم.
معکوس
Ali Sorena – Nafas
نفس فقط یه کلمه است
میکشم واسه جملههای باقیمونده
میکشم واسه جملههای باقیمونده